گنجور

 
مجد همگر

چو غنچه وقت سحر حلّه‌پوش می‌آید

نوای بلبل مستم به گوش می‌آید

گل از کرشمه‌گری سرخ‌روی می‌گردد

چو سرو بسته قبا سبزپوش می‌آید

به وقت صبح ز باد بهار پنداری

که بوی طبلهٔ عنبرفروش می‌آید

ز سوز ناله بلبل میان لاله و گل

چو لاله خون دل من به جوش می‌آید

دلم بنالد و از من خروش برخیزد

چو بلبلی به سحر در خروش می‌آید

چو عندلیب زند نای و لاله گیرد جام

در آن دمم هوس نای و نوش می‌آید

به بوی باد سحر کز دیار دوست وزد

دل رمیده من باز هوش می‌آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیدای نسفی

چو تیغ بر کمر آن باده نوش می آید

زمین ز خون شهیدان به جوش می آید

عنان آه که در دل نگه تواند داشت

کله شکسته و کاکل به دوش می آید

بغل گشاده و پوشیده جامه گلرنگ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
حزین لاهیجی

دمی که حرف وداعت به گوش می‌آید

دلم به رنگ جرس در خروش می‌آید

نگاه مستِ که دارد سر خرابی ما

که اشک از مژه، طوفان به دوش می‌آید

ز تاب می مگر آن چهره ارغوانی شد؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه