شمارهٔ ۱۹
ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده
خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده
همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت
گیتی نشان نداده ، ایزد نیافریده
ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده
خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده
همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت
گیتی نشان نداده ، ایزد نیافریده
با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
حمیدرضا نوشته:
این ابیات بخشی از غزلی هستند که بنابر گفتهی کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحهی ۱۱۸ در برخی از نسخ دیوان حافظ آورده شده. بیت دوم غزل با جستجو در اینترنت یافت شده.
از دوستان اگر کسی متن کامل غزل را در اختیار دارد، لطفاً در حاشیه نقل کند تا متن را کامل کنیم.
مسعود جمالی نوشته:
بیت دوم را به این صورت نیز نوشته اند:
یاری به دلربایی سر تا به پا ملاحت
گیتی نشان نداده ایزد نیافریده
بیت دیکری از این غزل:
آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد
یاران چه چاره سازم با این دل رمیده
—
پاسخ: با تشکر، بیت دومی که آوردید متعلق به غزل دیگری از حافظ است: این غزل.
مسعود جمالی نوشته:
با عرض معذرت، بیت اول نیز به این صورت هم نوشته شده است:
ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده
بهتر ز روی خوبت کس در جهان ندیده
ناشناس نوشته:
ای ازفروغ رویت روشن چراغ دیده
مانند چم مستت کس در جهان ندیده
همچون تو نازنینی سرتا به پا لطافت
گیتی نشان نداده ایزد نیافریده
از سوز سینه هردم دودم به سر برایت
چون عود چند باشم در آتش آرمیده
محیا نوشته:
ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده/ خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده
همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت/ گیتی نشان نداده ایزد نیافریده
هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش/ سجاده ترک کرده پیمانه در کشیده
بر چهره بخت نیکت تعویذ چشم زخم است/ هر دم “و ان یکادی” ز اخلاص بردمیده
بر قصد خون عشاق ابرو و چشم شوخش/ گاه این کمین گشاده گاه آن کمان کشیده
تا کی کبوتر دل باشد چو مرغ بسمل/ از زخم ناوک تو در خاک و خون تپیده
از سوز سینه هر دم دودم به سر درآید/ چون عود چند باشم در آتش رمیده
گر زآنک رام گردد بخت رمیده با من/ هم زان دهن برآرم کام دل رمیده
میلی اگر ندارد با عارض تو ابرو / پیوسته از چه باشد چون قد من خمیده
گر بر لبم نهی لب یابم حیات باقی/ آن دم که جان شیرین باشد به لب رسیده
تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را / سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده
در پای خار هجران افتاده در کشاکش / وز گلبن وصالت هرگز گلی نچیده
گر دست من نگیری با خواجه بازگویم/ کز عاشقان بیدل دل می برد دو دیده
ما را بضاعت این است گر در مذاقت افتد/ درهای شعر حافظ بنویس بر جریده