ای گشته مست عشقت روز الست جانم
مستی جان بماند روزی که من نمانم
هر ذره ای ز خاکم سرمست عشق باشد
چون ذره ها برآید از خاک استخوانم
فکر بهشت و دوزخ دارند اهل دانش
من مست عشق جانان فارغ ز این و آنم
گفتی بغیر منگر گر طالب حبیبی
والله که در دو گیتی غیر از تو من ندانم
از روی مهربانی ای مه بیا خرامان
تا نقد جان و دل را در پای تو فشانم
چون هیچکس نشانی با خود نیافت از تو
در جستن نشانت از خویش بی نشانم
اسرار عشق جانان دانم حسین لیکن
چون محرمی ندارم گفتن نمیتوانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از مستی و عشق سخن میگوید و به عشق جانان و تاثیر عمیق آن بر وجود خود اشاره میکند. او اظهار میکند که حتی ذرات خاک او نیز از عشق سرمست هستند و از دنیای مادی و تفکرات بهشت و دوزخ بیخبر است. شاعر به محبوبش درخواست میکند که با مهربانی بیاید و جان و دلش را فدای او کند. او همچنین بیان میکند که در پی وصال محبوبش است و از نبودنش احساس ناامیدی میکند. در نهایت، شاعر میگوید که میداند اسرار عشق چیست، اما چون کسی را برای گفتن ندارد، نمیتواند آنها را بیان کند.
هوش مصنوعی: ای عشق تو، در روزی که وجودم را حس میکنی، همهچیز در من تحت تأثیر قرار میگیرد و در اوج شادی و سرمستی هستم. ولی روزی خواهد آمد که دیگر من در این دنیا نخواهم بود.
هوش مصنوعی: هر تکه ای از وجودم به عشق آغشته است، مانند ذراتی که از خاک و استخوانم برمیخیزند.
هوش مصنوعی: اهل علم و دانش به فکر پاداش و عذاب در آخرت هستند، اما من که عاشق محبوبم، از این مسائل فارغ و بیخیالم.
هوش مصنوعی: گفتی به غیر از من نگاه نکن، اگر عاشق محبوبی، به خدا در این دنیا و آن دنیا جز تو کسی را نمیشناسم.
هوش مصنوعی: ای مهربان، با زیبایی خود قدم بیاور تا بتوانم جان و دل خود را در راه تو نثار کنم.
هوش مصنوعی: وقتی هیچکس نتوانست از تو اثری بیابد، من هم در جستجوی نشانهات از خودم بینشانهام.
هوش مصنوعی: من رازهای عشق محبوب را میدانم، ولی چون کسی نیست که با او درد و دل کنم، نمیتوانم آنها را بیان کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آرزوی جانم در آرزوی آنم
کز هجر یک شکایت در گوش وصل خوانم
دانی چگونه باشم در محنتی چنینم
زان پس که دیده باشی در دولتی چنانم
با دل به درد گفتم کاخر مرا نگویی
[...]
ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم
باری، بیا که جان را در پای تو فشانم
این هم روا ندارم کایی برای جانی
بگذار تا برآید در آرزوت جانم
بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت
[...]
دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
خط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم
بر تخته خیالات آن را نه من نبشتم
چون سر دل ندانم کاندر میان جانم
از آفتاب بیشم ذرات روح پیشم
[...]
آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانم
کاخر بیاد بشنو دستان و داستانم
من آن نیم که دیدی و آوازه ام شنیدی
در من بچشم معنی بنگر که من آنم
گر گوش هوش داری بشنو که باز گویم
[...]
ای باد صبحگاهی بادا فدات جانم
در گوش آن صنم گو این نکته از زبانم
ای آرزوی جانم در آرزوی آنم
کز هجر یک حکایت در گوش وصل خوانم
روزی که با تو بودم بُد بخت همنشینم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.