ز شوقت سوختم هرکس به کویت خانهای سازد
چه خوش باشد که از خاکستر من طرحش اندازد
اگر در کلبه ام همسایه رو آرد پی آتش
چنان سوزد ز آه من که با آتش نپردازد
تنم ویرانه درد است و مرغ دل در او چغدی
که هر دم جست و جوی گنج وصلت از سر آغازد
همی نازم به عشق تو که شوخی چون تو کم دیدم
که قدر حسن خود داند به قدر حسن خود نازد
به هر مجلس که بر یاد رخت از دل بر آرام دم
همه پروانه ها را پر بسوزد شمع بگدازد
نبینم بر بساط خوبیت همتا خوش آن عاشق
که شطرنج محبت با رخ خوب تو می بازد
چو فیض بحر طبع شاه بخشد گوهر معنی
سزد گر خامه جامی به آن گوهر سرافرازد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و شوق خود میگوید و احساسات شدیدش را بیان میکند. او از سوختن قلبش به خاطر عشق یاد میکند و آرزو دارد که دیگران از خاکستر عشق او، خانهای بسازند. شاعر به درد و ویرانی ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که قلبش مدام در جستجوی وصال محبوبش است. همچنین به زیبایی و جذابیت محبوبش پرداخته و از ناز و جذابیت او تعریف میکند. در نهایت، شاعر به ارزش بالای عشق و زیبایی اشاره دارد و میگوید که این زیبایی در دنیای عشق بیهمتاست.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق تو، من دچار سوختگی شدهام. هر کس در کوی تو خانهای بسازد، چه خوب خواهد بود اگر از خاکستر من برای بنیاد آن استفاده کند.
هوش مصنوعی: اگر همسایهام در کلبهام آتش برافروزد، آنقدر دلسوخته و غمگین هستم که حتی آتش هم نمیتواند حرارت من را کاهش دهد.
هوش مصنوعی: بدن من پر از درد و ویرانی است و دل من مثل پرندهای است که هر لحظه به دنبال گنج عشق تو میگردد.
هوش مصنوعی: من به عشق تو میبالم، زیرا مانند تو شوخی را کم دیدهام؛ تو به زیباییات آگاه هستی و به اندازه زیباییات، خود را میستایی.
هوش مصنوعی: در هر جایی که نام تو به یاد میآید و خاطرت در دل من آرامش میبخشد، همه پروانهها به شمع عشق تو نزدیک میشوند و میسوزند.
هوش مصنوعی: خوشا به حال عاشقی که در بازی عشق با زیبایی تو روبهرو میشود و تو را را در کنار خود نمیبیند.
هوش مصنوعی: وقتی که توانایی و خلاقیت پادشاه در شعر، به زیبایی و عمق معنا میافزاید، این طبیعی است که قلمی مانند جام، برای ستایش آن گوهر باارزش، بلند شود و خود را به نمایش بگذارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ستوده شاه شدادی که دولت زو سر افرازد
گزیده میر بهرامی که ملکت زو همی نازد
نبرده بوالحسن کاحسان ز گیتی باد دلش سازد
علی کز همت عالی بگردون بر همی تازد
هزاران خیل جنگی را بیک کوشش براندازد
[...]
سوار صبحدم هر روز کز مشرق برون تازد
سپر برگیرد و شمشیر و با من جنگ آغازد
به خون حنجرم خنجر بیالاید سحرگاهی
به قصد خون به بالین هنرمندی دگر تازد
از آن دونی که گردون راست اندر نام و در همت
[...]
تعالی الله چه حسنست این که چون برقع براندازد
اگرباشد دل از آهن که همچون موم بگدازد
همه خوبان به حسن خویش می نازند
چنان باشد که حسن او به روی خوب می نازد
بود رسم پری رویان که با دیوانگان سازند
[...]
چنین کان ترک عاشقکش به حسن خویش مینازد
سزد کز غایت حشمت به حال من نپردازد
به راهش خاکم ای دیده بزن بر آتشم آبی
که ترسم توسنش را ز آتش دل نعل بگدازد
عجب تند است رخش او که گردش درنمییابد
[...]
گر آن خورشید روزی بر سر من سایه اندازد
رقیبش همچو ابری آید و روزم سیه سازد
گرفتارم بدست نازنینی کز هوای خود
مرا چون زارتر بیند بخوبی بیشتر نازد
چنان خوبی که گر آیی میان مجلس خوبان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.