گنجور

 
هلالی جغتایی

ای آنکه در نصیحت ما لب گشوده‌ای

معلوم می‌شود که تو عاشق نبوده‌ای

هر طعنه‌ای که بر دل آزرده کرده‌ای

بر زخم ما جراحت دیگر فزوده‌ای

گفتی: اگر دل تو ربودم به صبر کوش

صبری که بود، پیشتر از دل ربوده‌ای

گفتم: شنوده‌ام ز لبت ناسزای خویش

گفتا: سزاست هرچه از آن لب شنوده‌ای

ای دل وفا مجوی، که خوبان شهر را

ما آزموده‌ایم و تو هم آزموده‌ای

شادم که: بنده را سگ خود گفته‌ای ز لطف

ای من سگت، که بنده خود را ستوده‌ای

جوری، که از تو دید هلالی، به آن خوش است

آن جور نیست، بلکه ترحم نموده‌ای

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجد همگر

ای شمع اگر نه محنت عشق آزموده ای

از راه دیده راز دلت چون نموده ای

پروانه را بسوختی و یافتی جزا

تخمی که کاشتی بر آن خود دروده ای

از عاشقان تو رسته تری زانکه روزها

[...]

امیرخسرو دهلوی

گرچه به هر سخن دلم از تن ربوده‌ای

با این همه بگوی، که جانم فزوده‌ای

چشمت به غمزه بردن دل‌ها نمونه‌ای‌ست

تا تو بدین بهانه چه دل‌ها ربوده‌ای!

رویت درون پرده و صد پرده چاک از او

[...]

جامی

زان تازه خط سبز که بر لب فزوده‌ای

هوش و خرد به تازگی از ما ربوده‌ای

خضر است آن نه خط که ز لعل حیات‌بخش

دیگر به آب زندگیش ره نموده‌ای

خط و لبت که خضر و مسیحند هم‌نفس

[...]

غالب دهلوی

دارم دلی ز غصه گران‌بار بوده‌ای

بر خویشتن ز آبله چیزی فزوده‌ای

دل آن بلا کزو نفسی برق خرمنی

بخت آنچنان کزو اثر مرگ دوده‌ای

از بهر خویش ننگم و دارم ز بخت چشم

[...]

بلند اقبال

روی تو را ندیده دلم را ربوده ای

در دلبری چه چابک و چالاک بوده ای

دین ودلی سراغ ندارم دگر به کس

غارت همی ز بسکه دل ودین نموده ای

داری کجا ز حالت شب های ما خبر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه