مرا، چون دیگران، یاد گل و گلشن نمیآید
به غیر از عاشقی کار دگر از من نمیآید
هوس دارم که: دوزم چاک دل از تار گیسویش
ولی چندان گره دارد، که در سوزن نمیآید
تعجب چیست گر من در وصالش فارغم از گل؟
کسی را پیش یوسف یاد پیراهن نمیآید
منور شد به تشریف قدومش خانه چشمم
بلی، جز مردمی از دیده روشن نمیآید
تو بدخویی، که داری قصد جان عاشقان، ور نه
کسی را از برای عاشقی کشتن نمیآید
به جای خاک پایش توتیا جستم، ندانستم
که: کار سرمه از خاکستر گلخن نمیآید
هلالی اشک میبارد، برو دامنکشان مگذر
تعلل چیست؟ چون گردی بر آن دامن نمیآید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و دلبستگی شاعر به معشوقش میپردازد. شاعر میگوید که او مانند دیگران به زیباییهای گل و گلشن نمیاندیشد و تنها عشق او را مشغول کرده است. او در آرزوی دوختن دلش به گیسوی معشوقش است، اما میبیند که این کار دشوار است. در عین حال، او از حسی عمیق و روشن در مواجهه با زیبایی معشوقهاش صحبت میکند و میگوید که در عشقش به مرگ و کشتن دیگران اهمیتی نمیدهد. شاعر همچنین به احساسات خود در برابر معشوق اشاره دارد و در نهایت از اشکهایی که از دلش میبارند سخن میگوید. در کل، شعر بیانگر عمق عشق و دلبستگی شاعر به معشوقش است.
هوش مصنوعی: من مانند دیگران به یاد گل و باغ نمیافتم و جز عشق ورزیدن هیچ کار دیگری از من برنمیآید.
هوش مصنوعی: آرزو دارم که دل خود را با تار موی او بدوزم، اما او آنقدر پیچیده و گرهخورده است که به سوزن نمیرود.
هوش مصنوعی: تعجبی نیست اگر من در محبت او از زیباییهای دنیا غافل شوم. هیچکس در برابر یوسف به یاد پیراهن نمیافتد.
هوش مصنوعی: خانه چشمم روشن و پرنور شد به خاطر ورود او، اما جز افرادی با دلهای روشن و پاک از نظر من پیدایشان نمیشود.
هوش مصنوعی: تو قلبت پر از کینه است و قصد داری عاشقان را نابود کنی، اما هیچکس برای عشق ورزیدن به دیگران، قصد کشتن ندارد.
هوش مصنوعی: در جستجوی چیز ارزشمندی به جای جستجوی خاک پای او، به دنبال مادهای برای سرمه بودم، ولی متوجه نشدم که نمیتوان از خاکستر کورهپزخانه چیزی باارزش به دست آورد.
هوش مصنوعی: هلالی با چشمان اشکآلود میگوید، چرا همچنان در جا میمانی و تعلل میکنی؟ چون هیچ گرد و غباری روی دامن نگاهت نمینشیند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه شد کان سرو سیماندام سوی من نمیآید
دلم پژمرده شد بویی از آن گلشن نمیآید
کدامین کس ره من زد که در ره شد عنانگیرش
که آن سرمست جعدانداز مردافگن نمیآید
زمانی نیست جان من گریبانگیر هجرانش
[...]
ز انجم نور مه در دیده روزن نمیآید
ز چندین چشم، کار یک دل روشن نمیآید
اگر خواهی سلامت از جهان، سر در گریبان کش
کز این دریا برون کس بیفرو رفتن نمیآید
دل روشن مرا دارد ز چشم باز مستغنی
[...]
وفاداری از آن ترک شکار افکن نمیآید
ازو صد شیوه میآید ولی این فن نمیآید
بهاری این چنین و در قفس من بیخبر از گل
به بخت من صبا هم گاهی از گلشن نمیآید
به آن دل آبروی نالهها بردم چه دانستم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.