گرچه ز دشمنی همی درپی کشتن منی
دوستیت فزایدم وه که چه طرفه دشمنی
خوانمت آفتاب اگر خیره مبین به سوی من
زانکه به رخ درین مثل خود تو دلیل روشنی
با تو بدین لطافتت پنجه نمیتوان که تو
نرمتری ز پرنیان لیک به سختی آهنی
روی تو را به برگ گل کردم اگر مشابهت
شاهد بر عقیدتم خود تو به وجه احسنی
در ره اشتیاق تو من که زپا در آمدم
حال پیاده باز پرس ای که سوار توسنی
جیحون بهر تو گذشت از سر خون خود ولی
شاید پاس خون من از تو که پاکدامنی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به تضاد بین دوستی و دشمنی اشاره میکند. اگرچه دشمنی طرف مقابل او را تهدید به کشتن میکند، اما احساس دوستیاش نسبت به او افزایش مییابد. شاعر با تشبیه معشوق به آفتاب، به زیبایی و روشنی او اشاره میکند و میگوید که او نرمتر از پرنیان و در عین حال سخت مانند آهن است. شاعر همچنین بیان میکند که عشقش به معشوق او را به جایی میکشاند که حتی اگر زخمهای فراوانی ببیند، باز هم برای دیدن او و نزدیک شدن به او تلاش میکند. در نهایت، او بر پاکدامنی و وفاداری معشوق تأکید میکند، امیدوار است که عشق و فداکاریاش مورد توجه قرار گیرد.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه تو در تلاش برای نابودی من هستی، دوستیات بر دوستم میافزاید. چه عجب از این نوع دشمنی!
هوش مصنوعی: اگر تو به من خیره نشوی، من تو را آفتاب نامیدهام، زیرا بر چهرهام نشانهای از روشنی وجود دارد که خود تو نیز آن را میفهمی.
هوش مصنوعی: نمیتوان به لطافت تو دست زد، چرا که تو از پارچه ابریشمی نرمتری، ولی در عین حال، در مقابل چیزی مانند آهن، سخت هستی.
هوش مصنوعی: من زیبایی تو را به شکل گل درآوردهام، ولی اگر تشابه زیباییات را به اعتقاداتم بسنجی، خود تو به بهترین وجه نمایان میشوی.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق تو، من که از شوق پا از زمین برداشتم و به حالتی شگفت آمدهام، از تو بخواه تا از کسی که سوار بر اسب است بپرسی که چه حالی دارم.
هوش مصنوعی: جیحون به خاطر تو از خون خودش گذشت، اما شاید ارزش خون من را تو با پاکدامنیات پاس بداری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی
غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی
می چو در او عمل کند رقص کند بغل زند
ز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی
مرد قمارخانهام عالم بیکرانهام
[...]
ای که به روی چون سمن رشک بهار و سوسنی
زان قد همچو نارون سرو روان گلشنی
بر سر ارغوان و گل حسن تو خاک تیره کرد
تا تو به خوبی و صفا همبر آب روشنی
بی رخ و نخل دلکشت در دل و دیده من است
[...]
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
مهرگیاهِ عهد من تازهتر است هر زمان
ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم
[...]
ای ز غبار خنگ تو یافته دیده روشنی
چند به شوخی و خوشی گِرد هلاک من تنی
وه که ز شوق چون تویی دود بر آمد از دلم
خوب نهای تو آفتی، دوست نهای، تو دشمنی
بهر خدای دست را پیش از آستین مکش
[...]
دست ندارم از تو من گرچه ز پایم افکنی
تیزترم به دوستی گر همه تیغ میزنی
نیست ز هم مفارقت سایه و آفتاب را
هر طرفی که میروی من به تو و تو با منی
ای نفس صبا ز ما بر سر زلف او بگوی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.