گنجور

ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او

 
هاتف اصفهانی
هاتف اصفهانی » دیوان اشعار
 

ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی

مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش

پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و الآصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد

پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کآنجا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

در راهنمای نرم‏افزار نامه نگار(خوشنویسی برای dos) بند دوم همین ترجیع بند را دیدم که در بیت دهم نوشته بود

لب شیرین گشوده با من گفت
وز شکر خنده ریخت آب از قند


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف چاپ انتشارات نگاه (مطابق تصحیح وحید دستگردی) مقایسه شد. متن بیت مورد اشاره همانند آن چیزی است که در متن گنجور آمده. تغییری اعمال نشد.

محمد علی مشایخی نوشته:

این ترجیع بند، بهترین ترجیع بند تاریخ ادب پارسی شناخته شده است. الحق انسان را به هیجان می آورد.اما از نظر من نقدی به این ترجیع بند وارد است و آن آین که تثلیث ( پدر، پسر، روح القدس) که در قرآن کریم به صراحت از آن به شرک یاد شده است، توجیه شده است.

محمد علی مشایخی نوشته:

وزن عروضی ترجیع بند معروف هاتف اصفهانی، «فاعلاتن مفاعلن فعلن» است نه «فعلاتن مفاعلن فعلن».

حمیدرضا نوشته:

@محمدعلی مشایخی:
در عروض «فاعلاتن» به «فعلاتن» قابل تبدیل نیست، مثلاً نمی‌توانید در مثنوی «بشنو از نی چون حکایت می‌کند» را بخوانید «بــِـشــِـــنو از نی چون حکایت می‌کند»، اما تبدیل عکس (وقتی جزء فاعلاتن ابتدای بحر باشد) قابل قبول است و مثلاً «ای فدای تو هم دل و هم جان» می‌توانست باشد «که فدای تو هم دل و هم جان»، به همین لحاظ هر جا «فاعلاتن مفاعلن فعلن» داریم وزن را «فعلاتن مفاعلن فعلن» در نظر می‌گیریم تا بتوانیم تبدیلات وزنی احتمالی را توجیه کنیم.
برای نمونه در این شعر، بیت دوازدهم از بند اول را ببینید:
همه سیمین عذرا و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان
که وزنش مشخصاً «فعلاتن مفاعلن فعلن» است و نه «فاعلاتن …».

مهدی نوشته:

در مصراع
همه سیمین عذرا و گل رخسار
لغت عذار اشتباه تایپ شده…

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

مرتضی نوشته:

حضرت علی (ع) میفرماید اگر چیزی دیدی که قبول آن مشکل یا خیلی عجیب بود نگو نیست بگو نمیدانم. مگر شاعری به این توانایی و درک عرفانی بالا میشود که متن قران را نداند.تمام این شعر در بند اصلی آن نهفته که : یکی هست و هیچ نیست جز او . اگر خواننده محترم به این نکته دقت نماید تمام مشکلات حل خواهد شد.

آرش آقامیرزاده نوشته:

سلام- ترجیع بند بسیار بسیار زیبایی و پر محتوای است. اما نباید فراموش کنیم زیباترین ترجیع بند شعر فارسی از استاد سخن سعدی شیرازی است.

شاپور نوشته:

سلام
دربیت:”چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان”بجای”هوش”کلمه صحیح”دین”است:چون کشیدم نه عقل ماند و نه دین

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (هوش و نه دین). در صورتی که نظر شما مستند به نسخهٔ چاپی است لطفاً مشخصات آن را عنوان کنید.

محمدرضا نوشته:

در بیت
بار یابی به محفلی کن جا
جبرئیل امین ندارد بار
کان جا درست میباشد

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

محسن نوشته:

با آرزوی توفیق الهی برای شما و همه همکارانتان و با این امید که این حرکت فرهنگی را ادامه داده و بخش شنیداری را نیز به آن اضافه کنید. به نظر من این ترجیح بند یک شاهکار است که همه چیز این عالم را در یک کلمه خلاصه کرده “یکی هست و هیچ نیست چز او”

نجمی نوشته:

با سلام و احترام در بیت زیر:
“این سخن می‌شنیدم از اعضا
همه حتی الورید و الشریان”
بنظر میرسد “حتی الورید” صحیح نباشد
گمان دارم “حبل الورید” از نظر معنایی و وزنی صحیح باشد لطفا بررسی فرمایید
باتشکر از زحمات ارزنده تان

پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (حتی الورید). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام مجدد
در بیت زیر:
“از تو ای دوست نگسلم پیوند
ور به تیغم برند بند از بند”
بنظر می آید “گر به تیغم برند بند از بند” صحیح باشد، زیرا “ور” بعد از “گر” می آید و در این بیت ما “گر” نداریم. لطفا کنترل فرمایید
با تشکر

پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (ور). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام مجدد
در بیت :
“در کلیسا به دلبری ترسا
گفتم: ای جان به دام تو در بند”
در نسخه ای بنده دیده بودم؛‌ “گفتم ای جان به زلف تو در بند” لطفا بررسی فرمایید.
با تشکر


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (دام). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام مجدد
در بیت:
“لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخند ریخت از لب قند”
در نسخه ای بنده دیده بودم که : “وز شکرخند ریخت آب از قند” که بلحاظ زیبایی شعری نیز زیباتر بنظر میرسد. در حالت کنونی یعنی از لبش قند ریخت و در حالت اصلاحی علاوه بر آن؛ معنی “با شکرخندش آبروی قند را برد” نیز قابل دریافت است و بسیار شیرینکاری است…
لطفا بررسی فرمایید


پاسخ: با تشکر، همچنان که در پاسخ دوست دیگری عنوان شد با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (از لب قند). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام واحترام
در بیت:
“در سه آیینه شاهد ازلی
پرتو از روی تابناک افگند”
بجای افگند ؛ افکند صحیح بنظر میرسد.
لطفا بررسی فرمایید
با تشکر


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (افگند). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام
در بیت:
“چاکران ایستاده صف در صف
باده خوران نشسته دوش بدوش”
بنظر میرسد بجای باده خوران ؛ باده نوشان صحیح باشد. باده خوران اگر بخواهد با وزن این شعر خوانده شود باید بی جهت ادا کرد: “باده خووران” یعنی بجای خوردن موضوع خووردن است که بعید بنظر میرسد و الزامی به این ضعف در شعر نیست.
لطفا بررسی فرمایید
با تشکر


پاسخ: با تشکر، من هم با نظر شما موافقم اما با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (باده خوران). لذا متأسفانه تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام
در بیت:
“پا به راه طلب نه و از عشق
بهر این راه توشه‌ای بردار”
بنظر میرسد صحیح این باشد “پا به راه طلب نه از ره عشق” زیرا واو وزن شعر را به هم میزند و حذف آن نیز از نظر معنی و روانی کلام ایرادی ایجاد نمیکند.
چون شما فرموده بودید که احساس خودمان را نیز نسبت به این شعر بگوییم عرض میکنم که این شعر براستی شاهکار ادبیات پارسی است و بنده به شخصه بسیار آنرا دوست دارم…
اوجهای معنایی آن و شیرین‌زبانی شاعر در آن سرشار است.
بعنوان مثال این بیت:
“دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی”
اشاره ای صریح به موضوع شکافت هسته ای دارد که بنظر میرسد یک معجزه ی شناختی باشد.
من عاشق این شعر هستم
ممنون از زحماتتان
دوستتان دارم
در پناه نور


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (نه و از). تغییری اعمال نشد. ضمن آن که ضبط یاد شده مشکل وزنی ندارد و با ایستادن بعد از «نه و » درست و موزون خوانده می‌شود.

ملک ثابت نوشته:

در ادبیات عرفانی ایران شاهکارهای فراوانی وجود دارند که حاصل و پرتو اندیشه های تابناک این قوم و تبلور افکار و عقاید این ملت بزرگ است اما ترجیع بند هاتف اصفهانی خود حکایت دیگری است. اینجانب چون خود از دور دستی برآتش دارم رجای واثق است که هاتف در جذبه شوق دیدار خالق هستی و در مستی محض این ابیات را از غیب الهام گرفته و بر صفحه کاغذ برشته تحریر دراورده است. مولانا می فرماید : تو مپندار که من شعر بخود می گویم / تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم. با تشکر: ملک / کوالالامپور مالزی

seyed esmaeil نوشته:

beyt 9 az tarjie akher bayasti (valeesal bashad ke eesal type shode) bebakhshid farsi nemitavanam type konam.

پاسخ: با تشکر، با نسخهٔ چاپی مقایسه شد، «الآصال» ثبت شده که به همین صورت تصحیح شد.

محمود نوشته:

در مصراع «همه سیمین “عذار” و گل رخسار» واژه ی “عذار” کاملن صحیح است.

:) نوشته:

در بند۳ بیت۷ هنیئالک
درست است؟؟؟؟اگر درست است یعنی چه؟؟؟

پاسخ: عربی است. باید صحیح باشد.

راز نوشته:

هنیئالک یعنی مبارک بادت! (گوارا بادت!)

ناشناس نوشته:

آیا بنظر شما این شعر عصاره تکثرگرائی (پلورالیسم) نیست؟

صحرا نوشته:

سلام.
خیلی خیلی ممنونم از زحماتتون.
برقرار باشید!

maryam نوشته:

dar baetee tu kuja ma kuja ey az sharmat dukhtare raz neshaste burgha posh
neshaste nes balke dukhtar raz ba shesha burghe posh ast ba ehteramat kheli ali bud age eshkalate enshaee aan namebud ali tar meshud ba arze mazrat farse natunestam type kunam ba dar panahe haq basheed

فریدون سکندر نوشته:

عرض سلام و ادب:
در مصراع دوم بیت “جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش”

متن درست آن است

فریدون سکندر از افغانستان.

فریدون سکندر نوشته:

عرض سلام و ادب:
در مصراع دوم بیت “جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش”

متن درست آن ” فارغ از رنج عقل و زحمت هوش “است

فریدون سکندر از افغانستان.

حسام نوشته:

سلام
خیلی دنبالش گشتم
در یک کلام،عالی

the servant نوشته:

This poem reaches the unreachable . It reveals the secret. It provided the accurate answer that is valuable only to those seeking the truth. It is amazing what Hatef knew.

احمد زبیر "زراد" نوشته:

وز شکرخند ریخت از لب قند …وزشکرخند ریخت آب ازقند درست و به جاست در کتاب اسرار توحید نیز چنین آمده

ناشناس نوشته:

در بیت چهارم مصراع اول در نسخه ی ادروارد براون و به مقدمه ی دکتر الهی قمشه ای و به خط استاد امیرحسین امیرخانی واژه ی آسیب، آشوب درج شده.

ساقی نوشته:

@ محمد علی مشایخی
دوست عزیز! هاتف هم داره نقد میکنه تثلیث رو، شما چگونه می گی توجیه؟!

ساقی نوشته:

دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی

اشاره جالبی به انرژی اتمی شده است، که البته فهم آن حاصل نگاه حکمی شعرای اشراقی است.

کیشو نوشته:

حریم شخصی»؛ گمشده قانونی
با مجوز پلیس از نادیدنی‌ها عکس بگیرید!

http://www.tabnak.ir/fa/news/254465/با-مجوز-پلیس-از-نادیدنی‌ها-عکس-بگیرید

با پوزش ازشاعربزرگ ایران سعدی شیرازی این چندخط ازاشعار ایشان که گویی برای امروز سروده شده وصف الحال تقدیم می شود!

چشم دل بازکن که جان بینی
آن چه نادیدنی است آن بینی!
آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی!
هم در آن سر برهنه جمعی را
تا به عین‌الیقین عیان بینی!
هم در آن پا برهنه قومی را
از جهان و جهانیان بینی!
گاه وجد و سماع هر یک را
بر دو کون آستین‌فشان بینی!
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی!
گر به اقلیم عشق روی آری
کافرم گر جوی زیان بینی!

مهدی لطیفی نوشته:

واقعا شعر عرفانی عجیبی بود،انسان را سر اندر پا مدهوش میکند و باری دوباره طعم و مزّه ی ایمان را به کام دل انسان شکر زا میکند.خداوند رحمتشان فرماید.

امیر مطلبی نوشته:

درود به روان پاک شاعر هاتف اصفهانی
در مورد تثلیث بر خلاف دوستمان که گمان بر تایید آن برده اند باید عرض کنم که نخست ایشان کاملا این مورد را رد کرده اند اگر کمی تامل بفرمایید دوم اینکه متاسفانه برخی از دوتان به دلل تعصبات خشک به دنبال مواردی دینی هستند
باری…گرامی شاعر در عالم طریقت غوطه ور شده و شعر را سروده و راهی آن وادیست نه شریعت وبی شک میدانید که مسایلی از این قبیل برای یک رهرو بی معناست
فکدری

مهدی نوشته:

سلام به همه ی دوستان.آقای امیر خان!چرا به بچه های حاشیه نویس اهانت میکنید؛یعنی میگید که تعصبات خشک دارید و همه چیز و با دین میبینید و حرف خودتون رو سبز میکنید که هاتف در عالم تفرید و تجرد بوده،خیال میکنید نمیدونیم؟؟؟
هر کس نظر داره و نظر همه مورد احترامه.مگه دین و شریعت و طریقت جدا از هم هستند.این بیت رو بخونید:چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست،آن بینی به نظر شما هاتف از زبان فرشتگان مامور،قصد این رو نداشته که ما رو یاد خدا بندازه؟آدم هر لحظه ممکنه گناه کنه.نباید از این ایمان{خدا}فاصله گرفت و جان دیدن در نظر هاتف فقط خدا دیدنه و بس.به خاطر همین گفتم شعر هاتف شعر یادآوری ایمان به خداست یعنی موضوع وحدت،عشق،خدا،عرفان…نه اینکه صرفا موضوع غوطه ور بودن در عالم طریقت.درود بر همه ی شما حاشیه نویس ها

مجید نوشته:

بحث های روشنفکرمابانه وتعصبات کنار گذاشته شود محتویات .سلوک.عرفان.عشق به معبود.و…… اندیشه وتفکرات شاعر ستودنی است الهی/ وقتی به اعمال خود مینگریم. شرم داریم ازاینکه حتی نامت را برزبان اوریم وبقول حافظ دراین شب سیاهم گم گشته راه مقصود ازگوشه ای برون ای ای کوکب هدایت

ابوطالب رحیمی نوشته:

انصافاً خیلی زیبا بود. من هر بار که این ترجیع بند رو می خونم باز هم برام تازگی داره.

برخی دوستان گفته بودند که هاتف در بیت: “دل هر ذره را که بشکافی // آفتابیش در میان بینی” اشاره به شکافت هسته ای و انرزی اتمی کرده. هر چند این بیت بسیار زیبای هاتف با حقایق علمی ما کاملاً منطبقه اما من فکر نمی کنم اون زمان هاتف اطلاعی از مسأله شکافت هسته ای داشته. مطمئن باشید اگه هاتف این موضوع رو می دونست خیلی زودتر از دانشمندان کنونی، نظریه مکانیک کوانتوم رو فرمول بندی می کرد و یا شاید فرمول مشهور E=mc^2 که انیشتین کشفش کرد الان باید به نام هاتف اصفهانی ثبت می شد!

البته از این نوع استدلال ها در ادبیات و فرهنگ ما کم نیست، یک نمونه مشهور دیگه اش رو براتون مثال می زنم:

قطر خورشید تقریباً ۱۰۹ برابر قطر زمینه، یعنی حدوداً یک میلیون و سیصد هزار تا کره زمین رو می تونیم درون خورشید جا بدیم! برای این که عظمت خورشید رو نسبت به زمین بهتر درک کنید می تونید قطر واقعی زمین (۱۲۷۶۰ کیلومتر) رو یک سانتیمتر فرض کنید، یعنی زمین تقریباً اندازه یک نخود بشه، در این صورت خورشید یک گوی کروی بزرگ به قطر بیشتر از یک متر خواهد بود!

اما با وجودی که این خورشید برای ما این همه عظمت داره خودش در برابر خیلی از ستاره ها یک ستاره بسیار کوچک (ستاره کوتوله) حساب می شه. حتی می تونیم خورشید رو در مقایسه با برخی ستاره های بسیار بزرگ (ستاره غول یا ابرغول) یک ذره به حساب بیاریم. یکی از این ستاره های بسیار بسیار بزرگ که بشر تا حالا شناخته ستاره “موی قیفاووس” در صورت فلکی قیفاووسه. قطر این ستاره تقریباً ۱۴۲۰ برابر قطر خورشید ماست. یعنی اگه به جای زمین خورشید خودمون رو یک جسم کروی یک سانتی مثل همون نخود در نظر بگیریم ستاره موی قیفاووس یک توپ کروی بسیار بسیار بزرگ به قطر تقریباً ۱۴ متر خواهد بود! حالا حساب کنید داخل این توپ کروی بزرگ چند تا نخود جا می شه! البته محاسبه اش زیاد سخت نیست، کافیه عدد ۱۴۲۰ رو به توان ۳ برسونید، در این صورت متوجه می شید حجم ستاره موی قیفاووس بیش از دو میلیارد و هشتصد میلیون برابر حجم خورشید ماست!!! ( و تازه حجم همین خورشید خودمون هم حدوداً یک میلیون و سیصد هزار برابر حجم زمین بود!). این جاست که تا حدودی می شه به عظمت اجرام کائنات پی برد، البته چنین مدل سازی هایی رو می شه در مورد فواصل بین این اجرام آسمانی و یا زمان تشکیل اونها هم به کار برد که اینها هم برای خودشون عظمتی دارند!

خب حالا به نظر شما آیا حافظ از این ابعاد عظیم ستاره ها مطلع بوده که این بیت بسیار زیبا رو سروده:

“در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است // خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد”

من که فکر می کنم اون موقع حافظ از چنین ابعاد بزرگی آگاهی نداشته، چون خودش در بیت های زیبای دیگه ای فرموده:

“چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش // زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست”

“وجود ما معمائی است حافظ // که تحقیقش فسون است و فسانه”

به نظر من این تک بیت های زیبا به خاطر روان پاک و افکار و تخیلات بسیار زیبا و بدیع این شاعران بزرگ بوده که خب ممکنه بعضی از اونا مثل همین دو موردی که مثال زدم با واقعیت های امروزی هم منطبق باشه.

علی نوشته:

با سلام و احترام
این ترجیع بند توحید محض است و کسی که با زبان عارفان نامی این سرزمین آشنا باشد، به راستی آن را درک خواهد کرد و سرمست زیبایی سرشار آن خواهد شد. سر اشعار بزرگانی نظیر حافظ و مولوی و سنایی و هاتف در زبان رمزآلود آنان است و این زبان، سرشار از گفته های مگویی است که آدمیان، آن گاه که زبان عادی از بیان آن در می ماند، به این زبان به تکلم روی می آورند. هاتف بزرگ یکی از این افراد است. فهم آن ها از هستی، با فهم افراد عادی متفاوت است. افراد عادی مو را می بینند و آن ها پیچش مو. چشم انداز بزرگ خدای سبحان، برای همه به یک اندازه گسترده است، اما همه به یک اندازه از آن در نمی یابند. هر کسی به تناسب ظرفی که با خود دارد، از آن بهره خواهد برد. ریاضی دان عالم را تماما ریاضی می بیند و نقاش نقش های زیبا و شکارچی، شکارهای فراوان و … نگاه درست، نگاه جامع به آن است که هرچیزی را به جای خویش بنشانیم و ببینیم و این پیامی است که بزرگانی نظیر هاتف و حافظ و مولوی برگرفته از قرآن و اهل بیت و انبیای الهی به دیگران آموخته اند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
موفق باشید

یک نفر نوشته:

این خانم /آقای نجمی خودشون رو چی فرض کردن؟

طاهر خورشیدی نوشته:

تشکر از آقای ابوطالب رحیمی. در ادامه سخن ایشان در واقع عظمت محتوای ادبیات ایران و عجین شدن آن با روح و جان ایرانی چنان است که آدم بدش نمی آید از این جور ارتباط ها هم برایشان پیدا کند! به نظر بنده جناب هاتف در این بیت اشاره دارد به همان تمثیل زیبای حرکت ذره به سمت آفتاب و همانطور که از ابیات قبلی بر می آید مقصود بیان این حقیقت است که دل عارف خود در درون آفتابی پنهان دارد…. به نوعی یک اناالحق دیگر این بار به زبان جناب هاتف. اگر ربط دادن بیت «دل هر ذره را که بشکافی …» به شکافت هسته اتم باعث دوباره زنده شدن این شعر و نام شاعرش باشد، من یکی از طرف خودم می گویم : چه اشکالی دارد!

علی45 نوشته:

از دوستان و صاحبنظرانی که حاشیه های مفید و علمی مینگارند بسیار سپاسگزارم.همچنین از مسئولین محترم این سایت وزین کمال تشکر را دارم ودست مریزاد عرض میکنم

محمد نوشته:

با سلام وعرض ادب واحترام وتقدیر از زحمات شما .در بیت *درکلیسابه دلبر ترسا گفتم ا
ی دل به دام تو در بند .مصرع دوم بدین شکل مناسب تراست جون در مصرع قبلی دلبر آمده دلبر کارش دلبریست نه جان بری

مهدى نوشته:

ترجیع سوم بیت سوم باده خواران صحیح است

ناشناس نوشته:

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

در این بیت بهتر است حیات به جای جهات قرار گیرد

رضوان نوشته:

ایاعلاوه برترجیع بندبقیه اثارهاتف عرفانی است

ناشناس نوشته:

{یاعلی}.بااتّحاف تحیّت وتشکّربی کران ازکلیهءسروران ارجمند.وعرض ادب.بلی (باده خواران)صحیح بوده.بامعذرت وعرض تواضع مجدّد.

مریم مرتضوی نوشته:

بسیار خوب است اما لطفا معانی هر بیت و مفهوم ان را هم بنویسید

منصور نوشته:

هنیئا لک یعنی گوارا بادت
با تشکر

رضا نوشته:

با سلام و سپاس خدمت همه دوستان
هم اکنون ساعت ۱ بامداد ۱۷ اردیبهشت ۹۳ بعد از چند روز فسردگی از ساز مخالف چرخ ، با خواندن این ترجیع بند واقعا سبک شدم و فاتحه ای نثار شاعر عزیز نمودم .
به امید خوشی احوال همه نیک اندیشان

Hossein Mansouripour نوشته:

یک قدم تا پایان _۴
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت + کس نیست که این گوهر اسرار بسفت”
“هرکس سخنی ازسر سودا گفتند + زانروی که هست کس نمیداند گفت
بر مبنای تحقیقات علمی، عمر کائنات که شامل طبیعت و همه ی جهان هستی است، کما بیش چهارده میلیارد سال تعیین شده است. در این مدت مدید، ستارگان و سیارات بسیار در این مجموعه تولید یا نابود شده اند. زمین نیز در همین فاصله ی زمانی به وجود آمده و بتدریج انسان، جانداران، گیاهان و، و، و، در آن پیدا شده اند. اگرچه هنوز یک گام بسیار بلند تا پایان شناخت کائنات باقی مانده است که برای پیمودن آن، همه ی دانشمندان - هر یک بطریقی - بسیج شده اند و اخیرا دانشمندان علوم در اروپا با ارائه ی فرضیه ی ” بیگ بنگ” و تلاش در جهت اثبات علمی آن فعال تر از دیگران بپا خاسته اند؛ خوشبختانه امروز توانایی علمی انسان برا ی غلبه بر دشواریهای شناخت جهان هستی به مرحله ای از قاطعیت و سرعت رسیده است که از هم اکنون میتوان توفیق دانشمندان را پیش بینی کرد.
به خیام دانشمند و متفکر بزرگ ایران و دیگر دانشمندان در سراسر جهان که دغدغه ی شناخت جهان هستی را داشته اند، مژده باد که امروز دیگر سخن در باره ی کائنات”از سر سودا” نیست. خیالبافی و اوهام پردازی در تحقیقات دانشمندان، جایی ندارد. از تنگناهای تاریک بی دانشی و احیانا حجره های عوامفریبی سوداگران نادانی که بگذریم به فضای باز دانش و کاوشهای عمیق و دقیق علمی میرسیم که کاوشگران حقایق در آنجا سرگرم مطالعه ی آفرینش طبیعت و جهان هستی و پرتلاش مترصد رفع مجهولات و پاسخ به پرسشهای متفکران گیتی اند. آزمایشگاههای مجهز زمینی و ماهواره ای با دوربینها و دستگاههای دقیق آزمایشگاهی در نقاط گوناگون جهان و در فضای سیارات و کرات دیگر ، در خدمت دانشمندان عالیقدر علوم، به کشف حقایق جهان هستی مشغولند.
یافته های علمی انسان که همه را امکانات طبیعت در اختیار دانشمندان گذارده است، به حدی رسیده اند که اگر خیام پس از نهصد سال، به جهان زندگی باز گردد، با حیرت خواهد دید که چه بسیارند آنان که شباروز سرگرم”سفتن گوهر اسرار در بحر وجودند” !! دانشمندان،بطن طبیعت این مولود چند میلیارد ساله را شکافته، به پدیده هائی همچون برق، اتم،امواج الکترونیکی و،و،و، دست یافته اند که بیاری آنها، چهره ی جهان را دگرگون کرده و آدمی را به اوج اعتلای علمی رسانده اند.در مدت کوتاه نزدیک به دوقرن،انسان را به جائی رسانده اند که با فشردن یک یا چند تکمه،ظرف چند لحظه با مخاطبان خود در هرجای جهان،تماس کتبی و شفاهی میگیرد،آنان را میبیند،مشاوره و معامله میکند.
اگر با حضور عقل و ادراک و با استفاده از اندیشه ی منطقی،به دستاوردهای دانش، مانند کامپیوتر، اینترنت، رادیو، تلویزیون و، و، و، و سرعت عمل آنها دقیق شویم، در می یابیم که جهان هستی، متشکل ازدو جزء است:۱- طبیعت ۲-جهان طبیعی. طبیعت جزء غیر مادی و نیروی سازنده و جهان طبیعی جزء مادی، ساخته و پرورده ی طبیعت است.
اینکه به اهمال برخی فضاهای سرسبز،مصفا و دلگشارا،طبیعت میخوانیم،درست نیست. در گردشگاهها می نویسند:لطفا طبیعت را آلوده نکنید!! گردشگاه،زمین،دشت،صحرا و هر محیط و موجود غیر مصنوع که در جهان،از زمین تا لایتناها هست و کل مجموعه ی جهان طبیعی، همه زائیده و پرورده ی طبیعت هستند.
موجودات طبیعت نیستند،طبیعی هستند. طبیعت موج فعل و حرکت است،جوهر و نفس فعل و حرکت، یعنی مطلق پدید آمدن،شدن و جریان یافتن است. ظاهرا فاعل و محرک ندارد. خودکار، خودسر، خودگرد، سازنده و مخرب است. “کوزه گر دهر است، میسازد و باز بر زمین میزندش.” مبداء،منتها،ماقبل،مابعد و ماوراء ندارد. ماوراء الطبیعه اصطلاحی فلسفی- اعتباری است که با توجه به بی کرانه بودن طبیعت،مبنای
عقلی ندارد. هم فلسفه باید اعتبار آن را تشریح کند. خوشبختانه فیلسوفان الهی و عرفای بزرگ اسلامی، تقریبا به صراحت اعلام میدارند که منظورشان از اصطلاح ماوراء الطبیعه،همان ذات و نیروی لم یزل و لا یزالی است که فاعل،محرک و خالق طبیعت است و این نظر فلسفی، بسیار عالمانه، فاضلانه و قابل قبول است. عقل،علم ومنطق هم می پذیرند که خالق هرچیزدر خارج وماوراء آن چیزقراردارد .طبعا طبیعت که چیزی جز موج فعل و حرکت نیست،نمیتواند ازاین قاعده مستثنا باشد. طبیعت حرکتی است که درمسیر آن عقل و نظم هم تولید میشود اما خود فاقد عقل،علم،اراده و ادراک است. (چون طبیعت،جسم جاندار و شخص نیست تا درونش قرارگاه عقل و دیگر نفسانیات باشد).
وجود نطفه درجانداران و گیاهان؛وجود زندگی یا روح در نطفه ی جانداران؛رنگ،بو،طعم و مزه در گلها و میوه ها؛ژنتیک و جریان توارث در امور زیستی؛تکامل انواع و انتخاب اصلح در موجودات زنده؛ سرعت متفاوت رشد در مراحل حیات،از نطفه به جنین و از تولد نوزاد تا رشد کامل آن؛دریافتهای مغز و توانائیهای آن در عقل،فکر،هوش،حافظه،نبوغ و استعدادات حسی؛دگرگونی در جهان ستارگان، زمین، گیاهان، دریاها،موجودات جاندار و بی جان؛امواج گسترده ی مخابراتی،اینترنتی،رادیو-تلویزیونی و، و، و، همه ساخته و پرورده ی همین حرکت است که آنرا طبیعت میخوانیم.یعنی طبیعت: کنش، پویش، زایش، رویش، آفرینش، ایجاد، تولید، تخریب، تبدیل، انقراض، انهدام، و، و، و، است.
این پرسش عقل که: طبیعت یاحرکت خود چگونه پیدا شده است؟! امروز- بعداز اظهارنظرهای فیلسوفانه- تنها یک پاسخ دارد؛اینکه”هنوز قاطعانه نمیدانیم” و بهتر است فعلا به همین پاسخ راستین، بسنده کنیم تا دانشمندان علوم که مانند ارائه کنندگان فرضیه ی بیگ بنگ،همواره مترصد فرصت هستند، به عقل پرسشگر پاسخ علمی - منطقی گویند. اما به مقتضای قاعده ی”ما لا یدرک کله،لا یترک کله” روشن است که در اینجا سخن از چگونه پیدائی طبیعت نیست بلکه از خود طبیعت موجود،سازنده و پرورنده است که سلطه ی خودرا برتمام اجزاء جهان به اثبات رسانده و به نمایش گذارده است. امروز واجب است که تلاش انسان برای شناختن و شناساندن طبیعت و حوزه ی اقتدار و عمل آن-چنانکه هست و در همه ی جهان احساس و ادراک میشود - همواره در صدر تلاشهای علمی مدارس و دانشگاههای سراسر جهان قرار گیرد، حتی اگر هرگز ندانیم که طبیعت خود چگونه پیدا شده است.
انصافا عمر انسان درزمین-از ابتدای غارنشینی تا امروز-خیلی کوتاهتر از آن بوده است که آدمی فرصت پاسخگوئی محققانه به همه ی پرسشهای عقل را یافته باشد.بیش از سیصد سال است که پژوهشگران دانشمند میکوشند تا از طریق شناخت کاملتر توانائیهای طبیعت،بالاخره پاسخی برای چگونه پیدائی خود طبیعت بیابند.هرچند که تاکنون توفیق کامل نیافته اند اما توفیق سفر انسان به سیارات و گردش
و کاوش ماهواره ئی در حول و حوش منظومه ی شمسی،جزئی از توفیقاتی است که شاید بتواند آدمی را به پاسخی قطعی برساند.پاسخی که البته با توسل به تخیل،حدس،فرض و بیرون از تحقیقات علمی - آزمایشگاهی، هرگز بدست نمیآید چنانکه هزاران سال نیامده است.
اینکه در آینده بدانیم مثلا (بیگ بنگ)یا هر عامل دیگر،سبب پیدائی طبیعت شده است یا هرگز ندانیم،لزوما در ماهیت طبیعت چند میلیارد ساله که امروز هست،خللی وارد نخواهد شد. طبیعت حاضر در تمام جهان طبیعی همچنان فعال و منشاء همه ی یافته های علمی انسان،باقی خواهد ماند.
عقل آدمی و دانش فراگیر و گسترده در عصر حاضر، هر پدیده و موجودی را که در جهان عنوان ((طبیعی)) دارد، فقط زائیده و پرورده ی طبیعت میدانند که از همه مهمتر، پدیده ی حیات انسان، حیوان و گیاه در زمین است که امروز دانشمندان جهان در طبیعت دیگر سیارات منظومه ی شمسی، مانند ماه و مریخ هم به جستجوی آن برخاسته اند.(عاقبت جوینده،یابنده بود).

Hossein Mansouripour نوشته:

۸ _نقد و انتقاد
نقد وانتقاد
در سالهای پیش، تمام موجودات جهان را به سه بخش جماد، نبات و حیوان تقسیم میکردند و درگفتارهای آموزشی کمابیش، عناصر اربعه: خاک، آب، آتش و باد را اجزاء ترکیب کننده ی آن سه بخش میشناختند. بتدریج و به یاری دانشمندان، انرژیها، گازها، عناصر شیمیایی، امواج نامرئی مخابراتی و انعکاسی، اشعه ی گوناگون اکتشافی، صداها، تصویرها و غیره شناخته شدند و قدم به عرصه ی زندگی انسان گذاردند
دگرگونیهایی که از گذشته تا امروز در زندگی انسان روی داده است، نتیجه ی همین شناختهای دیروز و امروز است که آنهارا به نام “دانش” میشناسیم. امروز آنانکه قلم بدست میگیرند و میخواهند در باب آگاهی یا آموزش دیگران چیز بنویسند، ناچار باید استفاده از دانشهای جدید را نیز در آثارخود منظور دارند

در تابستان امسال یک روز با خانمی هوشمند و محترم که هیچش از پیش نمیشناختم، ملاقاتی داشتم. از رفتار و گفتارش وقار و شخصیت ممتاز یک خانم فرهیخته پیدا بود. میگفت تا کنون سه مقاله از نوشته های مرا خوانده است. تقریبا بی پرده و صریح و در عین حال با کلامی که از فحوای آن نوعی انتقاد نه چندان ملایم استشمام می شد، گفت آقای محترم! من که همیشه کتاب و مقاله میخوانم و خواندن سرگرمی من شده است، در نوشته های شما به مطالبی برخورده ام که تا کنون در جایی نخوانده و نشنیده ام. پرسیدم مثلا؟ گفت مثلا شما از رویا و نادرست بودن تعبیر خواب، از طبیعت و تعریف آن، خلاف آنچه در باور مردم هست، از روح و آمیخته بودن آن با جسم و … نوشته اید و خیلی به آنها شرح و بسط داده اید. دغدغه ی شما چیست؟ میخواهید چه معنایی را توضیح دهید؟! خیلی از نرمگویی و در عین حال از صراحت بیان او خوشم آمد. تشکر کردم و پرسیدم شما خودتان هم مینویسید؟ گفت نه. اما فرض کنید که من هم مقاله نویس هستم. چه فرق میکند؟

گفتم فرق میکند. تا چه بنویسید و برای که بنویسید؟!! “تفاوت از زمین تا آسمان است” اینکه فقط چند مقاله یا کتابهای متعدد بنویسید، خیلی فرق نمیکند. اما هرکه به هرمقدار بنویسد، در حد خود مسوول است حتی اگر فکاهی و جوک بنویسد. آنکه در نوشته های خود، گام در مسیر آموزش فکری همگان می نهد، وجدانا و عقلا در قبال همه ی مردم جهان متعهد است. مسوول است تا معانی و عبارات خود را دقیقا کنترل و مانند معادلات ریاضی، معلوم و مجهول قضایا را معرفی کند
سرکارخانم، من کوشیده ام تا طبیعت را که تا کنون هیچگاه برای آن تعریفی ندیده و نشنیده ام، بر مبنای شناختهای علمی امروز، تعریف کنم. سعی کرده ام همانطور که در فیزیولوژی، جسم انسان را تشریح میکنند و اعضاء و اجزاء را از یکدیگر باز میشناسند و میشناسانند، روح را؛ روح نامرئی اما موجود را که در جسم تمام جانداران زنده هست، هم بر آن مبنا توضیح دهم. اینها بعضی از دغدغه های فکری من بوده است که سالها در موردشان اندیشیده ام و نتیجه ی آن همین دوسه مقاله است که شما خوانده اید. خیلی دلم میخواست، کسانی دغدغه ی شناخت این موارد را که بعضا هنوز هم در من هست، می داشتند، به پرسش ها پاسخ میدادند و مینوشتند تا من مجبور نباشم، خلاف میل خود، از این سیاق مطلب بنویسم یا با کسی محاجه کنم

بسیار کسان هستند که میخواهند حقیقت و تعریف درست و دقیق بعضی از موجودات کمتر شناخته یا ناشناخته را بدانند. هستند کسانی - و البته باید باشند - مانند خیام که میخواهند بدانند که خود کیستند یا چیستند.
دشمن به غلط گفت که من فلسفی ام + ایزد داند که آنچه او گفت نی ام
لاکن چو به این غم آشیان افتادم + آخرکم ازآنکه من بدانم که کی ام؟
خانم خوب، قبول کنید که جهان امروز، جهان پیشین نیست. انسانها کما کان میخواهند بدانند. اما دانشها تغییر یافته اند. دانش انسان تا همین یکصد و پنجاه یا دویست سال پیش، بر شناخت همه ی امکانات و نیروهایی که طبیعت به رایگان در اختیار انسان میگذارد، اشراف نداشته است. انسانهای آن زمان در حال وهوای بی دانشی یا کم دانشی، اگر نمیدانستند یا کم میدانستند، معذور بودند. در این مورد از ایام کودکی خود، خاطره ای دارم.

یک روز با خواهرم که قدری از من بزرگتر بود و با بچه های خاله ام، به باغ بیرون شهر دائیمان رفته بودیم که با بچه های آنها بازی کنیم. به دائیمان آق دایی و به همسر او، زن آقدایی میگفتیم. آن روز تا شب و تا عصر روز بعد آنقدر باران آمد و آنقدر سیلاب در باغ راه افتاد که زن آقدایی به وحشت افتاد. در آن باغ دو سه کارگاه قالیبافی هم بود. چند زن و مرد بافنده که همانجا منزل داشتند، برای دایی ما قالی میبافتند. کارگران به زن آقدایی پیشنهاد کردند که هرچه مس و طاس میراثی در باغ هست، بیاورند و حاضران هریک با چوب یا هروسیله ی دیگر بر آن مس و طاس ها بکوبند و رو به آسمان، ندبه و دعا کنند تا باران بند آید. هیچکس نمی پرسید که این راهنمایی کارگران بر چه معیار و مبنایی قرار دارد؟!! همینکه گفته شده است پس درست است و باید انجام داد!!؟ برای ما که بچه بودیم، شرکت در آن مراسم و شنیدن موسیقی خاصی که از نواختن بر ظروف مسی حاصل میشد، تفریحی کودکانه و خوش آیند بود.

بعد از ظهر داییمان که به شهر رفته و با الاغ مخصوص خود، خیس و باران خورده برگشته بود، برهمه ی ما کوچک و بزرگ، نهیب زد که چه میکنید؟!! جمع کنید این بساط مسخره را، حالا دیگر کارتان بجایی رسیده است که به دستگاه آفرینش امر و نهی میکنید؟!! کفر میگویید؟!! شما را چه به این فضولیها!!؟

در این حال افراسیاب نوکر تیره پوست و میانسال آقدایی، که همیشه از خانه تا حجره و بالعکس اورا همراهی میکرد و احیانا راننده و دهنه دار الاغ هم بود تا به خودش و راکبش آسیب نرساند، زورش به ما بچه ها رسیده بود. هی سرکوفتمان میزد، فسقلیهای کافر، میدانم باهاتان چکار کنم، آخر ببینید من فقط چند ساعت از اینجا دور بودم، شما ریزه میزه ها چه دسته گلهایی به آب داده اید؟؟

دایی من، مردی سخت مذهبی و معتقد و از این جهت زبانزد آشنایان بود. در بین اقران و اقوام تنها او بود که دروس مکتبی آن زمان را به پایان رسانده و به اصطلاح، ملا یعنی تحصیلکرده بود. اما امروز، هر چند که به گفته ی سعدی، “همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.” خیلی از میزان بی دانشیها کاسته شده است. در جهان هیچکس معذور نیست که بر دانسته های پیشین خود بسنده کند. زمان، زمان خود آگاهی و بیشتر دانستن است. باید تلاش کرد. باید آموخت. به تاکید حافظ باید بیدار بود
کاروان رفت وتودرخواب وبیابان درپیش + کی روی،ره زکه پرسی،چه کنی،چون باشی؟
نقطه ی عیش نمودم به تو،هان سهو مکن + ورنه چون بنگری ازدایره بیرون باشی

همین دانش هوا شناسی را که هر روز چند بار، پیش بینی جریان هوا را برای چند روز یا هفته ی آینده اعلام میدارد، با کوبیدن بر مس و طاس میراثی و امثال آن مقایسه کنیم

شما خانم محترم، آیا هرگز تعریف طبیعت را - که طبیعت چگونه و چکاره است و جنس آن از نوع چیست؟؟ - در جایی دیگر خوانده یا شنیده اید؟! آیا شما که خود یک موجود طبیعی هستید، نباید در این عصر دانش و بیداری، تعریفی از طبیعت داشته باشید؟ نباید نیرویی را که دائما سلولهای شما را میسازد یا باز سازی میکند، بشناسید؟” آخر کم از آنکه خود بدانید کی اید؟! ”

آیا شما که خود جزیی از جهان طبیعی هستید، جریان طبیعت را که چند سال با نیروی آن زنده اید، حرکت میکنید، میبینید، میشنوید، تعقل و تفکر میکنید،نفس میکشید، و “هر نفسی که فرو میرود، ممد حیات است و چون برمیآید، مفرح ذات ” در وجود خودتان حس نمیکنید؟! و به عقل، در نمییابید؟!

من نظر خودرا در ماهیت طبیعت به روشنی نوشته ام. هم در آنجا نوشته ام که جهان هستی، متشکل از دو جزء است، یکی طبیعت که خود موج فعل و حرکت خود کار و سازنده است؛ دیگری جهان طبیعی، که ساخته ی دست طبیعت است. واین هر دو ( طبیعت و جهان طبیعی ) همواره با هم هستند و غیر قابل انفکاکند. با مثالهای روشن و با استناد به نظر و نوشته ی دانشمند معروف، “زیگموند فروید” نوشته ام : رویا، مربوط به گذشته و مسبوق به سابقه است و هر گز از آینده خبر نمیدهد. شما میتوانید در رویاهای خود دقت و منصفانه قضاوت کنید. نوشته ام که: نطفه ی جانداران، موجود ذره بینی زنده؛ مرکب از جسم و روح است که به صورت طبیعی تولید میشود. اگر باور ندارید، به کتابهای فیزیولوژی جانوری و به فیزیولوزیستهای انسانی و حیوانی مراجعه کنید. اما لطفا آن سه مقاله ی مرا یکبار دیگر با دقت بیشتر بخوانید، بسنجید و نقد کنید. شاید نظر من درست باشد. با خرده گیریهای تنها، یک گام هم پیش نمیرویم. فقط درجا میزنیم.

اقرار میکنم که خیلی کمتر از آنچه نمیدانم؛ میدانم. اما به تجربه در یافته ام و به روشنی میدانم که آنچه سبب آمادگی و شفافی اذهان و توجیه افکار موافق و مخالف در آثار و نوشته های گوناگون میشود، همین خرده گیریهای عالمانه است که لزوما باید صورت گیرد و ممنونم که شما با صراحت آن را در مورد مقالات من اعمال میکنید

از صحبت دوستی به رنجم + که اخلاق بدم حسن نماید”
عیبم هنر و کمال بیند + خارم گل و یاسمن نماید
“کو دشمن شوخ چشم چالاک + تا عیب مرا به من نماید
اگراز حضرت سعدی اجازه میداشتم، بیت آخر قطعه ی بالا را، به صورت زیر تغییر میدادم
“!……..کو منتقد امین بی باک؟ + تا”
انتقادگران، اگر با مراعات امانت، پاکدلانه اما صریح و بی پروا؛ در بررسی مقالات و نوشته ها، کنجکاوی و باریک بینی کنند، عملشان قطعا در زمره ی نقد و تنقیح مقالات و آثار، شمرده میشود. آنان نه دشمنان شوخ چشم، که دوستان اصلاحگر، محترم و ارزشمندند.

خانم گرامی؛ من خود پرسشهای فراوان دارم که شما قطعا در آن مقالات خوانده اید. تا زنده ام اگر پاسخ سوالات خود را در نیابم، همواره طلبکار دانش و دانشمندان و در جستجوی دانستن نادانسته های خود هستم. هرگز موضعی و محلی نمینویسم. “سخن مرا روی با صاحبدلان جهان است” با آنانکه تفکر منطقی و تعقل را، وجهه ی همت خود قرار میدهند و در تولیدات فکری، مناظرات و آثارخود، هرگز به حریم منطق، علم و عقل تجاوز نمیکنند.

اصغر نوشته:

با عرض سلام خدمت اهل دلان
حسین شفیعی خواننده و نوازنده اصفهانی متن کامل ۵ بند را خوانده است.

رضا نوشته:

به نام خدا
ادعایی در مطالعه و دانش ندارم فقط میدانم که فرهنگی بسیار غنی داریم که مانند آتش زیر خاکستر است و اگر این آتش مجال یافته رخ نماید عالمی از روشنایی آن بهره خواهد گرفت و یادمان باشد که این مجال فراهم نمیشود مگر با خواندن این اشعار و تشویق دیگران به خواندن وتفکر در این خصوص.شاعران مشهور ما جهت سرگرمی شعر نگفته اند شعر آنان مانند جلدی بسیار زیبابرای یک کتاب یا نوشته ای مرغوب است و اصل محتوای آن کتاب میباشد ،بنابراین متوجه باشیم که این اشعار زمانی اثر گذار میشوند که ما را به خدا که همان محتوااست نزدیک کنند.

بهمن هاشمی نوشته:

به نظر من بزرگان با آگاهی کامل نسبت به مسائل شریعت و در جهت باز شدن دید انسان ها نسبت به زندگی و نسبت به انسان های دیگر و اینکه تصور نکنند هرکه جز آنهاست گمراه و خود در راهند و اینکه هدف از خلقت انسان معرفت به دوست بوده و در این راه انسانیت شرط اول و امانت خداوند است ، گفتارهای مختلف در قالب شعر و یا متون دیگر بیان میکنند و معمولا در قالب متون عرفانی ( البته نباید دچار اشتباه شد و متون عرفانی را جدا از شریعت و یا آداب دینی دانست بلکه شیوه ای لطیف و بردل نشین و روحانی در راه خداپرستی و دوست شناسی می باشد ) بوده است.به نظر من نظر جناب هاتف از این ترجیح بند احترام به انسان های دیگراندیش و دانستن این موضوع که انسان های دیگر در راه های دیگر نیز می توانند با خلوص نیت به دوست راه یابند و از نفسانیت و وساوس شیطانی در امان باشند همانگونه که قرآن از زبان شیطان می گوید ” به عزت و جلال تو قسم که خلق را تمام گمراه خواهم کرد - مگر آن دسته از بندگانت که دل از غیر بریدند و برای تو خالص شدند “

کتابخانهٔ گنجور