گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق

گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

گلهای جاویدان » شمارهٔ ۱۴۲ » (بیات زند) (۰۶:۵۶ - ۰۸:۰۱) نوازندگان: مجد، لطف‌ الله (‎تار) خواننده آواز: قوامی (فاخته‌ای)، حسین سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

س. ص. نوشته:

غلط املائی در بیت ۴ :
“مؤمنی” بجای “ممنی”
با تشکر.

sepehr نوشته:

مآمنی یعنی مکان امنی. بر وزن مفعل.

پاسخ: با تشکر از شما و حاشیه‌گذار اول، در بیت مذکور کلمه‌ی «مأمن» جایگزین گردید.

ملیحه رجائی نوشته:

مقام امن = جای آسوده
مِی بی غَش = شراب خالص
رفیق شَفیق = دوست مهربان
زِهی توفیق = چه کامیابی بزرگی!
هیچ در هیچ = عدم یا ناچیز
تحقیق = جستجو، دریافتن
مَامَن = جای امن
قاطعان طریق = دزدان راه، حرامیان
نگار = یار، محبوب
تصوریست = حکایتی است ، خیال و پنداشتی است
عقل = خرد
تصدیق = باور، درست شمردن
موی میان = کمرمحبوب که نازک و باریک است.
خاطر = اندیشه، خیال
حلاوت = شیرینی
کُنه = عمق ، ژرفا
رنگ عقیقی = رنگ سرخ
چه عجب = جای تعجب نیست!
مُهرخاتم = مُهر انگشتر
طبع = سرشت ، قریحه، استعداد شعری
تحمیق = گول زدن، نادانی (مصدرباب تفعیل)
معنی بیت آخر: یار خندان به من گفت ای حافظ نوکر استعداد شاعرانه تو می باشم. نگاه کن که تا چه اندازه مرا گول می زند و نادان می داند که فکر میکند من چنین سخنانی را باور می کنم!

اردشیر نوشته:

با سلام
نخست اینکه از تلاشهای خانم رجایی که در غزلیات دیگر نیز سعی در ارایه معانی داشته اند سپاسگذارم حافظ بزرگ در این غزل به رفیق هم اشاره دارند اما ان کسی که حافظ خواهان اوست کسی است که به تفسیر خانم رجایی به راحتی خام نخواهد شد بارها شاعر به فانی بودن ایام عمر و لذت از داشته ها اشاره داشته اند غزلی پر محتوا که تفسیر های گوناگون میتوان بر ان نوشت

ناشناس نوشته:

هزار بار ز یک نکته می کنم تحقیق
به یک نظر بکنی تا تَهِش مرا تحمیق

فرهاد نوشته:

حافظ به تاکید میگوید: جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است، و هزار بار این نکته را تحقیق کرده است (مبالغه هزار بار برای تاکید است). در حالی که قرآن در سوره ص آیه بیست و هفت میگوید “و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلا” = به درستی که (”و” حرف قسم و تاکید است) ماآسمان و زمین و آنچه بین آن دو است وا بیهوده نیافریده ایم. سوال اینجاست که چرا حافظی که قرآن را از حفظ دارد اینگونه بر خلاف آن سخن میگوید؟!
این تنها مرتبه ای نیست که حافظ به بیهوده بودن دنیا اشاره میکند:
حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست، باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست!

شمس الحق نوشته:

جناب آقای فرهاد گرامی
هر دو بیت مورد نظر حضرتعالی به بی ارزش بودن امور دنیوی مثل مال و جاه و مقام و … از دید یک عارف کامل اشاره میکند ، نه به بیهوده بودن دنیا .
نظر حقیر اینست ولی ممکن است با توضیحات بیشتر جنابعالی قانع شوم ، ضمن اینکه بخاطر دارم شما حافظ را عارف نمی دانید ؟! با احترام .

فرهاد نوشته:

جناب آقای شمس الحق،
“کارگاه کون و مکان” ترکیب پر ابهتی است و بیشتر به معنای دستگاه آفرینش است تا به معنای دنیا و امور دنیوی. همچنین “اسباب جهان” در بیت بعدی به معنی علت‌های جهان است (اسباب = جمع سبب یا علت). این بیت را قطعاً نمی‌توان به امور دنیوی ربط داد. اما ممکن است جهان و کار جهان را بشود گفت منظور امور دنیویست، البته باز من فکر می‌کنم منظور همان جهان و کار جهان می‌باشد (دو سه بیت اول هر دوی این غزلها مفهوم یکسان دارند).

حافظ که مانند اینجانب و امثال اینجانب زبانش بسته نیست. معتقدم اگر می‌خواست، آن‌ گونه که شما معنی‌ کردید، درباره بیهودگی امور دنیوی از دید یک عارف کامل صحبت کند، غزلش را احتمالا اینگونه آغاز میکرد
:
امور دنیوی و مال و جاه و مقام،
ز دید عارف کامل همه نماید دام

با احترام

شمس الحق نوشته:

از شما متشکرم جناب فرهاد خان !

دوست نوشته:

سلام
جناب فرهاد
بی شک اگر حافظ (شاعر ایهام) میخواست چون شما بنویسد
الان حافظی در کار نبود

ناشناس نوشته:

با سلام
بیت دوّم را آیه ۱۴ سوره مبارکه آل عمران تطبیق دهید
بیت دوّم را با خطبه ۸۳ امام علی (ع) تطبیق دهید

به نقل از آیت الله شهید مرتضی مطهری که می‌فرمودند
بعد از قرآن کریم، نهج البلاغه، صحیفه سجادیه
کتاب بعدی که بر سر سجاده‌ها بود دیوان حافظ بود.

نوا نوشته:

قابل توجه کسی که بدون فکر و با تعصب از حافظ انتقاد می کند
آیه ۶۴سوره عنکبوت (ما هذه الدنیا الا لهو و لعب) اشاره به بی ارزش بودن دنیا و گذر امور مادی دارد اما در آیه ی ۲۷ سوره ی ص اشاره به عادلانه بدون جهان و جزا و پاداش در دنیا و آخرت است دنیا در ۶۴عنکبوت مجاز از امور دنیوی و در ۲۷ص مجاز از جهان است

نوا نوشته:

برای کسی که با تعصب از حافظ انتقاد می کند :در آیه ۲۷سوره ص دنیا مجاز از جهان ومنظور آیه به وجود عدالت و پاداش و جزا در آخرت و دنیا است اما طبق آیه ۶۴سوره عنکبوت (ما هذه الدنیا الا لهو و لعب) در این آیه دنیا مجاز از امور دنیوی و نا پایداری و بی ارزشی و گذرا بودن آن است

هادی بزمی نوشته:

تذکری از این حقیر به جناب فرهاد
هرچند که از نوشتار های شما بوی آشنایی زیادی با شعر و ادب به مشام میرسد ولی این چند خط را من باب استشکال تلمیذ بپذیرید.

نخست اینکه نکته ی مورد بحث شما از نکات حاشیه برانگیز دیوان حضرت است فلذا شاید لب مطلب در چند سطر بنده و یا شما بیان نشود ولیک در حد توان باید گفته شود تا از حافظ یک شخصیت تک بعدی ساخته نشود.

دوم اینکه این بحثها فارق از نتیجه زیبا و پرمغز خواهد بود و محلیست برای تضارب آرا و انتقال دانش و معانی.

سوم حافظ تاییدات و تلمیحات قرآنی فراوانی از و به کتاب آسمانی در لایه های زیرین دارد کما اینکه دوستان اشاراتی کردند، و اگر این دایره را به احادیث گسترده تر کنید که این موارد بسیار گسترده تر خواهد شد، مثلا “در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد” تلمیحیست به حدیث قدسی گنج پنهان یا جنگ هفتاد و دوملت تلمیحیست به حدیث فرقه ی ناجیه و ….

چهارم در باب ادعا، مدعی باید ارائه ی ادله نیز بکند و مورد دادعا دقیق باشد، آیا منظور شما تعارض کامل تفکرات حافظ با قرآن است؟ یا صرفا این بیت متناقض است؟ آیا این بیت حقیقتا تعارض دارد یا شما اینگونه پنداشته اید؟ توجه کنید که اگر به متن قرآن (یا هر کتاب دیگری) تسلط نداشته باشید شاید از خود آن کتاب هم مطالب متعارضی با خودش بیابید.
در هر صورت این برداشت چندان مستدل نیست.

پنجم حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست،
حافظ هنری دارد در نمایش مه آلود معانی والا به طوری که خواننده را به چالش میکشد و چه بسا اهالی ادب را به مرز گمراهی! (به حاشیه ی این حقیر در ذیل این شعر مراجعه کنید :http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh105/)
در اینجا هم این لفاظی حافظ است که راه تفسیر را باز گذاشته و لفظ، معنا را پوشانیده و گمان را بر حقیقت مستولی گردانیده.

این بیت راجع به کارگه کون مکان سخن نمیگوید، بلکه “این همه نیست” اشاره به “حاصل” این کارگه است.
اگر مصدر سخن خود کارگه بود سخن شما صحیح می نمود همانطور که فرمودید این ترکیب پر ابهتیست و زیر سوال بردنش زیرسوال بردن بسیاری از معارف قرآنیست ولیکن حاصل این کارگه حتی برای خداوند هم چندان مهم نیست ;)
مگر نه اینکه قرآن میفرماید و ما خلقت الجن والانس الا لیعبدان ما جن و انس را نیافریدیم مگر برای عبادت و بندگی؟
و اگر هدف بندگی باشد پس حاصل لاجرم مضربی از بندکی و اگر حاصل منفی باشد چه میشود؟ آیا خدا متضرر میگردد؟
آیه :نساء: ۱۳۳ ای مردم! اگر او بخواهد، شما را از بین می برد و افراد دیگری را به جای شما می آورد و خدا بر این کار تواناست.
نظیر این معنی ” گر جمله ی کائنات کافر گردند بر دامن کبریاییش ننشیند گرد”
فکر کنم برای رسیدن منظور، مطلب کافیست.

شاید دوستان اشکال کنند که حافظ شاید اینقدر منظور نداشته و صرفا خواسته یک هیچ انگاره ای بسراید، این موضوع شاید برای بعض اما برای بنده قابل قبول نیست چرا که هر بیت حافظ بوی قرآن می دهد چونکه هر چه کردست همه از دولت قرآن کردست

شرمنده از اطاله ی کلام
در پناه ایزد منان

رضا نوشته:

مَقام اَمن و مِی بی‌غَش ورفـیـق شـفـیـق
گـرَت مـُدام مُیـسـّر شـود زِهی تـوفـیـق
مقام : مَنزلت ،جایگاه ، مکان
اَمن : آسودگی ِخاطر، بی خطر ، راحت بی‌غَش : بی غل وغش،عاری ازآلودگی، صاف و زلال ، ناب
رفیقِ شفیق :دوستِ دلـسوز ،یار ویاور مهربان
مـُدام : ایهام دارد : ۱- پـیـوسـته ، همیشه ۲- شـراب انگوری
زهی : چه خوب ، چه بسیار
توفیق : موفقیّت،پیروزی و کامیابی
معنی بیت :
مکانی باشد راحت وبی خطر،شرابِ نابی خالص وخوشگوار ودوستی دلسوز ومهربان،دیگرچیزی کم نداری، همه چیزت زیادی می کند یعنی کامرواهستیی وخوشبخت. وچنانچه این هرسه همیشه وبی وقفه دردسترست باشد که دیگرتویک اَبَرخوشبخت هستی!
جالبه که خواجه ی فرزانه، اسبابِ خوشبختی وکامیابی را چیزی فراتر از دسترس نمی داند وبراین باوراست که با یک دل خوش ومکان ِ اَمن ورفیقی بامَرام وجامی باده ی ناب نیز،توان زندگی رادرآغوش کشید،کام گرفت وگلبانگِ شادکامی برآسمان توان زد. برای خوشبخت بودن حتماً لازم نیست یک ثروتمندِ یا یک دکتریا یک عارفی که همه ی مراحلِ سخت وصعب العبور عرفان راپشت سرگذاشته باشیم. خوشبختی ازنظرگاه ِ حافظ رسیدن به خواسته هانیست بلکه لذّت بردن ازداشته هاست. همین که دلی رانشکنی ومردم ازدست وزبان وکردارت درآسایش باشند توبی گناهی وبی گناهی درفرهنگِ رندی وحافظانه یعنی خوشبختی.
حافظ گرچه درسُرایش ِ غزل پیچیده ترین،پُرابهام ترین وژرف انگیزترین واژه ها وعبارات را خَلق می کند،لیکن شگفتا درتبیین باورها واعتقاداتِ خویش ودرتعریفِ گناه وثواب، وتوصیفِ خوشیختی وبدبختی،آسان ترین ،ساده ترین وهمه فهم ترین عبارات را انتخاب می کند. خوشبختی درنگرش حافظانه هزینه ای ندارد وبا داشته ها امکانپذیراست. دراین نگرش گدا که ازمنظراجتماعی درپائین ترین رده قراردارد وکمترین است بی هیچ هزینه ای تنها بایک چرخش نگاه، به بالاترین رده ی اجتماعی صعودمی کند!
گِدا چرانزند لافِ سلطنت امروز ؟
که خیمه سایه ی ابراست وبَزمگه لبِ کِشت

