گنجور

ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او

 
هاتف اصفهانی
هاتف اصفهانی » دیوان اشعار
 

ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی

مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش

پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و الآصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد

پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کآنجا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

در راهنمای نرم‏افزار نامه نگار(خوشنویسی برای dos) بند دوم همین ترجیع بند را دیدم که در بیت دهم نوشته بود

لب شیرین گشوده با من گفت
وز شکر خنده ریخت آب از قند


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف چاپ انتشارات نگاه (مطابق تصحیح وحید دستگردی) مقایسه شد. متن بیت مورد اشاره همانند آن چیزی است که در متن گنجور آمده. تغییری اعمال نشد.

محمد علی مشایخی نوشته:

این ترجیع بند، بهترین ترجیع بند تاریخ ادب پارسی شناخته شده است. الحق انسان را به هیجان می آورد.اما از نظر من نقدی به این ترجیع بند وارد است و آن آین که تثلیث ( پدر، پسر، روح القدس) که در قرآن کریم به صراحت از آن به شرک یاد شده است، توجیه شده است.

محمد علی مشایخی نوشته:

وزن عروضی ترجیع بند معروف هاتف اصفهانی، «فاعلاتن مفاعلن فعلن» است نه «فعلاتن مفاعلن فعلن».

حمیدرضا نوشته:

@محمدعلی مشایخی:
در عروض «فاعلاتن» به «فعلاتن» قابل تبدیل نیست، مثلاً نمی‌توانید در مثنوی «بشنو از نی چون حکایت می‌کند» را بخوانید «بــِـشــِـــنو از نی چون حکایت می‌کند»، اما تبدیل عکس (وقتی جزء فاعلاتن ابتدای بحر باشد) قابل قبول است و مثلاً «ای فدای تو هم دل و هم جان» می‌توانست باشد «که فدای تو هم دل و هم جان»، به همین لحاظ هر جا «فاعلاتن مفاعلن فعلن» داریم وزن را «فعلاتن مفاعلن فعلن» در نظر می‌گیریم تا بتوانیم تبدیلات وزنی احتمالی را توجیه کنیم.
برای نمونه در این شعر، بیت دوازدهم از بند اول را ببینید:
همه سیمین عذرا و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان
که وزنش مشخصاً «فعلاتن مفاعلن فعلن» است و نه «فاعلاتن …».

مهدی نوشته:

در مصراع
همه سیمین عذرا و گل رخسار
لغت عذار اشتباه تایپ شده…

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

مرتضی نوشته:

حضرت علی (ع) میفرماید اگر چیزی دیدی که قبول آن مشکل یا خیلی عجیب بود نگو نیست بگو نمیدانم. مگر شاعری به این توانایی و درک عرفانی بالا میشود که متن قران را نداند.تمام این شعر در بند اصلی آن نهفته که : یکی هست و هیچ نیست جز او . اگر خواننده محترم به این نکته دقت نماید تمام مشکلات حل خواهد شد.

آرش آقامیرزاده نوشته:

سلام- ترجیع بند بسیار بسیار زیبایی و پر محتوای است. اما نباید فراموش کنیم زیباترین ترجیع بند شعر فارسی از استاد سخن سعدی شیرازی است.

شاپور نوشته:

سلام
دربیت:”چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان”بجای”هوش”کلمه صحیح”دین”است:چون کشیدم نه عقل ماند و نه دین

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (هوش و نه دین). در صورتی که نظر شما مستند به نسخهٔ چاپی است لطفاً مشخصات آن را عنوان کنید.

محمدرضا نوشته:

در بیت
بار یابی به محفلی کن جا
جبرئیل امین ندارد بار
کان جا درست میباشد

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

محسن نوشته:

با آرزوی توفیق الهی برای شما و همه همکارانتان و با این امید که این حرکت فرهنگی را ادامه داده و بخش شنیداری را نیز به آن اضافه کنید. به نظر من این ترجیح بند یک شاهکار است که همه چیز این عالم را در یک کلمه خلاصه کرده “یکی هست و هیچ نیست چز او”

نجمی نوشته:

با سلام و احترام در بیت زیر:
“این سخن می‌شنیدم از اعضا
همه حتی الورید و الشریان”
بنظر میرسد “حتی الورید” صحیح نباشد
گمان دارم “حبل الورید” از نظر معنایی و وزنی صحیح باشد لطفا بررسی فرمایید
باتشکر از زحمات ارزنده تان

پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (حتی الورید). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام مجدد
در بیت زیر:
“از تو ای دوست نگسلم پیوند
ور به تیغم برند بند از بند”
بنظر می آید “گر به تیغم برند بند از بند” صحیح باشد، زیرا “ور” بعد از “گر” می آید و در این بیت ما “گر” نداریم. لطفا کنترل فرمایید
با تشکر

پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (ور). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام مجدد
در بیت :
“در کلیسا به دلبری ترسا
گفتم: ای جان به دام تو در بند”
در نسخه ای بنده دیده بودم؛‌ “گفتم ای جان به زلف تو در بند” لطفا بررسی فرمایید.
با تشکر


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (دام). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام مجدد
در بیت:
“لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخند ریخت از لب قند”
در نسخه ای بنده دیده بودم که : “وز شکرخند ریخت آب از قند” که بلحاظ زیبایی شعری نیز زیباتر بنظر میرسد. در حالت کنونی یعنی از لبش قند ریخت و در حالت اصلاحی علاوه بر آن؛ معنی “با شکرخندش آبروی قند را برد” نیز قابل دریافت است و بسیار شیرینکاری است…
لطفا بررسی فرمایید


پاسخ: با تشکر، همچنان که در پاسخ دوست دیگری عنوان شد با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (از لب قند). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام واحترام
در بیت:
“در سه آیینه شاهد ازلی
پرتو از روی تابناک افگند”
بجای افگند ؛ افکند صحیح بنظر میرسد.
لطفا بررسی فرمایید
با تشکر


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (افگند). تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام
در بیت:
“چاکران ایستاده صف در صف
باده خوران نشسته دوش بدوش”
بنظر میرسد بجای باده خوران ؛ باده نوشان صحیح باشد. باده خوران اگر بخواهد با وزن این شعر خوانده شود باید بی جهت ادا کرد: “باده خووران” یعنی بجای خوردن موضوع خووردن است که بعید بنظر میرسد و الزامی به این ضعف در شعر نیست.
لطفا بررسی فرمایید
با تشکر


پاسخ: با تشکر، من هم با نظر شما موافقم اما با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (باده خوران). لذا متأسفانه تغییری اعمال نشد.

نجمی نوشته:

با سلام و احترام
در بیت:
“پا به راه طلب نه و از عشق
بهر این راه توشه‌ای بردار”
بنظر میرسد صحیح این باشد “پا به راه طلب نه از ره عشق” زیرا واو وزن شعر را به هم میزند و حذف آن نیز از نظر معنی و روانی کلام ایرادی ایجاد نمیکند.
چون شما فرموده بودید که احساس خودمان را نیز نسبت به این شعر بگوییم عرض میکنم که این شعر براستی شاهکار ادبیات پارسی است و بنده به شخصه بسیار آنرا دوست دارم…
اوجهای معنایی آن و شیرین‌زبانی شاعر در آن سرشار است.
بعنوان مثال این بیت:
“دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی”
اشاره ای صریح به موضوع شکافت هسته ای دارد که بنظر میرسد یک معجزه ی شناختی باشد.
من عاشق این شعر هستم
ممنون از زحماتتان
دوستتان دارم
در پناه نور


پاسخ: با تشکر، با دیوان هاتف اصفهانی چاپ انتشارات نگاه ۱۳۸۵ مطابق تصحیح وحید دستگردی مقایسه شد، متن با آن چاپ یکسان است (نه و از). تغییری اعمال نشد. ضمن آن که ضبط یاد شده مشکل وزنی ندارد و با ایستادن بعد از «نه و » درست و موزون خوانده می‌شود.

ملک ثابت نوشته:

در ادبیات عرفانی ایران شاهکارهای فراوانی وجود دارند که حاصل و پرتو اندیشه های تابناک این قوم و تبلور افکار و عقاید این ملت بزرگ است اما ترجیع بند هاتف اصفهانی خود حکایت دیگری است. اینجانب چون خود از دور دستی برآتش دارم رجای واثق است که هاتف در جذبه شوق دیدار خالق هستی و در مستی محض این ابیات را از غیب الهام گرفته و بر صفحه کاغذ برشته تحریر دراورده است. مولانا می فرماید : تو مپندار که من شعر بخود می گویم / تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم. با تشکر: ملک / کوالالامپور مالزی

seyed esmaeil نوشته:

beyt 9 az tarjie akher bayasti (valeesal bashad ke eesal type shode) bebakhshid farsi nemitavanam type konam.

پاسخ: با تشکر، با نسخهٔ چاپی مقایسه شد، «الآصال» ثبت شده که به همین صورت تصحیح شد.

محمود نوشته:

در مصراع «همه سیمین “عذار” و گل رخسار» واژه ی “عذار” کاملن صحیح است.

:) نوشته:

در بند۳ بیت۷ هنیئالک
درست است؟؟؟؟اگر درست است یعنی چه؟؟؟

پاسخ: عربی است. باید صحیح باشد.

راز نوشته:

هنیئالک یعنی مبارک بادت! (گوارا بادت!)

ناشناس نوشته:

آیا بنظر شما این شعر عصاره تکثرگرائی (پلورالیسم) نیست؟

صحرا نوشته:

سلام.
خیلی خیلی ممنونم از زحماتتون.
برقرار باشید!

maryam نوشته:

dar baetee tu kuja ma kuja ey az sharmat dukhtare raz neshaste burgha posh
neshaste nes balke dukhtar raz ba shesha burghe posh ast ba ehteramat kheli ali bud age eshkalate enshaee aan namebud ali tar meshud ba arze mazrat farse natunestam type kunam ba dar panahe haq basheed

فریدون سکندر نوشته:

عرض سلام و ادب:
در مصراع دوم بیت “جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش”

متن درست آن است

فریدون سکندر از افغانستان.

فریدون سکندر نوشته:

عرض سلام و ادب:
در مصراع دوم بیت “جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش”

متن درست آن ” فارغ از رنج عقل و زحمت هوش “است

فریدون سکندر از افغانستان.

حسام نوشته:

سلام
خیلی دنبالش گشتم
در یک کلام،عالی

the servant نوشته:

This poem reaches the unreachable . It reveals the secret. It provided the accurate answer that is valuable only to those seeking the truth. It is amazing what Hatef knew.

احمد زبیر "زراد" نوشته:

وز شکرخند ریخت از لب قند …وزشکرخند ریخت آب ازقند درست و به جاست در کتاب اسرار توحید نیز چنین آمده

ناشناس نوشته:

در بیت چهارم مصراع اول در نسخه ی ادروارد براون و به مقدمه ی دکتر الهی قمشه ای و به خط استاد امیرحسین امیرخانی واژه ی آسیب، آشوب درج شده.

ساقی نوشته:

@ محمد علی مشایخی
دوست عزیز! هاتف هم داره نقد میکنه تثلیث رو، شما چگونه می گی توجیه؟!

ساقی نوشته:

دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی

اشاره جالبی به انرژی اتمی شده است، که البته فهم آن حاصل نگاه حکمی شعرای اشراقی است.

کیشو نوشته:

حریم شخصی»؛ گمشده قانونی
با مجوز پلیس از نادیدنی‌ها عکس بگیرید!

http://www.tabnak.ir/fa/news/254465/با-مجوز-پلیس-از-نادیدنی‌ها-عکس-بگیرید

با پوزش ازشاعربزرگ ایران سعدی شیرازی این چندخط ازاشعار ایشان که گویی برای امروز سروده شده وصف الحال تقدیم می شود!

چشم دل بازکن که جان بینی
آن چه نادیدنی است آن بینی!
آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی!
هم در آن سر برهنه جمعی را
تا به عین‌الیقین عیان بینی!
هم در آن پا برهنه قومی را
از جهان و جهانیان بینی!
گاه وجد و سماع هر یک را
بر دو کون آستین‌فشان بینی!
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی!
گر به اقلیم عشق روی آری
کافرم گر جوی زیان بینی!

مهدی لطیفی نوشته:

واقعا شعر عرفانی عجیبی بود،انسان را سر اندر پا مدهوش میکند و باری دوباره طعم و مزّه ی ایمان را به کام دل انسان شکر زا میکند.خداوند رحمتشان فرماید.

امیر مطلبی نوشته:

درود به روان پاک شاعر هاتف اصفهانی
در مورد تثلیث بر خلاف دوستمان که گمان بر تایید آن برده اند باید عرض کنم که نخست ایشان کاملا این مورد را رد کرده اند اگر کمی تامل بفرمایید دوم اینکه متاسفانه برخی از دوتان به دلل تعصبات خشک به دنبال مواردی دینی هستند
باری…گرامی شاعر در عالم طریقت غوطه ور شده و شعر را سروده و راهی آن وادیست نه شریعت وبی شک میدانید که مسایلی از این قبیل برای یک رهرو بی معناست
فکدری

مهدی نوشته:

سلام به همه ی دوستان.آقای امیر خان!چرا به بچه های حاشیه نویس اهانت میکنید؛یعنی میگید که تعصبات خشک دارید و همه چیز و با دین میبینید و حرف خودتون رو سبز میکنید که هاتف در عالم تفرید و تجرد بوده،خیال میکنید نمیدونیم؟؟؟
هر کس نظر داره و نظر همه مورد احترامه.مگه دین و شریعت و طریقت جدا از هم هستند.این بیت رو بخونید:چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست،آن بینی به نظر شما هاتف از زبان فرشتگان مامور،قصد این رو نداشته که ما رو یاد خدا بندازه؟آدم هر لحظه ممکنه گناه کنه.نباید از این ایمان{خدا}فاصله گرفت و جان دیدن در نظر هاتف فقط خدا دیدنه و بس.به خاطر همین گفتم شعر هاتف شعر یادآوری ایمان به خداست یعنی موضوع وحدت،عشق،خدا،عرفان…نه اینکه صرفا موضوع غوطه ور بودن در عالم طریقت.درود بر همه ی شما حاشیه نویس ها

مجید نوشته:

بحث های روشنفکرمابانه وتعصبات کنار گذاشته شود محتویات .سلوک.عرفان.عشق به معبود.و…… اندیشه وتفکرات شاعر ستودنی است الهی/ وقتی به اعمال خود مینگریم. شرم داریم ازاینکه حتی نامت را برزبان اوریم وبقول حافظ دراین شب سیاهم گم گشته راه مقصود ازگوشه ای برون ای ای کوکب هدایت

ابوطالب رحیمی نوشته:

انصافاً خیلی زیبا بود. من هر بار که این ترجیع بند رو می خونم باز هم برام تازگی داره.

برخی دوستان گفته بودند که هاتف در بیت: “دل هر ذره را که بشکافی // آفتابیش در میان بینی” اشاره به شکافت هسته ای و انرزی اتمی کرده. هر چند این بیت بسیار زیبای هاتف با حقایق علمی ما کاملاً منطبقه اما من فکر نمی کنم اون زمان هاتف اطلاعی از مسأله شکافت هسته ای داشته. مطمئن باشید اگه هاتف این موضوع رو می دونست خیلی زودتر از دانشمندان کنونی، نظریه مکانیک کوانتوم رو فرمول بندی می کرد و یا شاید فرمول مشهور E=mc^2 که انیشتین کشفش کرد الان باید به نام هاتف اصفهانی ثبت می شد!

البته از این نوع استدلال ها در ادبیات و فرهنگ ما کم نیست، یک نمونه مشهور دیگه اش رو براتون مثال می زنم:

قطر خورشید تقریباً ۱۰۹ برابر قطر زمینه، یعنی حدوداً یک میلیون و سیصد هزار تا کره زمین رو می تونیم درون خورشید جا بدیم! برای این که عظمت خورشید رو نسبت به زمین بهتر درک کنید می تونید قطر واقعی زمین (۱۲۷۶۰ کیلومتر) رو یک سانتیمتر فرض کنید، یعنی زمین تقریباً اندازه یک نخود بشه، در این صورت خورشید یک گوی کروی بزرگ به قطر بیشتر از یک متر خواهد بود!

اما با وجودی که این خورشید برای ما این همه عظمت داره خودش در برابر خیلی از ستاره ها یک ستاره بسیار کوچک (ستاره کوتوله) حساب می شه. حتی می تونیم خورشید رو در مقایسه با برخی ستاره های بسیار بزرگ (ستاره غول یا ابرغول) یک ذره به حساب بیاریم. یکی از این ستاره های بسیار بسیار بزرگ که بشر تا حالا شناخته ستاره “موی قیفاووس” در صورت فلکی قیفاووسه. قطر این ستاره تقریباً ۱۴۲۰ برابر قطر خورشید ماست. یعنی اگه به جای زمین خورشید خودمون رو یک جسم کروی یک سانتی مثل همون نخود در نظر بگیریم ستاره موی قیفاووس یک توپ کروی بسیار بسیار بزرگ به قطر تقریباً ۱۴ متر خواهد بود! حالا حساب کنید داخل این توپ کروی بزرگ چند تا نخود جا می شه! البته محاسبه اش زیاد سخت نیست، کافیه عدد ۱۴۲۰ رو به توان ۳ برسونید، در این صورت متوجه می شید حجم ستاره موی قیفاووس بیش از دو میلیارد و هشتصد میلیون برابر حجم خورشید ماست!!! ( و تازه حجم همین خورشید خودمون هم حدوداً یک میلیون و سیصد هزار برابر حجم زمین بود!). این جاست که تا حدودی می شه به عظمت اجرام کائنات پی برد، البته چنین مدل سازی هایی رو می شه در مورد فواصل بین این اجرام آسمانی و یا زمان تشکیل اونها هم به کار برد که اینها هم برای خودشون عظمتی دارند!

خب حالا به نظر شما آیا حافظ از این ابعاد عظیم ستاره ها مطلع بوده که این بیت بسیار زیبا رو سروده:

“در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است // خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد”

من که فکر می کنم اون موقع حافظ از چنین ابعاد بزرگی آگاهی نداشته، چون خودش در بیت های زیبای دیگه ای فرموده:

“چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش // زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست”

“وجود ما معمائی است حافظ // که تحقیقش فسون است و فسانه”

به نظر من این تک بیت های زیبا به خاطر روان پاک و افکار و تخیلات بسیار زیبا و بدیع این شاعران بزرگ بوده که خب ممکنه بعضی از اونا مثل همین دو موردی که مثال زدم با واقعیت های امروزی هم منطبق باشه.

علی نوشته:

با سلام و احترام
این ترجیع بند توحید محض است و کسی که با زبان عارفان نامی این سرزمین آشنا باشد، به راستی آن را درک خواهد کرد و سرمست زیبایی سرشار آن خواهد شد. سر اشعار بزرگانی نظیر حافظ و مولوی و سنایی و هاتف در زبان رمزآلود آنان است و این زبان، سرشار از گفته های مگویی است که آدمیان، آن گاه که زبان عادی از بیان آن در می ماند، به این زبان به تکلم روی می آورند. هاتف بزرگ یکی از این افراد است. فهم آن ها از هستی، با فهم افراد عادی متفاوت است. افراد عادی مو را می بینند و آن ها پیچش مو. چشم انداز بزرگ خدای سبحان، برای همه به یک اندازه گسترده است، اما همه به یک اندازه از آن در نمی یابند. هر کسی به تناسب ظرفی که با خود دارد، از آن بهره خواهد برد. ریاضی دان عالم را تماما ریاضی می بیند و نقاش نقش های زیبا و شکارچی، شکارهای فراوان و … نگاه درست، نگاه جامع به آن است که هرچیزی را به جای خویش بنشانیم و ببینیم و این پیامی است که بزرگانی نظیر هاتف و حافظ و مولوی برگرفته از قرآن و اهل بیت و انبیای الهی به دیگران آموخته اند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
موفق باشید

یک نفر نوشته:

این خانم /آقای نجمی خودشون رو چی فرض کردن؟

طاهر خورشیدی نوشته:

تشکر از آقای ابوطالب رحیمی. در ادامه سخن ایشان در واقع عظمت محتوای ادبیات ایران و عجین شدن آن با روح و جان ایرانی چنان است که آدم بدش نمی آید از این جور ارتباط ها هم برایشان پیدا کند! به نظر بنده جناب هاتف در این بیت اشاره دارد به همان تمثیل زیبای حرکت ذره به سمت آفتاب و همانطور که از ابیات قبلی بر می آید مقصود بیان این حقیقت است که دل عارف خود در درون آفتابی پنهان دارد…. به نوعی یک اناالحق دیگر این بار به زبان جناب هاتف. اگر ربط دادن بیت «دل هر ذره را که بشکافی …» به شکافت هسته اتم باعث دوباره زنده شدن این شعر و نام شاعرش باشد، من یکی از طرف خودم می گویم : چه اشکالی دارد!

علی45 نوشته:

از دوستان و صاحبنظرانی که حاشیه های مفید و علمی مینگارند بسیار سپاسگزارم.همچنین از مسئولین محترم این سایت وزین کمال تشکر را دارم ودست مریزاد عرض میکنم

محمد نوشته:

با سلام وعرض ادب واحترام وتقدیر از زحمات شما .در بیت *درکلیسابه دلبر ترسا گفتم ا
ی دل به دام تو در بند .مصرع دوم بدین شکل مناسب تراست جون در مصرع قبلی دلبر آمده دلبر کارش دلبریست نه جان بری

مهدى نوشته:

ترجیع سوم بیت سوم باده خواران صحیح است

ناشناس نوشته:

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

در این بیت بهتر است حیات به جای جهات قرار گیرد

رضوان نوشته:

ایاعلاوه برترجیع بندبقیه اثارهاتف عرفانی است

ناشناس نوشته:

{یاعلی}.بااتّحاف تحیّت وتشکّربی کران ازکلیهءسروران ارجمند.وعرض ادب.بلی (باده خواران)صحیح بوده.بامعذرت وعرض تواضع مجدّد.

مریم مرتضوی نوشته:

بسیار خوب است اما لطفا معانی هر بیت و مفهوم ان را هم بنویسید

گنجور اندروید در بازار