گنجور

 
حیدر شیرازی

سرو آزاد که در باغ نشانند او را

بندهٔ قامت رعنای تو خوانند او را

آن جهاندار جهان نام جهان از بر من

به جهانی ز کف من بجهانند او را

ندهندش به همه ملک جهان یک سر موی

به همه ملک جهان گر بستانند او را

یا درآرند نگارین به سلامت بر من

یا سلام من مسکین برسانند او را

خواست تا پیش من آید نفسی از در غیب

چون درآید که همه کس نگرانند او را

خوانم الحمد و به اخلاص به رویش بدمم

گر به نزدیک من سوخته خوانند او را

حیدر از کوی وصال تو به جایی نرود

گر به شمشیر فراق تو برانند او را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

آن سیه چهره که خلقی نگرانند او را

خوبرویان جهان بنده به جانند او را

دلبرانی که به خوبی بنشانند امروز

جای آنست که بر دیده نشانند او را

دامنش پاک ز عارست و دلش پاک ز عیب

[...]

خواجوی کرمانی

آنک بر هر طرفی منتظرانند او را

ننگرد هیچ که خلقی نگرانند او را

سرو را بر سر سرچشمه اگر جای بود

جای آن هست که بر چشم نشانند او را

حیف باشد که چنان روی ببیند هر کس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه