گنجور

 
حاجب شیرازی

ای ز سر، تا به قدم ناز و عطیب

عضو عضو تو همه طیب طیب

این سخن با که توان گفت که ما

جز تو محبوب ندیدیم و حبیب

چند تازی فرس ای گرم عنان

خون عشاق گذشته ز، رکیب

کلک تو شافی و کافیست بلی

در حذاقت تو حکیمی و طبیب

شرف از علم بود یا ز ادب

بی ادب را نتوان خواند ادیب

تا، به ده علم معلم نشوی

نه ادیبی نه اریبی نه لبیب

روزوصل آمد و زد، بر شب هجر

پشت درماند به یک عمر رقیب

صدق و عصمت اگرت نیست درست

نه نبیلی نه اصیلی نه نجیب

«حاجب » از پرده پندار درآی

چند محجوبی و تنها و غریب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حمیدالدین بلخی

یا رفقة السیف الیمانی الخضیب

و زمرة الرمح الاصم المصیب

قوموا بحق الدین مستقبلا

و حققوا قول طرید غریب

و ثبتوا و احتملوا و اصبروا

[...]

شیخ بهایی

خورده از شعبده ی دهر فریب

مبتلا گشته به این زینت و زیب

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه