گنجور

 
حسین خوارزمی

چو قدر دلبر و آداب عشق ما دانیم

بیا که روی تو بینیم و جان برافشانیم

جمال صورت جان بر در تو تا دیدیم

در آن کمال که صورت نگاشت حیرانیم

ورای حسن ترا دلفریبی و ناز است

که ما بجان و دل ای دوست طالب آنیم

اگر چه سوخته آتش فراق توایم

به یمن وصل تو از هجر داد بستانیم

به تحفه گر ز درت آورد صبا گردی

به خاکپای تو کو را بدیده بنشانیم

هدایتی چو ز کشاف هیچ کشف نگشت

کنون بمکتب عشق تو تخته میخوانیم

از آنزمان که غلام کمینه تو شدیم

حسین وار در اقلیم عشق سلطانیم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

سپاس ازو که مر او را بدو همی دانیم

وزانچه هست نگردیم و دل نگرانیم

چنانکه دانیم او را به عقل کی باشد

چنانکه باشد او را به وهم کی دانیم

چگونه انکار آریم هستی او را

[...]

سلیم تهرانی

کرشمه سنج نگاه ستیزه جویانیم

سواد خوان الف قامتان مژگانیم

ز من حکایت مجنون و کوهکن بشنو

که ما فلک زدگان، طفل یک دبستانیم

ز بخت ماست که ما را زمانه نشناسد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه