گنجور

 
هلالی جغتایی

اگر خوانی درونم، بنده این خاندان باشم

وگر رانی برونم، چون سگان بر آستان باشم

ندانم بنده روی تو باشم یا سگ کویت؟

بهر نوعی که می خواهی، بگو، تا آن چنان باشم

چه سگ باشم؟ که آیم استخوانی خواهم از کویت

ولی خواهم که از بهر سگانت استخوان باشم

چو از شوق تو یک شب خواب در چشمم نمی آید

اجازت ده که : شبها گرد کویت پاسبان باشم

غم هجر تو دارم، یک زمان از وصل شادم کن

چه باشد غم برآید، من زمانی شادمان باشم؟

قبای حسن پوشیدی، سمند ناز زین کردی

بنه پا در رکاب، ای عمر، تا من در عنان باشم

مرا گفتی: هلالی، در جهان رسوا شدی آخر

من آن بهتر که در عشق تو رسوای جهان باشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشم

سر خدمت نهاده چون سگان بر آستان باشم

ز خوی نازکت ترسم وگر نی تا سحر هر شب

به گرد کوی وی تو نعره‌زنان افغان‌کنان باشم

به هر گونه که باشم از من بدروز نپسندی

[...]

حزین لاهیجی

دو روزی کز قضا بایست با این کاروان باشم

مرا کم قیمتی نگذاشت بر طبعی گران باشم

به قید سخت رویانم، ملایم طینتی دارم

چو مغز از چرب و نرمی در شکنج استخوان باشم

در آب و گل نشاند از باغ جان، قدسی نهالم را

[...]

سعیدا

نگیرم گوشه از راه خدنگت گر گمان باشم

زمین بوس تو می آرم بجا گر آسمان باشم

خبردار از تو می گردم چو از خود بی خبر گردم

نشانت می توانم داد چون من بی نشان باشم

سرافرازی توانم کرد با گردون در این میدان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه