گنجور

 
حاجب شیرازی

تا، به کی خورد بباید غم دانائی را

تا، به کی پیشه توان کرد شکیبائی را

نزد ارباب بصر لاف ز بینائی زن

پیش اعمی چه کنی دعوی بینائی را

ملک اسکندر و دارائی دارا چون شد؟

باش درویش و مکش زحمت دارائی را

جز، به زنجیر سر زلف تو گشتن پابست

چاره نبود دل دیوانه شیدائی را

هر که سودای تو دارد سر و سامان چه کند

سر و سامان نبود عاشقی سودائی را

پیش ناحق ز حقیقت چه زنی دم هشدار

چون به دریا فکنی وحشی صحرائی را

یوسفان دست ندانند و ترنج از حسنت

کردی افسانه عجب عشق زلیخائی را

خوش به گلزار، درآ، تا گل و سرو آموزند

از قد و خط تو، رعنائی و زیبائی را

نرگس از چشم تو مسکین شد و بیچاره بماند

تا فراموش کند شیوه شهلائی را

صوفی صافیم و ساده دل و ساده پرست

که پسندید چو من عالم رسوائی را؟

خشک و بی مغز جوانی که به پیری نرسید

چه بود، نی نکند خدمت اگر نائی را

هر کجا روی کند قبله بود ابروی یار

همه جا یافت توان آن بت هر جائی را

بخدائی نرسی تا نشوی بنده حق

ای پسر جمع کن اسباب خود آرائی را

نیست یک تن که زتنهائی من دم نزند

تا بداند پس از این لذت تنهائی را

تا که یکتا نشوی ظاهر و باطن نزنی

همچو «حاجب » بفلک نوبت یکتائی را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

لاابالی چه کند دفتر دانایی را

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

[...]

همام تبریزی

مکن ای دوست ملامت من سودایی را

که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را

صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هم

اتفاقی نبود عشق و شکیبایی را

مطلب دانش از آن کس که بر آب دیده

[...]

ابن یمین

هر که بیند رخ آندلبر یغمائی را

نکند هیچ ملامت من شیدائی را

جان زیان کرد دلم بر سر بازار غمش

وینزمان سود بود این دل سودائی را

دلبرا زلف تو عیسی دم و زنار و شست

[...]

سیف فرغانی

ای سعادت زپی زینت و زیبایی را

بافته بر قد تو کسوت رعنایی را

عشق رویت چو مرا حلقه بزد بر در دل

شوق از خانه به در کرد شکیبایی را

گر ببینم رخ چون شمع تو ای جان بیمست

[...]

کمال خجندی

گر بری چون سر زلف این دل سودایی را

با پای بوس تو کشد این دل شیدایی را

من ازین در نروم زانکه بجانی نرسد

هیچ‌کاری به طلب عاشق هر جایی را

روی ننموده گرفتم که روی از بر ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه