گنجور

 
جویای تبریزی

بپوش از دیدهٔ نامحرم شهوت عبادت را

نهان کن در نقاب ظلمت شب حسن طاعت را

هواپیما شود بر دوش آهت گر زبان و دل

ز برگ و بار آرایش دهی نخل سعادت را

شکست نفس باغ زندگانی را کند خرم

بچشم کم نبینم سنگ باران ملامت را

ز شوق ز خم شمشیرت دلم بر خاک می‌غلتد

سرت گردم دمی هم کارفرما شو مروت را

من و دامان صحرای نجف کاندر صف محشر

بسر از هر کف خاکم نهد دست حمایت را

دل تنگم دهد چون عرض وسعت مشربی جویا

بگنجاند بچشم مور صحرای قیامت را

 
 
 
زنده‌رود
فصیحی هروی

خدایا روزی این خود‌پرستان ساز جنت را

که دوزخ جنت است آتش‌پرستان محبت را

ز هر کنج دل ما صد مراد مرده برخیزد

به محشر در خروش آرند چون صور قیامت را

دل و چشم من و سودای وصل او معاذالله

[...]

صائب

بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را

به چوب از آستان خویش می رانند دولت را

نمی داند کسی در عشق قدر درد و محنت را

که استمرار نعمت می کند بی قدر نعمت را

به شکر این که داری فرصتی، تعمیر دلها کن

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
واعظ قزوینی

چو دست سائلان نبود گلی دامان وسعت را

به از ریزش نباشد آبشاری کوه همت را

ز بس گشتند صاحب جوهران در خاک ناپیدا

جواهر سرمه شد گیتی سراسر چشم عبرت را

ز کشکول گدایی فارغ است آنکس که قانع شد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از واعظ قزوینی
بیدل دهلوی

بیا تا دی‌کنیم امروز فردای قیامت را

که چشم خیره‌بینان تنگ دید آغوش رحمت را

زمین تا آسمان ایثار عام‌، آنگاه نومیدی

بروبیم از در بازکرم این‌گرد تهمت را

به راه فرصت ازگرد خیال افکنده‌ای دامی

[...]

نورس دماوندی

بیفشان از سحاب چشم تر اشک ندامت را

که هر یک قطره‌اش گوهر شود دریای رحمت را

اگر کوه غم از چاک دل من سایه اندازد

چراغ زیر دامن می‌کند صبح قیامت را

بهار بی‌خزان در گلشن امکان نمی‌باشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه