گنجور

 
حاجب شیرازی

آمد آن کس که جهان را همه ارشاد کند

آخرین نامه حق را، زنو انشاد کند

آمد آن شاهسواری که به میدان جهان

دل ز ابدال برد حکم بر، اوتاد کند

آمد آن قادر قیوم که از خامه صنع

عالم و آدم دیگر زنو ایجاد کند

آمد آن کس که سمیع است و علیم است و حکیم

تا، به تأثیر بیان در ره اضداد کند

همه اولاد، ویند، از، زن و مرد اهل جهان

پدر، آمد که مگر رحم به اولاد کند

آمد آن مجمع احسان و مکارم که ز لطف

مرحمت در حق هر فرد، از افراد کند

جبت نمرود، در او لطمه به فرعون زند

خاک غم در، دهن و دیده شداد کند

جام جم تا بخط بصره و بغداد کشد

شطی از، داد، روان در شط بغداد کند

حیدر، از بیشه توحید درآمد که ز عدل

بر، به روبه صفتان حمله چو اجداد کند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند

دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند

هیچ کس نیست که از یار سفر کردهٔ من

برساند خبری خیر و دلم شاد کند

هرگز از یاد من خسته فراموش نشد

[...]

حافظ

کِلکِ مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

بِبَرَد اجرِ دو صد بنده که آزاد کند

قاصدِ منزلِ سِلمی که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دلِ ما شاد کند؟

امتحان کن که بَسی گنجِ مرادت بدهند

[...]

کلیم

چشم بدمست تو چون عربده بنیاد کند

بدلم هر مژه را خنجر جلاد کند

رحم در عالم اگر هست اجل دارد و بس

کاین همه طایر روح از قفس آزاد کند

خاک ارباب ریا را ز رواج باطل

[...]

صائب تبریزی

ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند

به ازان است که صد میکده آباد کند

چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی

من و آن صید که خون در دل صیاد کند

آخر ای پادشه حسن چه انصاف است این؟

[...]

طغرای مشهدی

کی ز بیداد تو، عاشق به کسی داد کند

نیست فریادرسی، بهر چه فریاد کند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه