آن دل که جو جانش داشتم نیست
صبری که بر او گماشتم نیست
زلف تو ز درج سینه دل بربود
لابد چو نگه نداشتم نیست
باری دل تو نگاهدارم
کآن نقش کز او نگاشتم نیست
چون شمع به جز ز سوز هجرت
امید حیات چاشتم نیست
باران سرشک من هبا شد
کآن تخم امل که کاشتم نیست
در دامنم آن سرشک چون در
کز دیده فرو گذاشتم نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از فقدان عشق و دلتنگی خود سخن میگوید. او احساس میکند که زنی که به او دل بسته بوده، دیگر در زندگیاش نیست و صبر و استقامتش نیز از بین رفته است. او به زلف محبوب اشاره میکند که دل او را ربوده و حالا هیچ چیز از آن عشق باقی نمانده است. شاعر خود را به مانند شمعی میبیند که تنها در سوز هجرت میسوزد و هیچ امیدی به زندگی و آینده ندارد. همچنین، او اشکهایش را همچون باران میبیند که نشانهای از ناامیدی و دلشکستگی است و حسرت میخورد که دانههای امیدی که در دل داشت، دیگر وجود ندارد.
هوش مصنوعی: دل من که همیشه به آن عشق میورزیدم، دیگر هیچ تلاشی برای کنترل و صبر بر روی آن ندارم.
هوش مصنوعی: زلف تو مانند جواهری گرانبها، دلم را ربود. البته وقتی که نتوانستم آن را نگهدارم، دیگر وجود ندارد.
هوش مصنوعی: به هر حال، من دل تو را در نظر دارم، زیرا آن تصویری که از تو رسم کردهام، وجود ندارد.
هوش مصنوعی: من مانند شمعی هستم که جز به خاطر سوختن از درد فراق، امیدی به زندگی ندارم.
هوش مصنوعی: باران اشک من بیدلیل شده است، چون آن امیدی که در دل داشتم به ثمر نرسید.
هوش مصنوعی: من اشکاتی را که از چشمهایم ریختهام، در دامنم جا گذاشتهام و حالا دیگر آنها نیستند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.