گنجور

 
هلالی جغتایی

گفتیم: چون زنده مانی در غم هجران من؟

خواستم مرگ خود، اما بر نیامد جان من

درد من عشقست و درمانش بغیر از صبر نیست

چون کنم؟ کز درد مشکل تر بود درمان من

من خود از جان بنده ام فرمان عشقت را، ولی

تا چه فرماید مرا این بخت نافرمان من؟

شمه ای ناگفته از سوز دلم، شهری بسوخت

آه! اگر ظاهر شود این آتش پنهان من!

وه! چه روی آتشینست آن؟ که گاه دیدنش

شعله ها، پندارم افتادست در مژگان من

بس که من مدهوش و حیرانم ز چشم مست او

هر کرا چشمیست می باید شدن حیران من

چون هلالی گوشه چشمی گدایی میکنم

گه گهی سوی گدای خود نگر، سلطان من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجه عبدالله انصاری

گر شوند این خلق عالم سر بسر خصمان من

من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من

میبدی

گر شوند این خلق عالم سر بسر خصمان من

من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من‌

جمال‌الدین عبدالرزاق

وای من از دست دل کو نیست در فرمان من

عاقبت هم بر سر دل رفت خواهد جان من

با که گویم محنت هجران بی‌پایان او

از که جویم چاره این درد بی‌درمان من

هر زمان گوید مرا از چیست این افغان تو

[...]

مولانا

کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من

خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من

تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبول

بودمی بی‌دام و بی‌خاشاک در عمان من

غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من

خود نمی بخشاید آخر هیچ دل بر جان من

هم عفا الله غم که گر صد مصلحت دارد دمی

نیست غایب هرگز از بیغوله احزان من

عاقلان بر من ملامت می کنند آری ولیک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه