گنجور

 
هلالی جغتایی

ای قدت نازک نهال جویبار چشم من

لطف کن، برخیز و بنشین بر کنار چشم من

چشم مردم را غبار از گرد میباشد، ولی

میبرد گرد سر کویت غبار چشم من

اشک من هر کس که دید از کار چشمم دست شست

گوشه چشمی گرفت از دست کار چشم من

قطره خون بود کز دل داشت چشمم یادگار

برکنار افتاد اکنون یادگار چشم من

گر بروی من، هلالی، سیل اشک آمد چه شد؟

تا چها آید هنوز از رهگذار چشم من؟

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن حسام خوسفی

ای خیال عارضت گلشن نگار چشم من

رُسته شمشاد قدت در چشمه سار چشم من

گر خیالت دامن آب روان می بایدش

گو بیا چون سرو بنشین بر کنار چشم من

چشم خوشخوابت به عیاری و شوخی می برد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه