گه نمک ریزد بخم، گه بشکند پیمانه را
محتسب تا چند در شور آورد می خانه را؟
هر کجا شبها ز سوز خویش گفتم شمه ای
شمع را بگداختم، آتش زدم پروانه را
قصه پنهان ما افسانه شد، این هم خوشست
پیش او شاید رفیقی گوید این افسانه را
این همه بیگانگی با آشنایان بس نبود؟
کاشنای خویش کردی مردم بیگانه را
از هلالی دیگر، ای ناصح، خردمندی مجوی
بیش ازین تکلیف هشیاری مکن دیوانه را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنجهایی که در جامعه و روابط اجتماعی تجربه کرده سخن میگوید. او به تکرار مشکلاتش اشاره میکند و از محدودیتهای موجود در میخانه (نماد آزادی) مینالد. در عین حال، او به زیباییهای افسانهای عشق و روابط اشاره دارد، و از بیگانگیهایش با نزدیکانش ابراز ناراحتی میکند. همچنین، او از یک شخص خردمند میخواهد که بیشتر از این او را به هشیاری و آگاهی هدایت نکند، زیرا این وضعیت برای او دشوار شده است.
هوش مصنوعی: گاه نمک بر شیارم میریزد و گاه محتسب، پیمانه را میشکند؛ تا کی باید در آشفتگی و سرگشتگی، میخانه را به هم بریزد؟
هوش مصنوعی: هر جا که در شبها از درد و سوز دلم چیزی گفتیم، شمع را روشن کردم و پروانه را به آتش کشیدم.
هوش مصنوعی: داستان پنهان ما به افسانهای تبدیل شد و این هم خوب است، شاید یکی از دوستانش این افسانه را برای او بگوید.
هوش مصنوعی: آیا این مقدار بیگانگی با دوستان و آشنایان کافی نیست؟ چرا کسانی را که به تو نزدیک نیستند، به خود نزدیکتر کردهای؟
هوش مصنوعی: ای ناصح، از دلایل و حرفهای زیاد و پیچیده دوری کن، چرا که تو نمیتوانی از یک فرد دیوانه توقع خردمندی و هوشیاری داشته باشی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را
چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را
صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن
سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را
نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را
[...]
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را
از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را
گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر
ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را
هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال
[...]
محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را
بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را
این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را
گو چو بنیادم می و معشوق ویران کردهاند
[...]
میکشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را
هست سوزی کو به شمعی میکشد پروانه را
سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم
چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را
میل خالت دارم و اندیشهام از زلف توست
[...]
رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را
دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب
بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را
خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.