گنجور

قطعه شمارهٔ ۱۴

 
حافظ
حافظ » قطعات
 

دل منه بر دنیی و اسباب او

زانکه از وی کس وفاداری ندید

کس عسل بی‌نیش از این دکان نخورد

کس رطب بی‌خار از این بستان نچید

هر به ایامی چراغی بر فروخت

چون تمام افروخت بادش دردمید

بی تکلف هر که دل بر وی نهاد

چون بدیدی خصم خود می‌پرورید

شاه غازی خسرو گیتی‌ستان

آنکه از شمشیر او خون می‌چکید

گه به یک حمله سپاهی می‌شکست

گه به هویی قلبگاهی می‌درید

از نهیبش پنجه می‌افکند شیر

در بیابان نام او چون می‌شنید

سروران را بی‌سبب می‌کرد حبس

گردنان را بی‌خطر سر می‌برید

عاقبت شیراز و تبریز و عراق

چون مسخر کرد وقتش در رسید

آنکه روشن بد جهان‌بینش بدو

میل در چشم جهان‌بینش کشید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سیاوش نوشته:

خواجه این قطعه را درباره واقعه کور شدن امیر مبارز الدین به دست پسرش شاه شجاع نوشته است

روفیا نوشته:

آنجا که حافظ ویژگی های چنان شاهی را بر می شمارد شاه شجاع را وصف میکند یا امیر مبارزالدین را؟
در بیت آخر ضمایر آنکه، او در بدو و ش به کدامیک ( پدر و پسر ) برمی گردد؟

سمانه ، م نوشته:

روفیا جان
درود
تمام قطعه به جز بیت آخر در باره ی شیخ مبارزالدین محمد بن مظفر{ امیر مبارزالدین } است که چه خونریزی ها کرد و ظلمها
بیت آنتهایی بهایی ست که می پردازد ، به دست پسرش شاه شجاع کور میشود{چشمهایش را میل می کشند} و پس از مدتی می میرد ،
طریقه ی میل کشیدن هم بدین صورت بوده که میله ی آهنی را در کوره آتش سرخ می کردند و به چشم محکوم نزدیک میکردند تا کاسه ی چشم از حرارت پخته شود.
ببخشید از سنگدلی صحبت شد
شاد زی پایدار

روفیا نوشته:

سپاسگزارم سمانه جان
یعنی در بیت آخر میفرماید :
آن کسی که نور دیده جهان بین امیر مبارزالدین بود ( شاه شجاع ) همو میل در چشمانش کشید؟

سمانه ، م نوشته:

روفیای عزیزم
درست میگویید ، همین طور است
قلم من چون کلک گهر بار شما دُر افشان نیست
شاد باشید بر دوام

بابک نوشته:

روفیا بانو،
آنکه روشن بد جهان بینش بدو… نور چشمى و یا فرزند که همانطور که جناب سیاوش و سمانه خانوم آوردند شاه شجاع مى باشد.
آدم را یاد این سروده مى اندازد:
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود…
ولى از شما چه پنهان که در مستندى که سالها پیشتر دیدم ، پژوهشگرى در قزاقستان بر روى گله اى از گرگها تحقیق مى کرد و پس از چندى تمامى گرگان وى رابه عنوان عضوى از خانواده پذیرفته و کلى با او حشر و نشر داشتند… شاید اینرا باید براى کفتار مى سرودند که خبرى از تحقیق روى کفتاران ندارم، شاید آنان نیز آنچنان که آورده اند نباشند و این خوى و خصلت فقط از آنِ به ظاهر آدمیان باشد…
البته بنده با تکنیک و ظرافت میل کشیدن آشنایى نداشته و گمانم بر آن بود که میل را فقط داغ کرده و بر چشمان بى نوایى مى کشیدند.
گویا سفیر انگلیس در دربار فتحلى شاه در خاطرات خود آورده که فرزندان برومند و خوش چهره لطفعلى خان را دیده که به غلامى گمارده و چشمانشان از حدقه بیرون آورده شده بود، پس از چندى نیز گویا آنان را خبه (خفه) کردند…
شاهان صفوى نیز از قرار (اگر برایشان نساخته باشند) آدمخوارانى داشتند که دشمنان ایشان را زنده زنده میخوردند…واویلا! که در این مهد تمدن و قلب تپنده جهان چه خبرها که نبوده.….
گویا حضرتش در همین باب سروده:
شکوه تاج سلطانى که بیم جان درو درج است
کلاهى دلکش است اما به درد (ترک) سر نمى ارزد…
نکته اى هم پیرامون عراق که مى باید عراق عجم باشد، چراکه در خاطره ندارم این پدر عراق عرب را مسخر کرده و جلایریان راشکسته باشد…البته حافظه بنده است و حسابى بر آن نتوان بست…
و اى آوخ که شش بار کلیک کردم و این درج نشد، گویا پست الکترونیکى اجبارى شده…خیر است انشا…

کانال رسمی گنجور در تلگرام