«یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیست
طاقت روز فراق و شب تنهایی نیست
دین و دنیا چه بود وصل تو خواهم که مرا
هیچ کامی دگر از دینی و دنیایی نیست
ناگهت در گذر خلق بگیرم روزی
تشنه و آب روان جای شکیبایی نیست
عاشقان را که سر کوی ملامت جای است
غم بدنامی و اندیشه رسوایی نیست
خلق گویند که زیباتر از این یاری گیر
در جهان گشتم و مثل تو به زیبایی نیست
نه من سوخته سودای تومی ورزم و بس
هیچ سر نیست که در عشق تو سودایی نیست
خونم از دیده بپالود و کنون در تن من
آنقدر خون که بدان دست بیالایی نیست
داشتم یک دل و بردی دگرت چیست مراد
هر زمانم دلی از نو که تو بربایی نیست
سخن عشق چه گویی بر نااهل جلال
چه کشی سرمه در آن دیده که بینایی نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این اشعار، شاعر به عمق درد و تنهایی ناشی از فراق محبوب خود میپردازد. او میگوید که هیچگونه شکیبایی برای دوری محبوبش ندارد و هیچ چیز دیگری در زندگیاش برایش ارزشمند نیست. شاعر به زیبایی محبوبش اشاره میکند و تأکید میکند که در تمام جهان نتوانسته مانند او را پیدا کند. همچنین او از عشق و شور و شوق خود سخن میگوید و بیان میکند که در این عشق، همه چیز را از دست داده و دلی دیگر برایش باقی نمانده است. در نهایت، او به بیفایده بودن سخن گفتن درباره عشق با افرادی که درک نمیکنند، اشاره مینماید.
هوش مصنوعی: خدا میداند که من نمیتوانم تحمل کنم؛ روزهای جدایی و شبهای تنهایی برایم بسیار سخت است.
هوش مصنوعی: من جز وصال تو هیچ خواستهای از دنیا و دین ندارم.
هوش مصنوعی: روزی در میان مردم دیدم که تشنه هستند و آب جاری در دسترس نیست، در آن لحظه صبر و شکیبایی جایی ندارد.
هوش مصنوعی: عاشقان، در مکانی که مورد سرزنش قرار میگیرند، هیچ نگران بدنامی و رسوایی نیستند.
هوش مصنوعی: مردم میگویند که در دنیا کسی زیباتر از تو پیدا نمیشود و هیچ کس را به زیبایی تو نمیتوان یافت.
هوش مصنوعی: من فقط به خاطر محبت و آرزوی تو میسوزم و بس، و هیچ کسی نیست که در عشق تو آرزویی نداشته باشد.
هوش مصنوعی: چشمانم از اشک پر شده و اکنون در بدن من آنقدر خون وجود دارد که نتوانی آن را با دست لمس کنی.
هوش مصنوعی: من یک دل داشتم و تو آن را بردی، اکنون چه چیز دیگری میخواهی؟ هر بار که دلی دارم، تو آن را دوباره از من میگیری و دیگر چیزی برایم نمیماند.
هوش مصنوعی: در مورد عشق با کسی که درک نمیکند چه میتوان گفت؟ چه فایدهای دارد که در چشمانش داروی بینایی بگذاری وقتی که او قادر به دیدن نیست؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آه و واویلا کم برگ شکیبایی نیست
هیچ مشکل بتر از محنت تنهایی نیست
پشتم از بار فراق تو دو تا شد چه عجب
که ز بی قوّتی ام قوت یکتایی نیست
من و سودای تو من بعد که جاهل باشد
[...]
در جهان هیچ به از عزلت و تنهائی نیست
وین سعادت ز در مردم هرجائی نیست
اینچنین دولت فرخنده کسی یابد و بس
که وی امروز در اندیشه فردائی نیست
گوشه خلوت و در وی سخن اهل هنر
[...]
هیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیست
ضایع آن دیده که بر طلعت زیبائی نیست
اگر از دوست تمنّای تو چیز دگرست
اهل دل را بجز از دوست تمنّائی نیست
ای تماشاگه جان عارض شهر آرایت
[...]
چون ترا میل و مرا ازتو شکیبایی نیست
صبر خواهم که کنم لیک توانایی نیست
مر ترا نیست بمن میل و شکیبایی هست
بنده را هست بتو میل و شکیبایی نیست
چه بود سود از آن عمر که بی دوست رود
[...]
سرو را، پیش قدت، منصب بالایی نیست
ماه را، با رخ تو، دعوی زیبایی نیست
هر که بیند، گل روی تو و عاشق نشود
همچو نرگس، مگرش دیده بینایی نیست
امشب از چشم تو مستم، مدهم، می ساقی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.