گنجور

 
جیحون یزدی

باز جهان از بهار مژدهٔ رحمت شنفت

بلبل رطب‌اللسان تهنیت از باغ گفت

عشرت بنشسته خاست فتنهٔ بیدار خفت

پرده‌نشین غنچه را باد چو از هم شکفت

گشت ز شوخی طبع شاهد بازارها

باز همی بوی مشک ز جویبار آیدم

صحبت گل در میان ز هر کنار آیدم

زمزمهٔ مرغ زار ز مرغزار آیدم

قهقههٔ کبک مست ز کوهسار آیدم

گویی بارد نشاط از در و دیوارها

طوطی کرده به بر جامهٔ زَنگارگون

ساخته منقار خویش رنگ به شنگرف و خون

گاهی گوید سخن چو مردمی ذوفنون

گاه سراید سرود چو مطربی پرفسون

مرغ که دید این چنین شهره به گفتارها

تذروِ پَر‌ریخته باز پَر آورده است

وز پرِ نورس هزار نقش برآورده است

سرمه به چشم اندر از مشک تر آورده است

پیرهنی در بر از سیم و زر آورده است

جلوه ز طاووس برد به نغز رفتارها

هین دم طاووس را پر مه و خورشید بین

بالش بالنده‌تر ز چتر جمشید بین

به تارکش از پرند افسر جاوید بین

به افسرش پرّ چند به فرّ ناهید بین

لیک ز ناجنس پای در گل او خارها

فاختگان چون به باغ داد به کوکو زنند

گویی بغدادیان کوس هلاکو زنند

لشکر دی را ز کشت خیمه برون سو زنند

سَناجِقِ سرو را جایی دلجو زنند

کوبند اطراف وی ز سبزه مسمارها

هدهد شیّاد را گرم تکاپو نگر

جانب بلقیس گل رفته به جادو نگر

بزم سلیمان سر و زو به هیاهو نگر

پر از نقط نامه‌اش بسته به بازو نگر

شکسته طَرفِ کُلَه به سانِ عیّارها

بلبل شوریده راست هر گه شوری دگر

وز گل سوری وراست هر دم سوری دگر

ترنمش را به طبع بوَد سروری دگر

مانا در زاری‌اش نهفته زوری دگر

آری دلکش‌تر است لحن گرفتارها

نرگس بیمار باز قد بفرازد همی

تکیه‌‌زنان بر عصا به سبزه تازد همی

وز فر دینار چند بر گل نازد همی

همال رندان مست عربده سازد همی

عربده ناید اگر هیچ ز بیمارها

بنفشه آمد به باغ دو رفته از بهمنا

چون یک عالم پری از پس اهریمنا

به جشن پیشی گرفت بر سمن و سوسنا

ز حلّه‌های بنفش بریده پیراهنا

ز پرنیان‌های سبز دوخته شلوارها

لالهٔ نوخیز دوش به گنج سلطان زده است

ز لعل و یاقوت ناب مال فراوان زده است

بهار کرد آشکار آنچه به پنهان زده است

شحنهٔ اردیش داغ بر دل و بر جان زده است

تا که به دزدی کند نزدش اقرارها

ز گوهرافشان سحاب برنا گیهانِ پیر

پرّان از رُعبِ سیل سنگ به چرخِ اثیر

آب به زیر گیاه آینه اندر حریر

برق به ابر سیاه عکس‌فکن در غدیر

چو ذوالفقار علی در دل غدارها

شهی که نام نکوش حیدر کرار شد

زآهنِ صارم‌عدوش زیبق فرّار شد

به خلوت کردگار محرم اسرار شد

صفاتش از ذات حق مظهر انوار شد

وحدتش از کثرت است نقطهٔ پرگارها

سر سوی سامان اوست رفته و آینده را

دست به دامان اوست جمع و پراکنده را

در کف امرش زمام فانی و پاینده را

زنده کند مرده را شهی دهد بنده را

گشاید آسان ز هم عقدهٔ دشوارها

به لوح آگاهی‌اش مجاری خوب و زشت

آدم و ابلیس را از قلمش سرنوشت

ز سطوت و رافتش خلقت نار و بهشت

نیست به جز نام او در حرم و در کنشت

کنند تسبیح او سبحه و زنّارها

مظاهر روی اوست هیاکِلِ ماخَلَق

راجع بر سوی اوست طوایف ماسبق

بدو نمودند راه پیمبران فرق

حق نبود غیر او او نبود غیر حق

دیدهٔ احول کند زین سخن انکارها

ای که خدایی رداست راست به بالای تو

ریزه‌خورند انبیا ز نطع آلای تو

طفل نیابد زمام مگر به امضای تو

کس نرود از جهان مگر به یاسای تو

که می‌کند جز خدای ازین نمط کارها

به یک فقیر از عطا هزار کشور دهی

به هریک از کشورش هزار لشکر دهی

به هر یک از لشکرش هزار افسر دهی

همره هر افسرش به جان و دل سر دهی

که طبع تو عاشق است به جود (و) ایثارها

هم از نوازنده مهر خلد مخلد تویی

هم از گذارنده قهر نار موبد تویی

به نوبت رزم و بزم صاحب سودد تویی

روی خدایی ولیک پشت محمد تویی

وآن دگرش یارها لایق در غارها

شها تویی کز همم عون و پناه منی

در دو جهان از کرم فخر (؟)گناه منی

رو به که آرم که تو دلیل راه منی

به هر طریق اوفتم نجات‌خواه منی

جز از تو جیحون ندید دیار و دیّارها

دانم مدح تو را ز فکر من برتری‌ست

گرفتم از خود مرا به شعر پیغمبری‌ست

مدایحت را ظهور ز مصحف داوری‌ست

ولی به یاران تو چو لافم از داوری‌ست

هر یک از من ثنات کرده طلب بارها

خاصه امیر فرخنده رای(؟)

که رخشند از صورتش معنی کیهان‌خدای

سایهٔ رایات وی مایهٔ فرّ همای

به تیغ لشکرشکن، به کلک کشورگشای

فتح و ظفر را از اوست جلوهٔ رخسارها

سپهر از جان دخیل به پایهٔ تخت او

سست شود روزگار با نیت سخت او

البرز آرد تحف به گرز یک لخت او

طالع دشمن نرست ز پنجهٔ بخت او

که خفتگان غافلند ز حال بیدارها

به رزم گندآوران چو او هَماوَردجوست

صد فوج ار بنگری هر یک پیچان ازوست

نه پشت‌گرم از صدیق، نه سرددل از عدوست

در نظرش رمح خصم ناوک مژگان دوست

به گوش او کوس رزم نغمهٔ مزمارها

ای به تو ذوالمنن ختمِ جمال و جلال

کرده قضا و قدر حکم ترا امتثال

پیش تو کم از اناث حشمت و جاه رجال

قدر تو نارد به یاد کیفر بر بدسگال

شیر نخواهد نمود طعمه ز مردارها

گاه سخا در برت خطه و اقلیم چیست

طریف و تالد کدام سریر و دیهیم چیست

ز دنیوی در گذر جنت و تسنیم چیست

طبع تو نشناخته‌ست لعل چه و سیم چیست

لعل به خرمن دهی سیم به خروارها

دادگرا تا مرا رست لبان از لبن

گیتی از گفته‌ام ساخت پُر از دُر دهن

مگر در اوصاف تو که ناید از من سخن

پیش تو مزجاه شد بضاعتم لیک من

خوشم که بر یوسفم یک از خریدارها

کیست که در افتخار ز دل برد جوش من

که حلقهٔ بندگیت شد حلل گوش من

خصم نگیرد گرو ز پهنهٔ هوش من

مال هم‌آغوش او کمال هم‌دوش من

پَشکِ از آن جُعَل مشک ز عطارها

تا به بهاران بوَد دور گل بسدی

تا ز نسایم شود دل به چمن مهتدی

تا به سپهر دمن لاله کند فرقدی

زابرِ کفت مُلک را خرّمیِ سرمدی

ز چهرت آمال را شگفته گلزارها

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه