غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد میآید
اگر با کوه گویم، سنگ در فریاد میآید
دلم، روزی که طرح عشق میانداخت، دانستم
که: گر سازم بنای صبر بی بنیاد میآید
نمیدانم چه بیرحمیست آن سلطان خوبان را
که هرگه داد خواهم بر سر بیداد میآید
رقیبا، گر ترا اندیشه ما نیست معذوری
کجا بیدرد را از دردمندان یاد میآید؟
طفیل بندگان، من هم قبول افتادهام، گویا
که از هر جانب آواز مبارک باد میآید
عجب خاک فرحناکست کوی میفروشان را!
که هرکس میرود غمگین، همان دم شاد میآید
چه نسبت با رقیب سنگدل مسکین هلالی را؟
نمیآید ز خسرو آنچه از فرهاد میآید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از عشقش صحبت میکند و به احساسات عمیق و تضادهای درونی خود اشاره دارد. او میگوید که اگرچه عشقش دردآور است، اما وقتی در مورد آن با کوه صحبت میکند، گویا سنگها نیز به فریاد میآیند. او درک کرده که صبوری بیپایه در این زمینه برایش بیفایده است و نیز به بی رحمی کسی که دلش را شکست اشاره میکند. شاعر به معشوق خود میگوید که اگر او به فکر او نیست، باید معذور باشد. همچنین از این نکته میگوید که در دنیای عاشقان، هر کس که میآید، غم پیش از آنکه برود، شادی را به همراه دارد. در پایان، او به تضاد بین رقیب سنگدل و داستانهای عشق اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز از خسرو به فرهاد نمیرسد.
هوش مصنوعی: غم ناشی از عشق تو بر دلم سنگینی میکند، اگر این احساس را با کوهها در میان بگذارم، حتی سنگها هم در واکنش به آن فریاد خواهند زد.
هوش مصنوعی: زمانی که عشق را در دل بنا کردم، متوجه شدم که اگر بخواهم صبر بسازم، این ساختار بیاساس و ناپایدار خواهد بود.
هوش مصنوعی: نمیدانم چه بیرحمیست که آن پادشاه نیکوکار هر بار که از ظلم و ستم شکایت میکنم، بیشتر بر دل من سختی میدهد.
هوش مصنوعی: ای رقیب، اگر تو به فکر ما نیستی، اشکالی ندارد؛ کسی که خود دردی ندارد، چگونه میتواند یاد دردمندان را به خاطر بیاورد؟
هوش مصنوعی: من هم به عنوان یک نفر در خدمت بندگان هستم و به نظر میرسد که از هر سو صدای تبریک و خوش آمد گویی به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: کوی میفروشان، جایی خوشحالکننده است! هر کسی که به آنجا میرود، با دل آزرده میرود اما در همان لحظه شاد و خوشحال برمیگردد.
هوش مصنوعی: چه ارتباطی بین رقابت با آن معشوق بیرحم و بیپناه است؟ آنچه از خسرو برمیآید، به پای کارهای فرهاد نمیرسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا باز از طریق ساقی خود یاد میآید
غم دیرینه بازم در دل ناشاد میآید
از این سو میرسد هجرش کشیده تیغ در کشتن
وز آن سو بختم از بهر مبارکباد میآید
بسوز، ای عاشق خسته که آن بیمهر میآید
[...]
فراوشم شود چندان کز او بیداد میآید
ولی فریاد از آن ساعت که یکیک یاد میآید
ملامت بین که هر سنگی که جست از تیشهٔ فرهاد
هوا میگیرد و هم بر سر فرهاد میآید
نه تنها آشنا، بیگانه را هم میخراشد دل
[...]
چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد میآید
نخستین رفتن خویشم در آن کو یاد میآید
من پا بسته روز وعدهات آن مضطرب صیدم
که خود را میکشم در قید تا صیاد میآید
اگر دیگر مخاطب نیستم پیشش چرا قاصد
[...]
ز شهر دل به گوشم هر نفس فریاد می آید
که اینک لشگر غم خوش به استعداد می آید
اگر شیرین عنان را گرم سازد، بنگرد خسرو
که گلگون جانب او ، یا بر فرهاد می آید
دلم در دام آن صیاد مستغنی است و می ترسم
[...]
مرا از غفلت خود بر سر این بیداد میآید
نباشد صید اگر غافل چه از صیاد میآید؟
به کوشش نیست دولت، پا به دامان توکل کش
که سرو از خاک بیرون با دل آزاد میآید
دل بیصبر خواهد توتیا کرد استخوانش را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.