گنجور

 
هلالی جغتایی

بس که خلقی سخن عاشقی من کردند

دوست را با من دل سوخته دشمن کردند

سوختم ز آتش این چرب زبانان، چون شمع

سوز پنهان مرا بر همه روشن کردند

بعد ازین دست من و دامن این سنگدلان

که بآهنگ جفا سنگ بدامن کردند

برضا کوش، هلالی و ز قسمت مخروش

هر کرا هر چه نصیبست معین کردند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

حاصل عافیت آنها که به دامن‌کردند

چو خموشی نفس سوخته خرمن کردند

دل ز هستی چه خیال است مکدر نشود

از نفس‌خانهٔ این آینه روشن کردند

شعلهٔ دردم و تنن لاله‌ستان می‌جوشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه