گنجور

 
هلالی جغتایی

خواهم که: بزیر قدمت زار بمیرم

هر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم

دانم که: چرا خون مرا زود نریزی

خواهی که بجان کندن بسیار بمیرم

من طاقت نادیدن روی تو ندارم

مپسند که در حسرت دیدار بمیرم

خورشید حیاتم بلب بام رسیدست

آن به که در آن سایه دیوار بمیرم

گفتی که: ز رشک تو هلا کند رقیبان

من نیز برآنم که ازین عار بمیرم

چون یار بسر وقت من افتاد، هلالی

وقتست اگر در قدم یار بمیرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رفیق اصفهانی

مگذار که از حسرت دیدار بمیرم

بردار ز رخ پرده و مگذار بمیرم

صد جان طلبم بهر نثارت که چو آیی

پیش تو نه یکبار که صد بار بمیرم

خو کرده ام از بس به گرانباری دردت

[...]

سحاب اصفهانی

در عشق چو باید که به ناچار بمیرم

از جور تو به کزغم اغیار بمیرم

هر شب دهیم وعده ی دیدار که تا صبح

صد بار شوم زنده و صد بار بمیرم

گیرم به نگاهی ز تو صد حسرتم افزود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه