گنجور

 
قصاب کاشانی

در کعبه و بتخانه ز حسن تو صنم های

عشق آمده و ریخته دل بر سر هم های

تا چند توان ریخت سرشک از مژه بر دل

فردا است که ویران شده این خانه ز نم های

بر خویشتن از شوق کنم پاره کفن را

گر بر سر خاکم نهی از لطف قدم های

چون سبحه بگسسته فرو ریخته صد دل

تا زلف تو را شانه جدا کرد ز هم های

زین عمر تماشای تو چون سیر توان کرد

فریاد از این خرج پر و مایه کم های

آشفته‌تر از باد گذشتیم و نکردیم

در کوی تو خاکی به سر خویش ز غم های

از دیده نگه بر خم ابروش کن ای دل

زنهار مپرهیز از این تیغ دو دم های

رخسار تو آسان نتوان دید از اندام

گردیده حیا پرده فانوس حرم های

قصاب بود نامه قتل تو حذر کن

ز آن خط که لبش کرده دگر تازه رقم های

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جویای تبریزی

از پای فکنده است مرا محنت و غم، های!‏

برگیر ز خاک رهم ای دست کرم، های!‏

سرگرمی ام از آتش سوزان ته پاست

های آبلهٔ پای طلب ساغر جم، های!‏

غیر از تو ندانم به که گویم ز جفایت

[...]

حزین لاهیجی

راه دل و دین را زدی ای طرفه صنم، های

مژگان تو خواباند به ما، تیغ ستم های

آوارهٔ کوی تو ندانم به چه حال است؟

یعنی دلم، آن کافر گم کرده صنم، های

صبر من و تمکین تو، ای عهد فراموش

[...]

آشفتهٔ شیرازی

مخمور سروریم کجائی می غم های

مردیم بامید وفا جور و ستم های

گر رشحه باران نبود شعله برقی

از من مگذر غافل ای ابر کرم های

لبریز چو شد ساغر چه درد و چه صافی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه