تا، به کی خورد بباید غم دانائی را
تا، به کی پیشه توان کرد شکیبائی را
نزد ارباب بصر لاف ز بینائی زن
پیش اعمی چه کنی دعوی بینائی را
ملک اسکندر و دارائی دارا چون شد؟
باش درویش و مکش زحمت دارائی را
جز، به زنجیر سر زلف تو گشتن پابست
چاره نبود دل دیوانه شیدائی را
هر که سودای تو دارد سر و سامان چه کند
سر و سامان نبود عاشقی سودائی را
پیش ناحق ز حقیقت چه زنی دم هشدار
چون به دریا فکنی وحشی صحرائی را
یوسفان دست ندانند و ترنج از حسنت
کردی افسانه عجب عشق زلیخائی را
خوش به گلزار، درآ، تا گل و سرو آموزند
از قد و خط تو، رعنائی و زیبائی را
نرگس از چشم تو مسکین شد و بیچاره بماند
تا فراموش کند شیوه شهلائی را
صوفی صافیم و ساده دل و ساده پرست
که پسندید چو من عالم رسوائی را؟
خشک و بی مغز جوانی که به پیری نرسید
چه بود، نی نکند خدمت اگر نائی را
هر کجا روی کند قبله بود ابروی یار
همه جا یافت توان آن بت هر جائی را
بخدائی نرسی تا نشوی بنده حق
ای پسر جمع کن اسباب خود آرائی را
نیست یک تن که زتنهائی من دم نزند
تا بداند پس از این لذت تنهائی را
تا که یکتا نشوی ظاهر و باطن نزنی
همچو «حاجب » بفلک نوبت یکتائی را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر حاوی اندیشههایی درباره غم و رنجهای دانایی، شکیبایی، عشق و تنهایی است. شاعر از زحمتهای زندگی و دلدادگی به محبوب سخن میگوید و به نوعی تنهایی انسانی را بررسی میکند. او به این نکته اشاره میکند که انسانها باید به خویشتن بپردازند و معنای واقعی عشق و زندگی را درک کنند. همچنین در این شعر به تمایلات و خواستههای انسانی و چگونگی برخورد با حقیقت و واقعیتهای زندگی اشاره میشود. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که برای رسیدن به آرامش و فهم عمیقتر باید با خویشتن درونی خود ارتباط برقرار کرد و از بند دنیا رهایی یافت.
هوش مصنوعی: تا کی باید غم دانایی را تحمل کرد و تا کی باید صبوری و شکیبایی را به کار برد؟
هوش مصنوعی: هرگز در برابر کسی که بیناست، از بینایی خود صحبت نکن، چرا که در برابر فردی که نابینا است، چنین ادعایی بیمعناست.
هوش مصنوعی: پادشاهی مثل اسکندر و ثروتمندی مانند دارا چه فایدهای دارند؟ بهتر است که به زندگی ساده و درویشی بپردازی و خودت را از زحمتهای مالی رها کنی.
هوش مصنوعی: تنها راهی که برای دل دیوانه و سرگشتهام وجود دارد، این است که در زنجیر زیباییهای تو بمانم و نتوانم از آن رهایی یابم.
هوش مصنوعی: هر کسی که دلش میخواهد به تو برسد، چه باید بکند وقتی که اصلاً در زندگیاش ثبات و آرامش وجود ندارد؛ برای عاشقانی که به عشق تو مشغولند، چنین ثباتی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: وقتی به باطل چیزی بگویی، دیگر واقعیتها را نادیده میگیری، مثل این که بخواهی حیوانی آزاد را به دریا بیندازی.
هوش مصنوعی: در اینجا به جذابیت و زیبایی فردی اشاره میشود که باعث حیرت و شگفتی دیگران شده است. حتی کسانی که بر زیبایی و جذبه عشق آگاه نیستند، تحت تأثیر این جذابیت قرار میگیرند. به نوعی میتوان گفت این شخص چنان تأثیری دارد که داستان عشق او در دلها باقی میماند و به یک افسانه تبدیل میشود.
هوش مصنوعی: به باغ بیلک برو و ببین که گلها و درختان سرو چگونه از قد و زیبایی تو درس میگیرند و به رعنائی و زیبایی تو احترام میگذارند.
هوش مصنوعی: نرگس به خاطر چشمان تو بیچاره و رنجیده شد و همچنان در حال تحمل است تا شیوهی زیبایی و جذابیت تو را فراموش کند.
هوش مصنوعی: ما در زهد و صداقت بیآلایش هستیم و دلمان پاک و بیریا است. حالا از چه کسی یا چه چیزی راضی شدهام که کسی مثل من این عالم را با تمام بیآبروییاش بپسندد؟
هوش مصنوعی: جوانی که به پیری نرسیده و تجربهای کسب نکرده، مانند نیای است که بدون صداست. اگر نی نتواند آواز بخواند، هیچ فایدهای ندارد.
هوش مصنوعی: هر جا که یار بخواهد یا به سمت آنجا برود، آنجا مانند قبلهای میشود که میتوان به آن سمت نماز خواند. محبت و جاذبه آن بت زیبایی همه جا را تحت تأثیر قرار میدهد و باعث میشود همه جا به زیبایی او اشاره کند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که بنده حقیقت نشوی و تسلیم خدا نگردی، به او نزدیک نخواهی شد. پس ای پسر، وسایل و زینتهای خود را آماده کن.
هوش مصنوعی: هیچکس نیست که از تنهایی من بگوید تا بداند بعد از این، لذت تنهایی چیست.
هوش مصنوعی: برای اینکه به یکپارچگی درون و بیرون خود دست یابی، نباید مانند "حاجب" که در آسمان نوبت یکپارچگی را میزند، عمل کنی. بدین معنا که باید تلاش کنی تا همهچیز با هم همخوانی داشته باشد و در مسیر خود به توازن برسی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
لاابالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
[...]
مکن ای دوست ملامت من سودایی را
که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را
صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هم
اتفاقی نبود عشق و شکیبایی را
مطلب دانش از آن کس که بر آب دیده
[...]
هر که بیند رخ آندلبر یغمائی را
نکند هیچ ملامت من شیدائی را
جان زیان کرد دلم بر سر بازار غمش
وینزمان سود بود این دل سودائی را
دلبرا زلف تو عیسی دم و زنار و شست
[...]
ای سعادت زپی زینت و زیبایی را
بافته بر قد تو کسوت رعنایی را
عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل
شوق از خانه به در کرد شکیبایی را
گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیمست
[...]
گر بری چون سر زلف این دل سودایی را
با پای بوس تو کشد این دل شیدایی را
من ازین در نروم زانکه بجانی نرسد
هیچکاری به طلب عاشق هر جایی را
روی ننموده گرفتم که روی از بر ما
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.