گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق

بی توام کار بر نمیآید

بر من این غم بسر نمیآید

ترسم از تن بدر شود جانم

کز درم دوست در نمیآید

دل چو دلدار دورگشت از من

نیک و بد زو خبر نمیآید

هر شبی تا بروزم از غم تو

مژه بر یکدگر نمیآید

میکنم جهد تا بپوشم حال

دیده با اشک بر نمیآید

بننالم ز هیچ بد روزی

کم ازان بد بتر نمیآید؟

روز بگذشت و هم نیامدیار

تو چه گوئی مگر نمیآید

این همه یارب سحرگاهی

خود یکی کارگر نمیآید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

عقل با عشق بر نمی آید

شب هجران به سر نمی آید

گریه چشم ما و آه سحر

چه کنم کارگر نمی آید

با وجود رخ نگار مرا

[...]

مشتاق اصفهانی

بدی از نیک بر نمی‌آید

کار زهر از شکر نمی‌آید

من براهش ز خویش بیخبرم

باز گویش خبر نمی‌آید

پیش آهم چه خیزد از دوزخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه