گنجور

 
جامی

بشنو این قصه را که نوشروان

روزی از باده خواست نوش روان

روشن اندیشگان پاک سرشت

ساز کردند مجلسی چو بهشت

ساقیان در نوای نوشانوش

مطربان بر سپهر برده خروش

ساقیی برگرفت ساغر زر

برده تا شاه معدلت گستر

دست او سست شد ز هیبت شاه

خلعت شاه شد ز باده تباه

خاطر شاه را به هم برزد

آتش خشمش از درون سرزد

گفت خواهم چو باده خون تو ریخت

همچو جرعه به خاک راه آمیخت

ساقی از شه چو این وعید شنید

وز وی امضای آن نداشت بعید

برگرفت از میان صراحی را

ریخت بر وی روان صراحی را

زد بر او بانگ کای تباه سیر

چیست این عذر از گناه بتر

گفت شاها چو آمد اول کار

از من این جرم خالی از هنجار

وان نبود آنچنان که بستیزی

به همان جرم خون من ریزی

جرم دیگر بر آن بیفزودم

تخت و تاجت به باده آلودم

تا چو در کشتنم بر آری تیغ

کس نگوید به کشورت که دریغ

کین شهنشاه معدلت پیشه

تافت زین پیشه روی اندیشه

یافت از دور چرخ دیر مدار

دامن عدل او ز ظلم غبار

شد مرا با درون آشفته

کردنی کرده گفتنی گفته

کوتهم شد بر این دقیقه سخن

بعد ازین هر چه بایدت آن کن

شاه گفت ای بر آتشم زده آب

طبع چون آب تو به لطف چو آب

گرچه بود از نخست بد کارت

عذر کار تو خواست گفتارت

عفو کردم جنایت تو تمام

شکر این عفو را بگردان جام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]