چنین دارم خبر از باستان گوی
چو می آورد در این داستان روی
که یک روزی نشسته بود شیرین
به گردش دختران چون ماه و پروین
حدیث از هر دری آغاز کرده
در از هر سرگذشتی باز کرده
یکی افسانه پیشینه می گفت
دگر درد دل دیرینه می گفت
یکی می گفت اگر دولت بود یار
بخواهد بود ما را عیش بسیار
که شیرین گفت از دی و ز فردا
نمی گویم که آنها نیست پیدا
حدیث دی و فردا محض سوداست
که ماضی رفت و مستقبل نه پیداست
چرا نابود را باشیم دنبال
همه یکباره برخیزید تا حال
به زین آریم مرکبهای چون باد
رویم و بیستون بینیم و فرهاد
چو مهرویان شیرین این شنیدند
زشادی هر یکی بیرون دویدند
نهادند اسب خود را هر یکی زین
نبود آن جایگه گلگون شیرین
زبهرش مرکبی دیگر کشیدند
دو سه جام لبالب در کشیدند
پس آنگه شاد و خوشدل با می و چنگ
به سوی بیستون کردند آهنگ
به سان برگ گل کان را برد باد
همه رفتند تا نزدیک فرهاد
چو دید آن حال فرهاد سبک دست
ز شادی در زمان بر پای برجست
دوان آمد به استقبال آن ماه
به دست و پای اسب افتادش از راه
چو شیرین شکر لب آنچنان دید
به شیرین کاری او را باز پرسید
نیایش کرد و از وی عذرها خواست
که ای فرهاد منتهات بر ماست
به غیر از تو ندارم منت از کس
به عذرت ایستادستم ازین پس
چو عذرش خواست شیرین نکونام
ز شیر چون شکر دادش دو سه جام
نبشته بود بر آن جام چون زر
خطی خوشبوی تر از مشک و عنبر
که بوی شیر آید از دهانم
بنوش این شیر بر یاد لبانم
چو فرهاد آن ز دست یار نوشید
چو شیرمست از مستی خروشید
چو مستان، مست گشت و بی خبر شد
ز عشقش مست بود او مست تر شد
بزد آهی و رو مالید بر خاک
چنان کافتاد ازو آتش در افلاک
پس آنگه روی را از خاک برداشت
فغان از جان آتشناک برداشت
به کوه بیستون بگشاد بازو
فرود آورد سنگ بی ترازو
چنان در کار خود بودش شکوهی
که می کندی به هر یک حمله کوهی
چو شیرین دید آن بازو و آن دست
ورا درکوه کندن آنچنان مست
در او هم حیرتی آمد به دیدار
که شد بیهوش در بالای رهوار
وز آن بیهوشی از کف شد عنانش
سقط شد بارگی در زیر رانش
چو دید آن حال، فرهاد تنومند
سر خود را به پای اسپش افکند
پس آنگه در زمان برخاست بر پای
ورا با بارگی برداشت از جای
فرود آمد ز کوه و مست و بی خویش
ره قصرش گرفت آنگاه در پیش
چنان شد تیز در آن راه فرهاد
که از وی ماند در همراهیش باد
پری رویان ز پی هر یک سواره
همی راندند حیران در نظاره
که برد او را چنان فرهاد هموار
که یک مو بر تنش نگرفت آزار
فرود آورد سوی قصر خویشش
سری بنهاد و باز آمد زپیشش
چو باز آمد به از اول به صد بار
شد و در بیستون استاد در کار
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این داستان، شیرین و دختران دیگر به گردش نشستهاند و درباره افسانهها و داستانهای قدیمی صحبت میکنند. شیرین به آنان میگوید که نباید به گذشته و آینده فکر کرد، چرا که هیچ کدام در حال حاضر وجود ندارند. او پیشنهاد میکند که همه جمع شوند و به سوی بیستون بروند.
دختران با شادی آماده میشوند و به سوی فرهاد میروند. وقتی فرهاد آنها را میبیند، بسیار خوشحال میشود و به استقبال شیرین میشتابد. شیرین از فرهاد میخواهد که به او عذرخواهی کند و او نیز با محبتی عمیق از او میخواهد که شراب بنوشد، نوشیدنیای که یادآور لبانش است.
پس از نوشیدن، فرهاد به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و شادابی زیادی میکند. او به قدرت خود در کوه بیستون توجه نشان میدهد و با قدرت و شجاعت سنگها را جابجا میکند. شیرین از دیدن قدرت فرهاد شگفتزده میشود و به حالت بیهوشی فرو میرود.
در نتیجه، فرهاد او را با عشق و محبت برمیدارد و به قصرش میبرد. این عشق و جاذبه بین شیرین و فرهاد باعث میشود که آنها به سویی تازه بروند و داستان عشقشان ادامه یابد.
هوش مصنوعی: من از گذشته اطلاعاتی دارم، درست مانند اینکه گویندهای در این داستانی که برایم روایت میشود، واقعیتها را برایم بازگو کند.
هوش مصنوعی: روزی شیرین به همراه دختران در حال گردش بود، مانند ماه و ستارههای درخشان.
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که نویسنده یا گوینده در مورد موضوعات مختلف صحبت میکند و از هر نوع داستان یا خاطرهای برای بیان افکارش استفاده میکند. او به تنوع در گفتار و پرداختن به مسائل مختلف اشاره دارد و نشان میدهد که از هر نقطه نظر و تجربهای برای ایجاد ارتباط و انتقال پیام بهره میبرد.
هوش مصنوعی: یک نفر داستانی از گذشته نقل میکرد و نفر دیگر از دردها و رنجهای قدیمی خود صحبت میکرد.
هوش مصنوعی: شخصی میگفت اگر دولتی باشد که یار و دوست خواسته باشد، ما میتوانیم از شادی و خوشیهای زیادی برخوردار شویم.
هوش مصنوعی: شیرین به من گفت که درباره گذشته و آینده صحبت نکنم، چون آنها برای من واضح و مشخص نیستند.
هوش مصنوعی: داستانهای دیروز و فردا فقط به خاطر منفعت خودمان گفته میشوند، زیرا گذشته رفته و آینده هنوز روشن نیست.
هوش مصنوعی: چرا باید به دنبال نابودی برویم؟ بیایید همه یکجا از خواب بیدار شویم و به حال خود بیاندیشیم.
هوش مصنوعی: ما مرکبهایی را آماده میکنیم که به سرعت مانند باد حرکت کنند و کوه بیستون را ببینیم و فرهاد را در نظر داشته باشیم.
هوش مصنوعی: وقتی دختران زیبا این را شنیدند، از خوشحالی هر کدام به سرعت بیرون آمدند.
هوش مصنوعی: هر کس اسب خود را سوار کرد، اما جایی که باید در حالت خوب و لطیفی باشد، نبود.
هوش مصنوعی: برای او، مرکبی جدید فراهم کردند و دو سه جام پر از شراب نوشیدند.
هوش مصنوعی: پس از آن، با دل شاد و خوشحالی، به سوی بیستون با شراب و موسیقی روانه شدند.
هوش مصنوعی: مانند برگ گلی که بر اثر وزش باد به پرواز در میآید، همه آنها به سمت فرهاد رفته بودند.
هوش مصنوعی: زمانی که فرهاد آن وضعیت را دید، از خوشحالی سبکبار و شادمان بر روی پای خود ایستاد.
هوش مصنوعی: مردی با شتاب به استقبال آن ماه زیبا آمد، اما از شدت شتاب به زمین افتاد و پای اسب به او برخورد کرد.
هوش مصنوعی: وقتی لب شیرین و شیرینی او را دید، به خاطر شیریینیاش از او سوال کرد.
هوش مصنوعی: او در دل خود دعا کرد و از خداوند عذر و بخشش خواست، زیرا میدانست که اوج و نهایت مشکلات و چالشها بر زندگی ما حاکم است.
هوش مصنوعی: من به جز تو از هیچ کسی توقعی ندارم و برای تو به خاطر عذرت، ایستادهام و دیگر به این وضعیت ادامه نمیدهم.
هوش مصنوعی: زمانی که شیرین، بانوی نیکوکار، از او عذرخواهی کرد، او به مانند قند، دو یا سه جام از شیر به او هدیه داد.
هوش مصنوعی: بر روی آن جام، نوشتهای با خط زیبا و خوشبو مانند عطر مشک و عنبر وجود داشت.
هوش مصنوعی: بوی شیر از دهانم به مشام میرسد، این شیر را بنوش تا یاد لبانم زنده شود.
هوش مصنوعی: وقتی فرهاد از معشوقش نوشیدنی را دریافت کرد، مانند شیری که از مستی به هیجان میآید، به شور و شوق افتاد.
هوش مصنوعی: شخصی که در عشق غرق شده، به حدی شاد و سرمست میشود که تمام اطرافش را فراموش میکند و حالتی از سرخوشی و بی خبری پیدا میکند. عشقش او را بیشتر و بیشتر سرمست میکند.
هوش مصنوعی: او آهی کشید و به زمین مالید که از آن، آتش به آسمان شعلهور شد.
هوش مصنوعی: سپس او صورتش را از خاک برمیدارد و نالهای از جان پرشور خود برمیآورد.
هوش مصنوعی: کوه بیستون را به وسیله دستانش باز کرد و سنگی سنگین را به پایین آورد.
هوش مصنوعی: او در کار خود به قدری با شکوه و قدرت عمل میکرد که هر بار همچون کوهی به دشمنان خود حمله میکرد.
هوش مصنوعی: وقتی آن دست و بازوی شیرین را دید، مانند کسی که در کوه نشسته و حالتی مست دارد، شگفتزده شد.
هوش مصنوعی: در دیدار او حالتی از حیرت به او دست داد به طوری که از شدت احساس، بیهوش شد و بر فراز اسبش افتاد.
هوش مصنوعی: به خاطر بیهوشی و غفلتش، کنترل از دستش خارج شد و بار سنگینی به زیر پایش افتاد.
هوش مصنوعی: وقتی فرهاد آن وضعیت را دید، سرش را به پای اسبش انداخت.
هوش مصنوعی: سپس او در زمان مناسب برخاست و با آرامش از مکان خود حرکت کرد.
هوش مصنوعی: از کوه پایین آمد و شگفتزده و بیخبر از خود، به سمت قصرش رفت و در آنجا ایستاد.
هوش مصنوعی: در آن مسیر، آنقدر فرهاد با سرعت و عزم حرکت کرد که حتی باد نیز از او جا ماند و نتوانست همراهش باشد.
هوش مصنوعی: زیبا رویان از هر سو سواران را به حیرت و نظاره میکشاندند.
هوش مصنوعی: او را به گونهای آوردند که فرهاد، بدون هیچ مشکلی و بدون اینکه به او آسیبی برسد، سفر کرد و به هدفش رسید.
هوش مصنوعی: او به سمت قصر خود رفت و سر خود را پایین آورد و سپس دوباره از پیش او بازگشت.
هوش مصنوعی: وقتی که دوباره بازگشت، از اول بهتر شد و به اندازه صد بار پیشرفت کرد و در کارش در بیستون تسلط یافت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.