نزدیک شد که زلزله ی صدمت فنا
اجزای کوه را کند از یکدگر جدا
رسمی درین حدود مجوی از بقا که هست
قصر بقا ازان سوی دروازه ی فنا
تریاک معرفت مطلب تا جدا نه ای
زین پنج افعی تن و آن چار اژدها
تا آدم ترا به سوی گندم است میل
نیزت خلاص نبود ازین کهنه آسیا
بر عرش کی شوی؟زبرای دوام عمر
تا از پی حیات مدد خواهی از هوا
زین بوته ی پراز خبث و غش گریز ازانک
خوش نیست در بلای سرب مانده کیمیا
حاصل ترا زنیل فلک، روی زردی است
خس در کنار داری ازین رو چو کهربا
هم پای دل مبند در این تنگ در، قفس
هم دست جان بشوی ازین آبگون وطا
کی پا فشرده اند عزیزان درین مقام
کی دست کرده اند بزرگان در این ابا
نقش جهان چه می نگری پاکباز شو
زیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا
با مردم اختلاط مکن از برای آنک
در آب کم مخالطت، افزون بود صفا
وانگه برون خرام زمانی از آنکه آب
لؤلؤ کجا شود چه بود بروی اسم ما
بیگانه شو زخویش ازیرا که جز بدو
این بحر بی کران نتوان کرد آشنا
بی ما و بی شما همه آفاق امن بود
پرشر و شور و فتنه شد از ما و از شما
پیش از اجل اگر بمری، مرگ، راحت است
ور مرگ، زنده یابدت، آنگه بود عنا
تا تو، توی و، من منم، ای بس که در جهان
باشیم من زتو، تو زمن، در عذابها
مستی خوشی است، از آنکه من، از من جدا کند
ورنه خرد به بی خردی کی دهد رضا؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان مفهوم فنا و بقای حقیقی میپردازد. شاعر از زلزلهای سخن میگوید که اجزای کوهها را از هم جدا میکند و به انسان یادآوری میکند که در این دنیا چیز پایداری وجود ندارد. او به مرگ و فنا اشاره میکند و اینکه باید به معنای واقعی شناخت و معرفت دست یابیم. شاعر در مورد دلبستگیها و تعلقات دنیوی هشدار میدهد و میگوید که انسانهای بزرگ و عزیز در این دنیا نماندهاند و به دنیا به عنوان یک قفس نگاه میکند. او پیشنهاد میکند که از خودخواهی فاصله بگیریم و به معنویت و شناخت عمیقتر بپردازیم، زیرا در نهایت همه چیز به فنا میرود. زندگی در این جهان پر از درد و رنج است و به همین دلیل میگوید بهتر است در این دنیای موقتی، از خود فاصله بگیریم تا به حقیقت وجود برسیم.
هوش مصنوعی: به زودی زلزلهی نیروی ضربهات باعث میشود که اجزای کوه از هم جدا شوند.
هوش مصنوعی: در این دنیا تلاشی برای جستجوی جاودانگی نکن، زیرا قصر بقا در آن طرف دروازهی فنا وجود دارد.
هوش مصنوعی: خود را از آگاهی و معرفت جدا نکن، چون در این دنیا با پنج خطر بزرگ و چهار تهدید جدی روبرو هستی.
هوش مصنوعی: تا زمانی که انسان به دنبال گندم است، تمایلش به آزادی از این آسیاب قدیمی همیشه وجود دارد.
هوش مصنوعی: آیا میتوانی به بالاترین مقام و منزلت برسی؟ برای اینکه عمرت طولانی شود، باید از طبیعت و زندگی کمک بگیری.
هوش مصنوعی: از این بوته پر از ناپاکی و فریب دوری کن، زیرا در بلای سر که کیمیا (طلا) در آن مانده است، هیچ چیز خوب نیست.
هوش مصنوعی: حاصل زندگی تو، مانند رنگ زرد خس است که در کنار تو وجود دارد و به همین دلیل شبیه کهرباست.
هوش مصنوعی: دل را در این تنگنای تنگ قید نزن، حتی در قفس هم بگذار جانت از این آب زلال بشوید.
هوش مصنوعی: در این جایگاه، عزیزان با اراده و جدیت قدم گذاشتهاند و بزرگان نیز در این مسأله دست از تلاش برنداشتهاند.
هوش مصنوعی: به دقت به دنیا نگاه نکن، زیرا در آن کسی هست که به راحتی میتواند تو را فریب دهد. بهتر است به دور از دنیا و وسوسههای آن، با نیت پاک و صفا وارد شوی.
هوش مصنوعی: با مردم زیاد درآمیزش نکن، چون در آب اگر کم باشد، ترکیب زیاد باعث کدر شدن آن میشود.
هوش مصنوعی: سپس زمانی از آنجا خارج میشوید که بدانید آب لؤلؤ کجا میرود و چه بر سر نام ما میآید.
هوش مصنوعی: از خودت فاصله بگیر، زیرا تنها با او میتوان در این دریاِ بیپایان آشنا شد.
هوش مصنوعی: بدون حضور ما و شما، همه جا آرام و بیدغدغه بود، اما با وجود ما و شما، دنیا پر از آشفتگی و شورش شده است.
هوش مصنوعی: اگر پیش از رسیدن زمان مرگ بمیری، مرگ آسان و راحت است، اما اگر مرگ تو را بیدار کند و دوباره زنده شوی، در آن صورت دچاری سختی و دردسر خواهی شد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو هستی، من هم هستم. ما به قدری در این دنیا در کنار هم هستیم که من از تو و تو از من رنج میبری.
هوش مصنوعی: شادی و لذت واقعی در حالتی است که انسان از خود و دغدغههایش جدا شود. در غیر این صورت، عقل و خرد چگونه میتواند به بیخود بودن رضایت دهد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا داد باغ را سمن و گل بنونوا
بلبل همی سراید بر گل بنونوا
رود و سرود ساخته بر سرو فاخته
چون عاشقی که باشد معشوق او نوا
مشک و عبیر بارد بر گلستان شمال
[...]
چون نای بینوایم ازین نای بینوا
شادی ندید هیچ کس از نای بینوا
با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم
زیرا جواب گفته من نیست جز صدا
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک
[...]
آمدگه وداع چو تاریک شد هوا
آن مه که هست جان و دلم را بدو هوا
گرمی گرفته از جگر گرم او زمین
سردی گرفته از نفس سرد من هوا
ماه تمام او شده چون آسمان کبود
[...]
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه
شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشتهست باژگونه همه رسمهای خلق
[...]
ای بر مراد رأی تو ایام رامضا
بسته میان بطاعت فرمان تو قضا
از جاه تو گرفته سیادت بسی شرف
وز فر تو فزوده وزارت بسی بها
خلق خدای را برعایت تویی پناه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.