گنجور

 
جامی

دل باز سراسیمه سیمین ذقنی شد

مفتون شکرریزی شیرین سخنی شد

هرچند که صد زخم ز خنجر به تنم زد

هر یک پی بوسیدن دستش دهنی شد

بس شه که چو خسرو لب شیرین تو چون دید

در کوه زد از عشق سر و کوهکنی شد

از بس که ز عشقم شده مشهور به هر کوی

هرجا که نشستم ز بتان انجمنی شد

برکشته عشق تو ز دل بسته جگر خون

بنگر که شهید تو چه خونین کفنی شد

تا از تو قبا مانع من گشت به تنگم

خوش آنکه همین مانع او پیرهنی شد

جامی که ز عقل و ادب افتاده به عشق است

در محنت این کار عجب ممتحنی شد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

آن کودک نورسته که سیمین بدنی شد

چون شست لب از شیر، چه شیرین دهنی شد؟

بس غنچه دل را که کند چاک به هر سو

آن گل که به نوروز جوانی چمنی شد

آن یوسف جان بس که درین سینه در آمد

[...]

جویای تبریزی

تا غنچهٔ دل بلبل گل پیرهنی شد

هر قطرهٔ خون در تن زارم چمنی شد

ای جان جهان کشتهٔ الماس ستم را

هر رگ به تن از درد تو تار کفنی شد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه