گنجور

 
مجد همگر

سپهر قدرا دریادلا خداوندا

توئی که غاشیه مهر تست بر دوشم

ز جام طبع به هر مجلسی که بنشینم

نخست باده حمد و ثنای تو نوشم

همه مدیح تو می گسترم چو در سخنم

همه ثنای تو می پرورم چو خاموشم

به سمع مجلس عالی مگر رسیده بود

که چرخ بر چه صفت کرد بی تن و توشم

چنین که سوخت مرا برق حادثات سزد

همی چو ابر بگریم چو رعد بخروشم

شنیده ام که به لفظ گهر نثار تو رفت

که در تدارک کار فلان همی کوشم

از آن زمان که من این ماجرا شنیدستم

حواس جمله حسد می برند برگشوم

نشسته ام ز پس روزنی که از سرما

چو یخ فسرده و از غم چو دیگ می جوشم

از آن قبل که دلم می رمد ز سایه خویش

از آفتاب به صد پرده چهره می پوشم

دلم ز لرزه و خوف آن زمان شود ساکن

که لطف و رحمت تو گیرد اندر آغوشم

ورم خرید قبول توام به ثمن بود

که جان به عشوه مشتی خبیث بفروشم

هم از تمامی حرمان روزگار من است

که کرده ای به چنین حالتی فراموشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

دژم شده ست مرا جان از آن دو چشم دژم

بخم شده ست مرا پشت از آن دو زلف بخم

لبم چو خاک درو باد سرد خواسته شد

دلم بر آتش وز دیده گشته وادی زم

مشعبد است غم عشق هر کجا باشد

[...]

فرخی سیستانی

همی روم سوی معشوق با بهار بهم

مرا بدین سفر اندر ،چه انده ست و چه غم

همه جهان را سر تا بسر بهار یکیست

بهار من دو شود چون رسم به روی صنم

مرا بتیست که بر روی او به آذرماه

[...]

قطران تبریزی

خلاف بود همیشه میان تیغ و قلم

کنون ببخت ملک متفق شدند بهم

چگونه کلک که بر دشمنان و بر یاران

از اوست راحت و محنت از اوست شادی و غم

ضعیف جسم و تن خصم از او شده است ضعیف

[...]

مسعود سعد سلمان

نهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدم

کراست دست بر آن مشک گون غالیه شم

چو بود عارض تو لاله طبیعی رنگ

مگر نمود مرا عنبر طبیعی خم

بهاری روی تو از زلف تو فزون گشته ست

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۶ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

گهی ز مشک زند برگل شگفته رقم

گهی ز قیر کشد بر مه دو هفته قلم

گهی زندگره زلف او سر اندر سر

گهی شود شکنِ جَعدِ او خَم‌ اندر خَم

رخش چو لاله و بر لاله از شکوفه نشان

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه