گنجور

 
جامی

بعد شش سال معتمر یا هفت

به سر روضه نبی می رفت

راه عمدا بر آن دیار افکند

بر سر قبرشان گذار افکند

دید بر خاک آن دو اندهمند

سر کشیده یکی درخت بلند

چون به عبرت نگاه کرد در آن

دید خطهای سرخ و زرد بر آن

بود زردی ز رویشان اثری

سرخی از چشم خونفشان خبری

با کسی گفت ازان زمین به شگفت

چه درخت است این به حیرت گفت

که درختیست این سرشته عشق

رسته از تربت دو کشته عشق

بلکه بر خاک آن دو تن علمیست

بر وی از شرح حالشان رقمیست

زاهل دل هر که آن رقم خواند

حال آن کشتگان غم داند

جانشان غرق فیض رحمت باد

کس چو ایشان ازین جهان مرواد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]