گنجور

 
سید حسن غزنوی

برآن زلف و لب و خال و بنا گوش

سوی بازار عشقش برده ام دوش

رخش روز است و ابرو گوشه روز

نهاده است از برای فتنه شب پوش

دهانش چشمه نوش و زبر جد

رمیده است از کران چشمه نوش

همه ساله ز سودای فراقش

دلی دارم چو دیگ تفته پرجوش

ز عشقش تا بر آرم من یکی دم

سه بار از من ز رنج دل رود هوش

ز تو چون روی آزادی نبینم

مرا خسرو خریدار است بفروش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

بود زودا، که آیی نیک خاموش

چو مرغابی زنی در آب پاغوش

سنایی

چه رسم‌ست آن نهادن زلف بر دوش

نمودن روز را در زیر شب‌پوش

گه از بادام کردن جعبهٔ نیش

گه از یاقوت کردن چشمهٔ نوش

برآوردن برای فتنهٔ خلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
ادیب صابر

خداوندا زدوران زمانه

دلم از غصه چون دیگ است در جوش

همی سوزد جهان هر ساعتم دل

همی مالد فلک هر لحظه ام گوش

دراین فکرت چگونه خوش بود دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه