گنجور

 
هلالی جغتایی

آنکه از درد دل خود بفغانست منم

وانکه از زندگی خویش بجانست منم

آنکه هر روز دل از مهر بتان بردارد

چون شود روز دگر باز همانست منم

آنکه در حسن کنون شهره شهرست تویی

وانکه در عشق تو رسوای جهانست منم

آنکه در صومعه چل سال شب آورد بروز

وین زمان معتکف دیر مغانست منم

در غمت گرچه بیک بار پریشان شده دل

آنکه صد بار پریشان تر از آنست منم

عاشقان تو همه نامی و نشانی دارند

آنکه در عشق تو بی نام و نشانست منم

عاقبت همچو هلالی شدم افسانه دهر

آنکه هر جا سخنش ورد زبانست منم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
طبیب اصفهانی

آنکه پیوسته به رویت نگرانست، منم

وانکه حیران تو بیش از دگرانست منم

آنکه از کوی تو ای خانه برانداز امید

بسته رخت سفر و دلنگرانست منم

نقد جان می دهم و جنس وفا می طلبم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه