عید روزه است مگر قاصدی از حضرت شاه
که برمیر بخلعت رسد از یک مه راه
نی همانا ببر میر چو دیر آمد عید
کرده از بیم شفاعت گر خود خلعت شاه
ای بت عید رخ ای خلعت خوبیت بتن
عید و خلعترا آماده کن از عیش سپاه
چه سپاهی همگی را سپر از روی سپید
چه سپاهی همگی را زره از موی سیاه
چه سپاهی که خدنگ همه در ترکش مهر
چه سپاهی که کمند همه برگردن ماه
همه را جوشن گیسو همه را تیغ ابرو
همه را پیکان مژگان همه را نیزه نگاه
با سپاهی بچنین ساختگی کز قد و خط
مرز کشمیر ستانند و مقالید هراه
خیز و بر بدرقه صوم و پذیرائی عید
دل ببر بوسه بده کام بران جام بخواه
رفت عهدی که بهر صومعه با زاهد شهر
بود ما را زپی باغ جنان داغ جباه
هین ببر داغ زپیشانی و پیش آر ایاغ
که جهان گشت جنان از کرم ظل الله
کوی پر راجل سندس براستبرق چتر
دشت پر راکب سیمین تن زر بفت قباه
میکشان روی برو مغبچگان پشت به پشت
دل ربا بذله سرا عیش فزا محنت کاه
بسکه رندان زقدح جرعه فشاندند بخاک
آسمانرا به یم باده توان داد شناه
فلک از موجه می قلزم و ساغر کشتی
میر ملاح و بساط طربش لنگرگاه
بت شکن داور مسعود براهیم خلیل
که زآذر دمد از همت او مهر گیاه
سایه کاخ وی و زیر فلک یونس وحوت
پایه جاه وی و روی زمین یوسف و چاه
بر مقامات وی آزادگی اوست دلیل
بر بلندی وی افتادگی اوست گواه
نیست بی نامتر او را زقضا در ایوان
نیست بی کارتر او را زقدر بر درگاه
ای مهین داور لشکر شکن کشور گیر
که زسیف و قلمت رونق تاج آمد و گاه
جز بطبع تویم وکان بکه آرند درود
جز ز رای تو مه و خور زکه جویند پناه
با که هم پویه شودگر زتو بازآید بخت
با که هم پایه شود گر زتو رخ پیچد جاه
از زمین بوسی تو گردن افلاک بلند
برجهان بانی تو دست حوادث کوتاه
گر نگردد به ولایت چه مکانت بقلوب
ور نساید بترابت چه ملاحت بشفاه
داورا هست زیکسال فزونتر که زری
آمدم زحمت بزم تو بامید رفاه
طمعم بود که چون خلد بسازم صد ده
مقصدم بود که چون حور بیارم صد داه
گفتمی باده ننوشم پس از این جز لعلی
گفتمی جامه نپوشم پس از این جر دیباه
اسبها بندم مانند بزرگان عرب
بنده ها گیرم مانند امیران فراه
لیک ماندم چو دومه دیدمت از جان طلبی
رنج خود گنج امم راه خدا مسلک شاه
سیم پیش نظر تو است گران تر ازسنگ
کوه نزد کرم تو است سبکتر ازکاه
گفتم آن چیز که من خواستم آن بود از حرص
حق همین شیوه میراست و جز این شیوه تباه
چون تو من کاستم و زیستم از محنت و رشک
چون تو من سوختم و ساختم از حسرت و آه
خرگهم بود فلک بزمگهم بود زمین
جامه ام بود پلاسین خورشم بود گیاه
باده گر خواستم از اشک بیامودم رطل
توسن ارخواستم از گام بپیمودم راه
دل بدین قاعده خوش داشتم اما نگذاشت
ستم دزد که بر خانه من زد ناگاه
برد هر بدره که بود از پسزم عز علیه
برد هرصدره که بود از پدرم طاب ثراه
آنچه بگذاشت بمن صدق برآنست که تو
نپسندی که خورد شیر قفا از روباه
تا کز افواه برد مهرکلید مه نو
باد از تهنیتت پر زمیامن افواه
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شعر درباره عید و شادمانی آن است که با تصویری از زیباییها و مراسم جشن عید آغاز میشود. شاعر به نوعی نگران است که جشن به تأخیر بیفتد و از بخل برخی در مورد هدایا و خلعتها شکایت میکند. او از معشوقش میخواهد که زیباییهای جشن را آماده کند و از سپاهیان و زیباییهای آنها صحبت میکند. شاعر از بزرگی و مقام شاه میگوید و اینکه چگونه او میتواند بخشی از شادی و خوشبختی را به مردم هدیه کند. انتقادی به حال اقتصادی و اجتماعی زمانه دارد و میخواهد برای فرار از مشکلات، به میهمانی و بادهنوشی روی آورد. اما در نهایت، او با حسرت و اندوه از گذشته و فراق از چیزهایی که داشته، سخن میگوید و آرزو دارد که بتواند به شادی و آرامش دست یابد. این شعر ترکیبی از شادمانی و غم، زیبایی و زشتی، امید و ناامیدی را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: عید روزه فرامیرسد، مگر اینکه پیامی از سوی شاه به دست برملاچی برسد که لباس زیبایی به او هدیه دهد، پس از سفری یک ماهه.
هوش مصنوعی: نی مانند ببر، چون زمان عید دیر برسد، به خاطر ترس از شفاعت، خود را از هدیهٔ شاه مستعفی میکند.
هوش مصنوعی: ای معشوق زیبا، چهرهات مانند عید نورانی است. لطفاً زیباییهایت را به نمایش بگذار و این جشن را با شادی و خوشی پر کن.
هوش مصنوعی: گروهی از سربازان را میبینی که با سپرهای سفید در صف ایستادهاند و همه آنها زرههایی از موی سیاه به تن دارند.
هوش مصنوعی: سپاه عشق چنان است که تیرهای آن در کمان محبت نشسته و کمندهایشان بر گردن زیبایی ماه حلقه زده است.
هوش مصنوعی: همه انسانها با زیباییهای خاص خودشان همراه هستند؛ موهای بلند مانند زره، ابروهایی تیز و قوی، مژگانی شبیه تیر، و نگاهی نافذ و برنده.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف سپاهی اشاره دارد که از نظر قامت و شکل و شمایل، شبیه به سرزمین کشمیر به نظر میرسند و در اینجا به معنای پشتوانه و قدرتی است که برای حفاظت و امانت داری به کار گرفته میشود. در واقع، به نوعی به تخیل و تصوری از یک نیروی نظامی پرداخته شده که ویژگیهای خاصی دارد.
هوش مصنوعی: بیدار شو و برای خداحافظی از ماه رمضان و جشن عید آماده شو، دل را شاد کن و با بوسهای محبتآمیز به دیگران نشان بده که خوشحال هستی. اکنون زمان آن است که از خوشیهای این عید لذت ببری و خواستههایت را برآورده کنی.
هوش مصنوعی: زمانی که قول و قرارهایی که در مورد صومعه و زاهد شهر وجود داشت پایان یافت، ما از مسیر بهشت تنها با داغ و نشانی بر جبین خود پیش رفتیم.
هوش مصنوعی: برو و نشانی از رنج و درد را از پیشانیام بردار و بیاور از پهلویم جایی که با رحمت خداوند، دنیا به بهشت تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: در کوچهای که پر از مردم است، پارچهای نرم و زیبا مانند ابریشم به چشم میخورد. در زیر چتری که بر دشت گسترده شده، سوارکارانی با تنهایی نقرهای و لباسی زرنگار دیده میشوند.
هوش مصنوعی: عزیزان را به سمت خود جلب کن و با لبخند و شوخی، لذت را افزایش ده و غم را از دل دور کن.
هوش مصنوعی: بسیاری از می نوشان آنقدر شراب نوشیدهاند که حتی میتوانند آسمان را به دریا تبدیل کنند.
هوش مصنوعی: آسمان از امواج دریا میغلتد و نوشیدنی در دستان ناخداست، در حالی که جشن و شادیاش در بندرگاه برپا است.
هوش مصنوعی: داور مسعود، که بتها را میشکند، به مانند ابراهیم خلیل که از آذر برخاسته، با ارادهاش به گیاه زندگی و رونق میبخشد.
هوش مصنوعی: در زیر آسمان یونس و بر روی زمین یوسف، سایه کاخ او و پایه جاه او به بلندی و عظمت رسیده است.
هوش مصنوعی: آزادگی و استقلال او نشاندهنده مقامهای بلندش است و افتادگی و تواضع او نیز دلیل بر این بلندی مقام است.
هوش مصنوعی: او بدون نام و نشان از قضا و قدر در ایوان جایی ندارد و بدون کار و عمل از ارزش و مقام در درگاه نیز بهرهای نمیبرد.
هوش مصنوعی: ای داور بزرگ و بینظیر، که قادر به شکست دادن دشمنان هستی و سرزمین را اداره میکنی، سلاح و قلم تو باعث شکوه و زیبایی تاج و تخت سلطنت شده است.
هوش مصنوعی: ما جز طبیعت تو نیستیم و کسانی که آرزوی سلامتی دارند، جز به خاطر تو نمیخواهند. ماه و خورشید نیز از کجا پناهی غیر از تو میجستند؟
هوش مصنوعی: اگر بخت به تو برگشته باشد، با که همسفر خواهی شد؟ و اگر جاه و مقام از تو دور شود، با که همپایه خواهی گشت؟
هوش مصنوعی: به خاطر محبت و وجود تو، حتی آسمانها نیز به ستایش و احترام در برابر تو خم میشوند و برای جلوگیری از مشکلات و سختیها در زندگی، دست حوادث را کوتاه میکنم.
هوش مصنوعی: اگر به سرزمین تو برنگردد، چه ارزشی دارد در دلهایت؟ و اگر زیباییات به لبهایت نسازد، چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: ای داور، من از یک سال بیشتر در این جا بودهام و با امید به آسایش، برای خدمت به تو آمدهام.
هوش مصنوعی: من آرزو داشتم که بهشت را بسازم و برای خودم صد نقطه مطلوب ایجاد کنم، و همچنین میخواستم که هزاران پری را برای خودم بیاورم.
هوش مصنوعی: گفتم دیگر شراب نخواهم نوشید، مگر از لبی زیبا. گفتن اینکه دیگر لباسی نخواهم پوشید، جز از پارچهای نرم و لطیف.
هوش مصنوعی: اسبهایم را مانند بزرگان عرب به بند میآورم و غلامانم را مانند امیران فراه گردآوری میکنم.
هوش مصنوعی: اما من در حیرت ماندم وقتی تو را دیدم که از جانم طلب میکنی. رنجهای خود را گنج میدانم و راه خدا، مسیر پادشاهی است.
هوش مصنوعی: طلای درخشان در نظر تو از سنگ کوه ارزشمندتر است و در کنار کرم تو، سبکتر از کاه به شمار میآید.
هوش مصنوعی: گفتم آن چیزی که من خواستم، از طمع و حرص به حق، همین روش است که ماندگار است و غیر از این روش، به هدر میرود.
هوش مصنوعی: من به خاطر وجود تو دچار درد و حسرت شدهام و از شوق و اندوه به شما عشق میورزم.
هوش مصنوعی: من همچون خرگوش در میان آسمان و زمین زندگی میکنم؛ آسمان برایم به مثابه محفل شادی است و زمین مانند پوششی برایم عمل میکند. لباس من پشمی نرم است و غذایم گیاهان هستند.
هوش مصنوعی: اگر میخواستم شراب بنوشم، از اشک چشمم نوشیدم و اگر میخواستم سوار بر اسبی شوم، با گامهای خودم راه را طی کردم.
هوش مصنوعی: من به این قاعده که باید دل شاد داشته باشم، راضی بودم، اما ناگهان سرقتی که بر خانهام رخ داد، اجازه نداد.
هوش مصنوعی: هر کسی که از خانوادهام به مقام بالایی رسیده، همیشه از من و نسبت به من مورد احترام و محبت بوده است.
هوش مصنوعی: هر آنچه که به من رسید از صداقت و حقیقت، به این دلیل است که تو آن را نپسندیدهای، مانند این که شیر از پشت روباه تغذیه کند.
هوش مصنوعی: به خاطر جشن و شادی بهاری که با آمدن ماه نو آغاز میشود، بادی از سمت زمین میوزد و صدای تبریک و شادباش را به گوش میرساند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید
گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه
پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم
چون دم قاقم کرده سرانگشت سیاه
ای ستمکار بیندیش از آنروز سیاه
که ترا شومی ظلم افکند از جاه بچاه
حال اکنون بحقارت منگر جانب او
بشماتت کند آنروز بسوی تو نگاه
در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاه
دید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه
جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماه
بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه
ای بفر و خرد و خوبی خورشید سپاه
او فرزنده ز گردون تو فروزنده ز گاه
او گهی تابان بر چرخ و گهی زیر زمین
تو بوی تابان بر گاه بگاه و بی گاه
زو نگاریده سپهر از تو نگاریده زمین
[...]
کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه
کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه
بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت
بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه
ای پسر چند کنم بیلب خندان تو صبر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.