لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
جویای تبریزی

عجزم از عشق محال است عنان تاب شود

حسن این بادیه سد ره سیلاب شود

هر که لبریز هوای تو بود همچو حباب

پیرهن بر تنش از آتش دل آب شود

بسکه سرگشتگی از صورت حالم پیداست

روبرویم چو شود آینه گرداب شود

گر چنین روی تو دل را به طپش اندازد

جوهر آینه ها محشر سیماب شود

پیش او گریهٔ ما را چه اثر کز شبنم

گل خورشید محال است که سیراب شود

دشمن سخت دل، از لطف، ملایم گردد

روی گرم است کزو آهن و سنگ آب شود

دور از آن چاه زنخدان شب هجرش جویا

عضو عضوم همه در گریه چو دولاب شود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جمال‌الدین عبدالرزاق

ایکه خورشید زشرم دل تو آب شود

هفت دریا زسرانگشت تو غرقاب شود

حاکم مشرق و مغرب که همی بهر شرف

باغ اقبال ترا چرخ چو دولاب شود

کلک دین پرور تو واهب ارزاق شدست

[...]

خواجوی کرمانی

باش تا روی تو خورشید جهانتاب شود

بشکر خنده عقیقت شکر ناب شود

باش تا شمع خیال تو بهنگام صبوح

مجلس افروز سراپرده ی اصحاب شود

باش تا آهوی شیر افکن روبه بازت

[...]

اهلی شیرازی

لبت از روزه چرا خشک چو عناب شود

لعل سیراب تو حیف است که بی آب شود

آفتابا بگشا روزه چو بی تاب شوی

حیف از چشمه خورشید که بی تاب شود

گلی از وصل تو چینم مگر آندم که تو را

[...]

صائب تبریزی

جگر تشنه محال است که سیراب شود

گر عقیق لب او در دهنم آب شود

چه غم از تابش خورشید قیامت دارد؟

هرکه در سایه شمشاد تو در خواب شود

تخم امید برومند نگردد ز بهار

[...]

سلیم تهرانی

تیغ بردار که چون حوصله بی تاب شود

کشتن ما به تو دشوار چو سیماب شود

می پرستان همه از آتش ما می سوزند

روزن خانه ببندیم که مهتاب شود

می به یادم مکن ای دوست به ساغر که مباد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه