گنجور

 
هلالی جغتایی

ز سوز سینه کبابم، ز سیل دیده خرابم

تو شمع بزم کسانی و من در آتش و آبم

مرا عقوبت هجر تو بهتر از همه شادیست

تو راحت دگران شو، که من برای عذابم

بدیگران منشین و بجان من مزن آتش

مرا مسوز، که من خود بر آتش تو کبابم

اگر برای هلاک منست ناز و عتابت

بیا و قتل کن ایدون، که مستحق عتابم

سؤال بوسه نمودم، ولی تو لب نگشودی

سخن بعرض رسید و در انتظار جوابم

بگرد روی تو پروانه ام، که شمع مرادی

اگر تو روی بتابی، من از تو روی نتابم

بقدر خاک ره از من کسی حساب نگیرد

بکوی دوست، هلالی، ببین که: در چه حسابم؟

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

برون نمی برد از فکر دوست عالم آبم

نقاب دولت بیدار نیست پرده خوابم

جگر گداز محیط است داغ تشنگی من

کلاه گوشه به دریا شکسته موج سرابم

به خوان چرخ نکردم دراز دست تهی را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه