گنجور

 
جامی

خواست تا آفتابه زر خویش

به بر او فرستد از بر خویش

باز گفتا مبادا گرداند

کش چنان دیدم و خجل ماند

بر فقیران گرد خود یکسر

کرد قسمت چل آفتابه زر

پیرزن گشت بهره مند از وی

کس نبرده به قصه او پی

کرد نوشیروان شه عادل

نیمروزی به بام خود منزل

دید بر پشت بام همسایه

پیر زالی فقیر و بی مایه

قامت کوژ و کوزه ای در دست

چون وی از روزگار دیده شکست

نه ورا نایژه نه دسته به جای

نه تهی کایستد به آن بر پای

خواست تا حیله ای برانگیزد

کآب از آنجا به روی خود ریزد

کوزه زان حیله ها که می انگیخت

می فتاد آب بر زمین می ریخت

چشم نوشیروان چو آن را دید

از مژه اشک مرحمت بارید

گفت بر خود که وای بر ما باد

خشم خلق و خدای بر ما باد

که به پهلوی ما فقیری را

عمر بگذشته گنده پیری را

نبود کوزه ای به دست درست

که به آن روی خود تواند شست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]