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ ست

هزاربارمن این نکـته کرده‌ام تـحـقـیـق
هیچ بر هیچ :مطلق بیهوده،بی ارزش و ناپایدار
نکته: مفهوم ِ لطیف و دقیقی که با دقّت و تأمّل دریافت شود .
تحقیق :پرس وجو، بررسی ، مطالعه ، پژوهش
هیچ انگاری یابه اصطلاح(نهیلیسم) در فلسفه، موضوعی ریشه دار وبحثی مفصّل است که طرفداران ومنتقدان ِ جدّی وسرشناسی دارد.
بی‌معنی‌انگاری به معنایِ اِنکار معنی‌ داشتن و ارزش برای هستی است.هیچ‌انگاشتن یانیست انگاشتن پدیده ونکته ای نیست که حافظ آن را کشف کرده وبدان رسیده باشد. این اندیشه که ازسوی منتقدانش بسیارمُخرّب وویرانگرشناخته شده ازقرن پنجم پیش از میلاد مطرح بوده واغلب فیلسوفان به کنکاش درپیرامون ِ آن پرداخته اند.
“نیچه “فیلسوفِ آلمانی قرن نوزدهم بیش از هر کسی به شرح باورهای بی‌معنی‌انگارانه پرداخته و نیهیلیسم را به عنوان یک پدیده ی شایع در فرهنگِ غربی شناسایی کرده است. وی معتقد بود که پیامدهایِ نابودگر آن در نهایت، تمامی احکام اخلاقی، مذهبی و متافیزیکی را به تباهی خواهد کشاند و بزرگترین بحران تاریخ بشر را رقم خواهد زد!.
اندیشه ی خیّامی رانیزمی توان درطبقه ی نیهلیسیت قرارداد. امّا حافظ باجهان بینی ِ خاصّی که داردچنانکه پیش ازاین نیزگفته شده ، آنقدرجهانشمول وبزرگ است که درهیچ طبقه وچارچوبی جانمی گیرد. اوبه تنهایی یک اندیشه،منطق وفلسفه ی ویژه ای عرضه کرده است. حافظ “هیچ انگاری” را ازگذشتگان گرفته ،نوسازی،به سازی وبازسازی کرده وبه گونه‌ای ترویج می کند که نه تنها جنبه ی مُخرّب ندارد بلکه جنبه ی تعالی وپویایی نیزبدنبال دارد. حافظِ فرزانه جهان راهیچ درهیچ می پندارد امّا درهمین جهان ِ هیچ درهیچ، دروغ وریا وکینه را برنمی تابد ومردم آزاری را گناهی نابخشودنی می داند. حافظ با بینش خاصی که دارد ازنهیلیسیم بستری مناسب برای، درحال ولحظه زیستن، خوشباشی، عشق ورزی وعیش وعشرت درچارچوبِ انسانیّت می سازد. حافظ بامسئولیّتی که درخوداحساس می کند،ازهیچ درهیچ بودن جهان سواستفاده نمی کند وارزشهای انسانیّت را زیرپانمی گذارد.
معنی بیت : جهان واموراتِ مربوط به جهان ِهستی،شامل ِ تغذیه، مقام وموقعیتِ اجتماعی،سیاسی،جاه وجلال ومال ومَنال همه ناپایدار،بی اعتبار وبی ارزشند. من هزار بار این مَطلبِ لطیف وظریفو دقیق را بررسی و مطالعه کرده‌ام و شخصاًبه این نتیجه رسیده‌ام که همه چیز ناپایداروفناپذیراست.
حافظِ فرزانه باطرح حکیمانه ی این نکته(همه چیز بی اعتبار وبی ارزش است) می خواهد مارا نسبت به همه چیز بدبین وشکّاک کند، می خواهد ما به هیچ چیز دل نبندیم، می خواهد ماخون دل ِ روزی ِ ننهاده نخوریم،کینه نورزیم ،بدنگوئیم ومیل به ناحق نکنیم و… حافظ می خواهد ما بعد ازخوانش این بیتِ نغز ِ وپُرمعنی ِ “جهان وکارجهان جمله هیچ برهیچ است” ازخواسته هایمان دست برداریم،تشنه ترشویم وبه این سئوال برسیم که پس چه چیزی پایدار،باارزش وبااعتباراست؟ واوازوَرای پرده ی ِسنگین ِقرنها سربرآورده وبه آواز حزین،لب فراگوش ِما نهاده پاسخ دهد:
ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که دراین گُنبدِ دوّاربماند.

دریـغ و درد کـــه تـا ایـن زمـان نـدانـسـتـم
که کـیـمیـای سـعـادت رفـیـق بـود ، رفـیـق
کیمیای سعادت : سعادت به کیمیا تشبیه شده است. کیمیا یکی از شاخه‏های علوم غریبه است که به کوشش در تبدیلِ موادِ کانی ها و فلزات مانندِ آهن به طلا می‌پردازد.علوم غریبه دارای پنج شاخه ی عمده می‌باشد که دانش طبیعی ِ آن کیمیا خوانده می‌شده‌است.
حافظ به رفیق وهمدم ِ دلسوز وصادق بسیاراهمیّت قایل شده ودرچندغزل داشتن ِ آن رانعمتی بزرگ دانسته است. دراینجانیزازرفیق به عنوان ِ کیمیای سعادت نام بُرده است. رفیق بَد وقتی انسان را به تباهی وگمراهی می کشاند پس رفیقِ شفیقِ مهربان نیزقطعاً درسعادت وکامیابی ِ انسان همان نقش ِ کیمیا رادارد. یعنی شخصیّت ِ آدمی رادگرگون وازآهن به طلا تبدیل می کند.
معنی بیت: جای بسی دردوافسوس است که ازاین حقیقتِ بزرگ تاکنون غافل بودم وتازه این نکته ی مهم رادریافته ام که اکسیرسعادت چیزی جز یک دوستِ دلسوز ورفیقی موافق وهمدل نیست.
بیاموزمت کیمیای سعادت
زهمصحبتِ بدجدایی جدایی
به مـَأمَنی رو وُ فرصت شـُمـَر غنیمتِ وقت
که در کـمـیـن‌گـهِ عمرنـد قـاطـعـانِ طـریـق

مأمن : پناهگاه ، جای مطمئن وبی خطر
فرصت‌شمر : قدربدان وبهره ببر
منظوراز”غنیمتِ وقت” عمرو زمانیست که به رایگان دراختیارماست. وقت به غنیمت تشبیه شده است.
قاطعانِ طریق : قطع کنندگاه راه، راه زنان ، دزدان،منظورحوادث وخطراتیست که زندگانی ماراهرلحظه تهدید می کنند وضمانتی برای یک نفس زنده ماندن نیست.
معنی بیت : بایادآوری مطلع ِ غزل که مقام اَمن را زهی توفیق خوانده،دراینجانیز پیداکردن ِجای اَمن وبی خطر راتوصیه کرده وگوشزد می کند هرلحظه خطرمرگ ماراتهدیدمی کند وهیچکس تضمینی ندارد که لحظاتی دیگر زنده خواهدبود.پس همین لحظه ای راکه دراختیارداری،بهره ببر و گوشه‌ی راحتی اختیار کن وبه کاری بپرداز که دوست داری. حوادثِ بی شماری در کمین گرفتن ِ زندگانی ماهستند وماغافل وبی خبریم.
چه بسیارکسانی که تمام عمربه مال اندوزی صرف می کنند وزندگانی رابرخویش واطرافیان خود تلخ می سازند وهرگزفرصت ِ بهره برداری ازمالی را که جمع کرده اند پیدا نمی کنند وبرای دیگران به ارث می گذارند! درصورتی که می توانستند با آنچه که بدست آورده اند هم برای خود واطرافیانشان روزهای خوبی رقم زنند وهم کارهای عام المنفعه وخیربرای همنوعان خودانجام دهند! اگربه پیرامون خویش نگاه کنیم همه ی ما چندنفرازاینها رامی شناسیم وکسی چه می داند شاید خودِ مانیزکه درحال خوانش این بیت هستیم دربخش هایی اززندگانی چنین بوده وهستیم ! درداینجاست که همیشه همگان چنین تصوّرمی کنندکه مرگ برای همسایه است! ای کاش می توانستیم چنان که این فرزانه ی شیرین سخن می فرماید،به خودبیائیم وبه دنبال خوشبختی نگردیم که پیداکردنی نیست،خوشبختی ساختنیست.
اگر شما حافظ دوستان عزیزهم مثل منِ ناتوان فکر می‌کنید که با رسیدن به سطح خاصی از تحصیلات، شغل و پول، زیبایی و حتی سفر یا همسر به خوشبختی می‌رسید باکمال تاسّف سخت در اشتباهید، زیرا با رسیدن به هریک از آنها ،تازه خواهیم دریافت که چه بسیار کمتر از آنچه تصور کرده بودیم خوشبختیم و چقدرخوشحال نیستیم!
دیگر به بیشتر و بهتر و ای کاش روزی… فکر نکنیم، زیرا در این صورت امکان ِ خوشبختی را عملاًاز خود گرفته‌ایم و آرامش و خوشحالی خود را منوط و مشروط به هدفی خاص کرده‌ایم که شاید محقّق نگردد ویااگرهم محقّق شودتاثیر چندانی درتغییر وضعیتِ ما نداشته باشد. مهّم این است که احساس خوشبختی باید از درون بجوشد و عوامل بیرونی تاثیر قابل ملاحظه‌ای بر این حس نداشته و اگر هم داشته باشند موقّتی و گذراست.

پس بیایید که از این به بعد واقع‌بین‌تر عمل کنیم و لحظه ی حال را فدای لحظه یِ نامعلوم فردا نکنیم.
درلحظه زندگی کنیم ازگذشته وآینده دل کنده وبه حال بپردازیم. به خودمان برسیم ودرحوضچه ی اکنون آبتنی کنیم. بیشتر بخندیم وکمترعبوس باشیم. همه چیز رارهاسازیم وبزنیم زیرآواز. هریک ازآرزوهایمان شدنیست عملی کنیم. اگردلی راشکسته ایم به دلجویی وپوزش، دوباره بدست آوریم،درعیش وعشرت دست ودل بازباشیم وباساختن خوشبختی خوشبختی رااحساس کنیم.
ساقیاعشرت امروزبه فردامفکن
یازدیوانِ قضا خطِّ اَمانی به من آر
بـیـا که تـوبـه ز لَعلِ نگار و خـنـده‌ی جـام
حکایتی‌ست که عقـلـش نمی‌کند تصدیـق

لَعل ِنگار: واژه ای کاملاً حافظانه است. “لعل” ازسنگهای قیمتی وباارزش وخوش رنگ واستعاره از لبِ خوش آب ورنگِ معشوق است. جالبه که حافظ لب راابتدا به لَعل تشبیه می کند وواژه ی “لبِ لعل” را می آفریند. سپس تشبیه معکوس کرده و واژه ی”لعل ِلب” راخَلق می کند. درقدم بعدی “لب” راحذف وتنها با استفاده از”لعل” منظور وهدفِ خودرا می رساند وشرح کیفیتِ لب یار را ازآن می گیرد.
“خنده‌ی جام”: به جام شخصیّتِ انسانی داده که می خندد،اشاره به دهانه ی بازجام است.
معنی بیت : بیاکه دوباره به عیش وعشرت بپردازیم. مگرمی شود ازعشقبازی ومیخواری دست کشید وتوبه کرد؟
عقل وخرد، توبه از لبِ لعلگونِ یار و شرابِ نابِ خوشگوار را درست ندانست و تاییدنکرد.
حافظ عقل را درتقابل باعشق همیشه یک بازنده می شمارد وجایگاهی بسیارپائین ترازعشق رابه اواختصاص می دهد. لیکن دراینجا عقل رابه طنزوطعنه حاکم قرارداده تاشکست دربرابرعشق را به دست ِ خوداو رقم زند.
هرنقش که دستِ عقل بَندد
جزنقش ِ نگارخوش نباشد
اگر چه موی ِ میانت به چون منی نـرسد
خوش‌ست خاطرم ازفکر این خیال دقیق
میان : کـمـر
“موی میان” کمریارازباریکی به مو تشبیه شده است .
“به چون منی نرسد” یعنی دست افراد ضعیفی چون من به کمر تو نمی‌رسد.
“خیالِ دقیق” ایهام دارد : ۱- اندیشه‌ وآرزوی لطیف ، نکته‌ی ظریف ۲- “خیالِ دقیق” همان تصویرسازی ِ باریکی کمردرکارگاهِ فکراست. روشن است که خَلق ِ تصویرکمری به باریکی ِ مو،نیازمندِ خلّاقیتِ هنریست وظرافتِ خاصّی نیازدارد.
معنی بیت : من یقین می دانم که دستِ من سزاوار رسیدن به کمرباریک تونیست ، با این همه ازپرداختن به این فکرو اندیشه کردن در باره‌ی وصال تـووتصویرسازی ِ کمرباریک تـو دل ِ خودرا‌خوش کرده ام .
بدان کمرنرسددستِ هرگداحافظ
خزینه ای به کف آورزگنج قارون بیش
حـلاوتی کـه تـو را در چـهِ زنخدان سـت
به کـُنـهِ آن نـرسـد صـد هــزار فـکر عـمـیـق
حلاوت : شیرینی و لـذّت
زنخدان : چانه
چاه زنخدان = گودی ِ چانه
کـُنـه :اصل و ذات، اعماق، نهایت حقیقت
عمیق : ژرفناک .
معنی بیت : شیرینی ولذّتی که در کیفیّتِ گودیِ چانه‌ی تـو هست باهزار اندیشه‌ی ظریف وفکرژرف هم کشف ودریافت نمی شود! رازی درحقیقتِ زیبایی زنخدان ِ افسونگرتونهفته که هیچکس قادربه فهم ِ آن نیست. چون صحبت ازچاهِ زنخدان است،حافظ طوری شاعرانه سخن می گوید که اززاویه ای چنین بنظربرسد که این چاه بسیارعمیق است وکسی قادرنیست به هیچ طریق به تَه ِ آن برسد!
درخم ِزلفِ توآویخت دل ازچاهِ زنخ
آه کزچاه برون آمد ودر دام افتاد.
اگر به رنگِ عقیقی شد اشکِ من چه عَجب
که مُهر خاتـم ِ لـَعـل تـو هست همچو عَـقـیـق
عقیق : از سنگهای ارزشمند وقیمتی سرخ‌رنگ
“مُـهرخاتم ِلعل ِتو” نگینِ انگشتر لب تو، لبِ یاربه نگین انگشتری تشبیه شده است معنی بیت : چنانچه اشکِ من سرخ‌رنگ و خونین است تعجّبی ندارد ،چرا که لبِ تو همانند انگشتری است که نگین عقیق دارد.دلم من درحسرت وآرزویِ لبانِ تو خون دل می اندوزد،لیکن چشمهایم زیادگریه می کنند وچون اشک کم می آورند بناچار ازهمان خون دل نثارمی کنند واینگونه می شودکه اشک خونین می‌بارم.
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تَلف کرد وکه اندوخته بود؟
بـه خنـده گفت که : حـافــظ ! غلام طبع تـو ام
بـبـیـن که تـا به چه حدّم همی کـنـد تـحمـیـق
طبع : ذوق ِشاعرانگی
تحمیق کردن :نادان واحمق پنداشتن. معنی بیت : معشوق به طنزوطعنه درحالی که می خندید به من گفت : ای حافظ من چاکر وغلام ِ شاعرانگی ِتو هستم ! (باسابقه ای که ازمعشوق به خاطردارم جزنیشخند وطعنه منظور دیگری ندارد) ببینید که چگونه مرا احمق ونادان فرض کرده و می‌پندارد که سخن او را باورمی کنم .
گفتم آه ازدل دیوانه ی حافظ بی تو
زیرلبِ خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست!

کانال رسمی گنجور در تلگرام