گنجور

 
مجد همگر

دلبری دارم و هر کس که بود همنامش

دولتی گردد و از بخت برآید کامش

پنج حرف است و شمارش صد و پنجاه بود

به حساب جمل ار جمع کنی ارقامش

چار از آن هست یکی جامه دیبای نفیس

که مهین همه افلاک بود همنامش

قلب گردان و بر او ثلث ز اصلش بفزای

نه در آغاز ولی در وسط و انجامش

گر ندانست کسی ماند ز وصلش محروم

وانکه دانست فتد مرغ هوا در دامش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجوی کرمانی

آنک افتاد چو ماهی دل من در دامش

ماهی از شست برون کن که بدانی نامش

خیالی بخارایی

گر ترحّم نکند طرّهٔ بی آرامش

مرغ دل جان نتواند که برد از دامش

هرکه خواهد که به کامی رسد از نخل بتان

صبر باید به جفایی که رسد تا کامش

ای دل آغاز به کاری که کنی روز نخست

[...]

جامی

شیخ خودبین که به اسلام برآمد نامش

نیست جز زرق و ریا قاعده اسلامش

خویش را واقف اسرار شناسد لیکن

نه ز آغاز وقوف است نه از انجامش

جز قبول دل عامش نبود کام ولی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه