گنجور

 
جلال عضد

«یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیست

طاقت روز فراق و شب تنهایی نیست

دین و دنیا چه بود وصل تو خواهم که مرا

هیچ کامی دگر از دینی و دنیایی نیست

ناگهت در گذر خلق بگیرم روزی

تشنه و آب روان جای شکیبایی نیست

عاشقان را که سر کوی ملامت جای است

غم بدنامی و اندیشه رسوایی نیست

خلق گویند که زیباتر از این یاری گیر

در جهان گشتم و مثل تو به زیبایی نیست

نه من سوخته سودای تومی ورزم و بس

هیچ سر نیست که در عشق تو سودایی نیست

خونم از دیده بپالود و کنون در تن من

آنقدر خون که بدان دست بیالایی نیست

داشتم یک دل و بردی دگرت چیست مراد

هر زمانم دلی از نو که تو بربایی نیست

سخن عشق چه گویی بر نااهل جلال

چه کشی سرمه در آن دیده که بینایی نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

آه و واویلا کم برگ شکیبایی نیست

هیچ مشکل بتر از محنت تنهایی نیست

پشتم از بار فراق تو دو تا شد چه عجب

که ز بی قوّتی ام قوت یکتایی نیست

من و سودای تو من بعد که جاهل باشد

[...]

ابن یمین

در جهان هیچ به از عزلت و تنهائی نیست

وین سعادت ز در مردم هرجائی نیست

اینچنین دولت فرخنده کسی یابد و بس

که وی امروز در اندیشه فردائی نیست

گوشه خلوت و در وی سخن اهل هنر

[...]

خواجوی کرمانی

هیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیست

ضایع آن دیده که بر طلعت زیبائی نیست

اگر از دوست تمنّای تو چیز دگرست

اهل دل را بجز از دوست تمنّائی نیست

ای تماشاگه جان عارض شهر آرایت

[...]

سیف فرغانی

چون ترا میل و مرا ازتو شکیبایی نیست

صبر خواهم که کنم لیک توانایی نیست

مر ترا نیست بمن میل و شکیبایی هست

بنده را هست بتو میل و شکیبایی نیست

چه بود سود از آن عمر که بی دوست رود

[...]

سلمان ساوجی

سرو را، پیش قدت، منصب بالایی نیست

ماه را، با رخ تو، دعوی زیبایی نیست

هر که بیند، گل روی تو و عاشق نشود

همچو نرگس، مگرش دیده بینایی نیست

امشب از چشم تو مستم، مدهم، می ساقی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه