گنجور

 
هلالی جغتایی

من سگ یارم و آن نیست که بیگانه شوم

لیک می ترسم از آن روز که دیوانه شوم

ای فلک، شمع شب افروز مرا سوی من آر

تا بگرد سر او گردم و پروانه شوم

من همان روز که افسون تو دیدم گفتم

که: ببیداری شبهای غم افسانه شوم

از در خانقه و مدرسه کارم نگشود

بعد ازین خاک نشین در می خانه شوم

در سرم هست که: چون خاک شود قالب من

بهوای لب میگون تو پیمانه شوم

نرگس مست ترا خواب صبوح این همه چیست؟

خیز، تا کشته آن نرگس مستانه شوم

بی مه خویش، هلالی، چه کنم عالم را؟

گنج چون نیست، چرا ساکن ویرانه شوم؟

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلمان ساوجی

بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم

به از آن نیست که هم با در میخانه شوم

من اگر دیر و گر زود بود آخر کار

با سر خم روم و در سر پیمانه شوم

وقت کاشانه اصلی است مرا، می‌خواهم

[...]

نشاط اصفهانی

هوسی کرده‌ام امروز که دیوانه شوم

دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم

زاهد از مجلس ما گر نرود گو نرود

خانه بگذارم و از خانه به میخانه شوم

سست شد پایه و هم رخنه در افتاد به سقف

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از نشاط اصفهانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه