گنجور

 
جامی

نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسم

دارم امید که مبذول بود ملتمسم

من که باشم که کنم هم‌نفسی با چو تویی

اینقدر بس که به یاد تو برآید نفسم

می‌روم گاه به پا گاه به سر در ره عشق

دل ازین وسوسه فارغ که رسم یا نرسم

ماندم از قافله کعبه روان باز ولی

وقت خوش می‌کند از دور صدای جرسم

جز مرا دولت ره‌بوسی این قافله نیست

هیچ غم نیست گر از کعبه روان بازپسم

به طفیل سگ کویت شده‌ام کس ورنی

از کسی دورم از آنجاست که من هیچ کسم

چند پرسی که درین باغچه جامی تو که‌ای

تو گل و سروی و در پای تو من خار و خسم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
همام تبریزی

تا نفس هست به روی تو برآید نفسم

ور کنم بی تو نظر سوی کسی هیچ کسم

در تمنای تو شد عمر و نمی‌دانم من

کاخرالامر به مقصود رسم یا نرسم

مشکن بال نشاطم تو به پیمان‌شکنی

[...]

سلمان ساوجی

تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم

ور به غیر از تو بود، هیچکسم هیچکسم

هر کجا تیر جفای تو، من آنجا سپرم

هر کجا خوان هوای تو، من آنجا مگسم

پس ازین دست من و دامن سودای شما

[...]

جهان ملک خاتون

نیست بر دولت وصل تو شبی دست رسم

از سر لطف خود ای دوست به فریاد رسم

نیست ما را بجز از لطف تو فریادرسی

نبود جز غم و اندوه جهان هیچ کسم

مه و خورشید جهانتاب چو بر ما گذرند

[...]

اهلی شیرازی

هست کحل بصر از خاک ره او هوسم

لیک ترسم که شوم خاک و بگردش نرسم

با تو چون در سخن آیم؟ که ترا چون بینم

آتش شوق تو در سینه بسوزد نفسم

شمع من چون تو بخلوتگه عشرت باشی

[...]

یغمای جندقی

گر به می خوردن پیدا نبود دست رسم

می کشم جام نهان تا که برآید نفسم

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از یغمای جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه