گنجور

 
جامی

ابن عباد آن بری ز عناد

یار عباد و سازگار عباد

نام او زیب نامه کرم است

همچو اویی درین گروه کم است

سوی او ساعیی ز خبث سرشت

به سعایت یکی صحیفه نوشت

که فلان آن به مال چون قارون

شد برون زین نشیمن وارون

وارث مال او ز ناکس و کس

طفلکی خردسال مانده و بس

غرضش آنکه دست بگشاید

مال او هر چه هست برباید

شاید او نیز کاسه ای لیسد

یا بر این دوک رشته ای ریسد

آن کریم زمانه خامه کشید

وین حروفش به پشت نامه کشید

کان سفر کرده زین سرای امید

باد مقرون به رحمت جاوید

طفلش ایمن ز حادثات زمن

باد پرورده نبات حسن

مال او نیز باد روز به روز

در فزایش ز دولت فیروز

وانکه اظهار این سعایت کرد

بر ما دعوی کفایت کرد

دل ز شادی تهی و کف ز درم

ابدالدهر خوار باد و دژم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]