گنجور

 
 
عمادی شهریاری

بازار بتان تو شکستی دارد

عشق تو به هر دلی نشستی دارد

چشم تو به هر صومعه مستی دارد

الحق غم تو درازدستی دارد

عطار

زلفِ تو سرِ درازدستی دارد

چشمِ تو همه میل به مستی دارد

امّا دهنت که ذرّهای را ماند

یک ذرّه نه نیستی نه هستی دارد

مولانا

عشق تو بهر صومعه مستی دارد

بازار بتان از تو شکستی دارد

دست غم تو بهر دو عالم برسید

الحق که غمت درازدستی دارد

حکیم نزاری

ای شمس سرت میل به پستی دارد

چشمت هوس خاک پرستی دارد

یاران صبوحی به سرت آمده‌اند

برخیز، اگر هوایِ مستی دارد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه