گنجور

 
جویای تبریزی

فارغ از اندیشهٔ خار کف پا بوده ام

تا به پشت پاره ای این دشت می پیموده ام

بسکه بی آرامم از هجرت به هر مژگان زدن

از کتاب دیده فال دیدنت بگشوده ام

بر نتابد خودنمایی وضع ما آزادگان

خویش را زآن چون شمیم گل به کس ننموده ام

دور باش ای مدعی از من سراپا حدتم!‏

بر دم خنجر ز جوش پردلی آسوده ام

پیر گشتم در جوانیها ز درد عاشقی

چون قبای پارهٔ گل در نوی فرسوده ام

با ولای شاه جویا در غم محشر مباش

پردهٔ چشم ملک شد دامن آلوده ام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجوی کرمانی

هیچ می دانی که دیشب در غمش چون بوده ام

مرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنوده ام

بسکه آتش در جهان افکنده ام از سوز عشق

آسمانی در هوا از دود دل افزوده ام

پرده از خون جگر بر روی دفتر بسته ام

[...]

بیدل دهلوی

ازکتاب آرزو بابی دگر نگشوده‌ام

همچو آه بیدلان سطری به خون آلوده‌ام

موج را قرب محیط از فهم معنی دور داشت

قدردان خود نی‌ام از بسکه با خود بوده‌ام

بی‌دماغی نشئهٔ اظهارم اما بسته‌اند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه