گنجور

حاشیه‌ها

عباس مشرف رضوی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹:

نمی‌یارم گذر کردن به هر سو
به
نظر کردن نمی آرم به هر سو
شما از سو - سوی / جهت - گذر نمی کنید (منظقا غیر ممکن است از جهتی بگذرید، بطرف یا خلاف جهتی حرکت می کنید؛ جهت، مثلا شما و جنوب، جا یا مسیری نیست که ازش بگذرید)؛ ولی می توانید به هر سو بروید یا یدوید یا از هر کو ( کوی / کوچه ) گذر کنید: "نمی آرم گذر کردن به هر کو"(می ترسید بیرون، جایی بروید).
درهرصورت، در نسخه ای که من دارم اینطور ضبط است و ابرو و چشم و نظر هم مناسبت بیشتری باهم دارند: جرات ندارید به چشمان یار نگاه کنید تا اینکه نتوانید هر جا که دلتان خواست بروید.

حمید در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن:

ما زقرآن مغز را برداشتیم، پوست از بهر خران بگذاشتیم...

این همه جدل برسر معنی ظاهری شعر هستش و کسی به مفهومش توجه نمیکنه...
در مثل مناقشه نیست

زینب در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰:

سال گذشته حدود ده روزی به اربعین مونده بود که
تصمیم گرفتیم با خواهرم اینا راهپیمایی اربعین رو حضور پیدا کنیم و چون تاریخ پاسپورتم گذشته بود خیلی امید نداشتم که جور بشه ولی خیلی راحت و عالی جور شد و روزی که می‌خواستیم به سمت مرز حرکت کنیم اخبار حکایت از این داشت که جمعیت زیادی توی مرز موندن و معطل شدن ، اونشب قبل از حرکت من دیوان حافظ رو به نیت اینکه به کربلا می رسیم یا نه گشودم و در کمال حیرت این غزل زیبا آمد .

علی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱۳:

لطفا تصحیح شود:
نمانی همی چز سیاوخش را ----> نمانی همی جز سیاوخش را
سر از خوب خوش برگراید همی ----> سر از خواب خوش برگراید همی
بزرگی دانایی او را سپرد ----> بزرگی و دانایی او را سپرد
تو آیین این نامدار یاددار ----> تو آیین این نامور یاددار

علی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱۲:

لطفا تصحیح شود:
نمانی همی چز سیاوخش را ----> نمانی همی جز سیاوخش را
سر از خوب خوش برگراید همی ----> سر از خواب خوش برگراید همی
بزرگی دانایی او را سپرد ----> بزرگی و دانایی او را سپرد

زمانیان در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۷ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم:

گمان کنم منظور اشعار قبل از ترور ان حضرت بدست ابن ملجم بوده و ان حضرت براساس پیشگویی پیامبر با ابن مجم سخن میگفته
لذا ابن ملجم هنوز گناهی مرتکب نشده که مورد غضب باشد وحضرت علی میفرماید که من کینه ای بابت کار نکرده از تو ندارم

علی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱۰:

لطفا تصحیح شود:
بیابم بگویم همه راز خویش ----> بیایم بگویم همه راز خویش

علی زینلی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۲ - قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بی‌تقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانست:

منطقه امن یا مناطق امن، همان مسائل و موضوعات فکری یا جاهای آشنایی ست که ذهن و روان انسان به آنجا آشنایی و وابستگی دارد. حتی اگر آن مسائل دردآور هم باشد؛ برای ذهن آشناست. به این جهت که، چسبیدن به "دردهای آشنا" بهتر از "ترس از تغییر" و روبرو شدن با مسائل جدید و ناشناخته است. بنابراین "ذهن به منطقه امن عقب گرد می کند" و "به وابستگی ها پناه می برد" و از تجربه کردن ناشناخته ها می ترسد. بعنوان مثال بهترین جا برای جنین، رحم تنگ و تاریک "مادر" است. در مثال، مادر همان منطقه امن_موضوع چسبیدن ذهن به منطقه امن و رها نکردن دردهای آشنا و روبرو نشدن با مسائل ناشناخته_است.
گر جنین را کس بگفتی در رحم
هست بیرون عالمی بس منتظم
او بحکم حال خود منکر بدی
زین رسالت معرض و کافر شدی
جنس چیزی چون ندید " ادراک" او
نشنود "ادراک" منکرناک او
آخرین مرحله ی ذهن، درک است؛ درک...
معلمان و اساتید معنوی و انبیا می خواهند ذهن انسان را از چسبیدن به همین منطقه امن بیرون بیاورند و به مرحله ادراک فلسفه خلقت برسانند.
آنها مانند قابله هایی هستند که اذهان حامله را از درد و زاییدن فارغ می کنند. ذهن هم که نمی خواهد به این آسانی با درد زاییدن درگیر و روبرو شود. بنابراین به همان درد و سنگینی بار حامله می چسبد. هر موقع "دردِ از تغییر نکردن" بیشتر از "ترسِ از تغییر کردن" باشد فارغ می شود. درد مریم را به خرما بُن کشید(مولانا) ذهن در مثل، "مریم حامله" ای ست که جنین در خود دارد...
عرفان عالمی ست که آدمی را در خود غرق می کند و عقلش را می پراند.
این سخن پایان ندارد باز گرد...
خلاصه، داستان این است که هلال بنده ای مخلص بود اما سیاست داشت که پشت اخلاق تند و زننده پنهان بماند و ناشناس.او آنچه در چنته داشت را رو نمی کرد. اما بلال ایمان خود را افشا می کرده و یوسف هم خوی نیکویی داشت؛ اما از همین ضربه می خوردند. هلال هر چند در سلوک معنوی از همه آنها پیشتر بود اما خوی بد خود را در ظاهر پیش کرده و ایمان راستین خود را پنهان کرده بود... . روزی کسی نزد هلال مراجعه کرد. هلال در صحبت و سخن آن شخص در می یابد که ذهن او عقب گرد کرده و به مناطق امن خود چسبیده است. هلال هم به او گفته آری، همین طور برو و بازگرد به همانجا که از آن زاده شده ای...
برای خواننده و عامه مردم هم آن معانی در خوی بد و زنندگی شعر پنهان شده، و بیشتر از همه زنندگی و بد دهنی این سخن نمایان است و معانی زیر پوشش آن پنهان است... گویی که کسی توقع گفتن چنین چیزی را از مولانا هم نداشت. بلال چنان شیدا و شیفته می شد که اعتقاد و ایمان او نزد ظالمان و ستم کاران رو شده و زخم می خورد. تخته سنگی روی سینه او می گذاشتند و او احد احد می گفت و کوتاه نمی آمد...
حالا اگر خود شما در عصری زندگی کنید که برای ابراز ایمانتان شکنجه که چه عرض کنم، فقط مورد بی مهری دوستان نزدیک خود قرار بگیرید آیا حاضرید آشکارا از ایمانتان بگویید...
بگذریم. معنی این است، تا زمانیکه به الگوهای فکری قدیمی باز گردی نمی توانی به جلو حرکت کنی بلکه به عقب بر می گردی. تا زمانیکه به منطقه امن و رحم پناه می بری پس متولد نمی شوی.
(منظور تولدی دوباره است....) ( منظور تولد ذهنی و به ادراک حقایق رسیدن است؛ و نه تولد جسمانی...)
و تا زمانیکه از خود نمیرید و از دانش ها و معلومات اکتسابی فارغ نشوید و چون کودکان ساده هیچ چیز بر صفحه ذهنتان نقش نبسته باشد به ملکوت اعلا نخواهید رسید...
همان طور که انسان روز نخست از دنیای رحم متولد شد. ذهن او منطبق بر جسم و روان او، و همراه او متولد می شود. همچنان که از این دنیا می رود ذهن بار دیگر به دنیای دیگری متولد می شود.
ای بسا کسان که متعلقات( جسمانی) شان بیاید برود ولی آنها همچنان بر جای خود بی حرکت مانده باشند.
عارفی پرسید از آن پیر کشیش
که توی خواجه مسن‌تر یا که ریش
گفت نه من پیش ازو زاییده‌ام
بی ز ریشی بس جهان را دیده‌ام
گفت ریشت شد سپید از حال گشت
خوی زشت تو نگردیدست وشت
او پس از تو زاد و از تو بگذرید
تو چنین خشکی ز سودای ثرید
تو بر آن رنگی که اول زاده‌ای
یک قدم زان پیش‌تر ننهاده‌ای
در تمام اعصار آمده است که انسان قبل از اینکه از این جسم بمیرد و مرگش فرا برسد و ذهن او (یا به اصطلاح، روح او ) به دنیای بعدی برود؛ اگر مرگ را تجربه کند و از "خود" بمیرد، به "درک" حقیقت می رسد. سر "موتوا قبل موت" این بود... . بنابراین "مرگ تبدیلی" ترسناک است. تازه آن هم اگر کسی این گفته ها را باور کند و منکر این حقیقت نشود.
آن کس هم که باور کند. باورِ تنها فایده ای ندارد. باید از مرحله ی باور و اعتقاد گذر کند و به مرحله آخر، یعنی "درک" برسد. یعنی خودش آن را عینا و به تجربه حسی لمس کند آنگاه به درک رسیده است؛ و گرنه هر کس به همین دنیا و همین مسائل "درد" آورش بچسبد بداند که به رحم و "منطقه امن" و "دردهای آشنا" چسبیده و بجای حرکت به جلو ، به چاه تنگ و تاریک و خون خوردن در رحم ذهن عقب گرد کرده است...

علی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱۰:

لطفا تصحیح شود:
چنین گفت کری شنیدم پیام ----> چنین گفت کآری شنیدم پیام
از امروز تا روز پیشی همان ----> از امروز تا روز پیشی زمان
چو از من گناهی بیابد پدید ----> چو از من گناهی بیاید پدید

زهرا در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
مفهوم این بیت چیست؟؟؟؟

Polestar در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰:

روایت مغرور شدن حضرت یوسف، یک روایت عامیانه و دور از منطق قرآن و مقام شامخ انبیا است و بطلانش توسط محققان ثابت شده.

فروزان در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۷ - به خواب دیدن خسرو نیای خویش انوشیروان را:

دربیت " که صرصر درنیابد گرد گامش"
صرصر به معنی تند باد هست ؛ و معنی مصرع می شه تند باد هم به گرد پاش نمی رسه.

خانم الف در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵۷:

سلام. لطفاً در بیت دوم، روی حرف اول کلمه "درد" علامت ضمّه بگذارید که اشتباهی با شکل متداول تر (با فتحه) خوانده نشود

علی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۸:

لطفا تصحیح شود:
به هر ای زرین سیاهی به زیر ----> بهرّای زرین سیاهی به زیر
فرستاده با او به نخچیرگاه ----> فرستاد با او به نخچیرگاه

مهتاب خوبدل در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵ - در نعت پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله:

در قمرهٔ زمانه فتادی به دست خون
وامال کعبتین که حریفی است بس دغا
کعبتین وامالیدن : کنایه از سعی و تلاش کردن برای بُرد.
قمره: قمارخانه
قمره زمانه : تشبیه بلیغ
دست خون : آخرین دست از بازی نرد که بر خون خود گرو می بندند.

مهتاب خوبدل در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵ - در نعت پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله:

در قمرهٔ زمانه فتادی به دست خون
وامال کعبتین که حریفی است بس دغا
کعبتین وامالیدن : کنایه از سعی و تلاش کردن برای بُرد.

مهتاب خوبدل در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۸ - حکایت:

سرکه بر ابروان : کنایه از ترشرویی

بی نشان در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:

سلام و عرض ادب و احترام خدمت اعزه ی فرهیختگان و اساتید
هرچند بسیاری از عرائض این کمترین در این مقام و مقال رو دوستان گرانسنگ مطرح فرموده اند اما در مقام جمع بندی و تکمله صرفا برداشت هایی شخصی خدمتتان تقدیم می شود
در باب مصراع اول بیت اول و معنا و مفهوم پروانه و چیستی و چرایی کاربرد آن در مقام نظم منطقی بیت و جایگاه به نشینی و پیشینه ی فرهنگی و ادبی آن فرمایشاتی شد
در مواجهه با شعر و کلام موزون هارمونیک زاییده ی تخیل بزرگترین رهزن عدم جدیت در مابه ازا آفرینی تصویر، تحلیل و ترغیب آن است به عنوان مثال در همین بیت :
حیلت رها کن :
اگر چونان مولوی یا هرآن بزرگی از قاطبه ی اهل الله این فرمایش رو بر مسند ارشاد در خانقاه ، جمع کده ، حسینیه، مسجد و منبری می فرمود در مقام امری لازم الاطاعه و اجرا و بدون انقلت و سلم و لانسلم آیا اینگونه به راحتی میشد از کنار آن گذاشت : این یکی از مصادیقی است که عزیزی که همواره دم از استادی و بسیاردانی پنهان در تواضع خویش میزند کلام چونان مولوی رو در دو مرده ریگ سراسر حیات مثنوی و غزلیات ساده و سهل الفهم دانسته و بر خلاف تذکرات بسیار خود صاحب اثر
هر کسی از ظن خود شد یار من وز درون من که همانا مرتبه ی نازله ای از آن سخن وحی آسای من است نجست اسرار من....
به گوش ها برسد حرف های ظاهر و ظاهر حرفهای من
به هیچکس نرسد نعره های جانی و جان و لب کلام من و بسیاری دیگر...
دم از سیطره و احاطه بر وجوه آشکار و پنهان آن بزند و با این وجود چونان این باری بسیار به خطاهای فاحش رود و در مقام روشنگری روشنگران نیز جبهه بگیرد تنها به پشتوانه دو سه نفر باند و دار و دسته ای که پیرامون خویش می پندارد.
حیلت رها کن: آیا منظور این است که شما گفتی اساعه چشم حیلت رها می کنم ؟!
آیا خطاب رها نمودن احتیال و دیگر و خویش فریبی به عاشق محملی دارد؟! اگر دارد با چه توضیح و سند و برهانی ؟!
حیله گری صفت عقل است یا عشق؟! عاقل یا عاشق ؟!
اصلا خود حیله به چه معناست و چه خویشگاری دارد وقتی در مقام تمثیل و مصداق به پروانه و آتش و دعوت به سوختن پیوند می خورد؟!
عاقل دیوانه می شود و باید و شاید که دیوانه شود یا عاشق ؟!
گیریم که از اینکه این امر معطوف به عاشق است نه عاقل چرا مولوی خطاب به عاشق گفته حیله گری مکن؟!
عاشق صادق نبوده و کذاگونه صفتی را به خویش بسته است که از دیده و دیدار چونان مولوی پنهان نمانده است ؟!
اگر عاشقی و در مقام عاشقی پروای جان داری و هنوز پروا+نه نشدی یعنی دیوانه از عقل معاش دو دو تا چهارتا خلاص نشدی کذابی و محتال و فریبکار
شاعر در مقام ارائه ی راهکار به غایت حد و حدود ظاهری مقام شاعری خویش رسیده است
خوب حیلت رها کنم یعنی چکار کنم ؟!
دیوانه شو
اندر دل آتش درآ
پروانه شو
این شو و شدن پاشنه آشیل و واسطه العقد و کلید واژه ی بی بدیل این غزل و محور و رکن رکین بنای آرمانی حصن حصین گفتمان انسان های الهی و آسمانی است دعوت به صیرورت و تبدل قوه به فعل ....که هر گوهر همی گوید که در باطن دفین دارم....
من بنده آنکه نگوید رسیدم ....!!!
آسیب شناسی آگاهانه : عاشق اما محتال
دستور العمل : سیر از نه عقل به جنون که حتی از عشق به جنون
صفت اصلی دیوانگان بی پر وایی پروانه نه داشتن ....
چکار کنم تا حیلت رها کرده دیوانه شوم ؟! آیا چون پروانه در دل آتش رفتن مرا دیوانه خواهد کرد (دعوت از علم به عین ) یا صفت دیوانگان پروای جان نداشتن و خانه و خویش و دکان نداشتن است ؟!
غایت پروانه او را پروانه نموده است و دوبار تکرار هر بند پایان بی نهایت پرنکته است
باقی ماند برای وقتی دیگر....
در پناه الله جل جلاله

داود در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷:

برای معنی و تفسیر و یا لغات این غزل به برنامه شماره 850 گنج حضور مراجعه کنید.

حامد مسکنی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۲ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل:

با سلام، در بیت هشتم چرا قافیه رعایت نشده است، با اینکه شعر مثنوی است. گویا یک کلمه یا حداقل تلفظ آن جور دیگری باید باشد.

۱
۱۸۳۷
۱۸۳۸
۱۸۳۹
۱۸۴۰
۱۸۴۱
۵۷۲۶