گنجور

 
قاسم انوار

نیم مستان ترا سرگشته چون پرگار کن

آخر ای جان و جهان، جامی دگر در کار کن

فتنه در خواب قیامت خفته است، ای جان، دگر

زلف مشکین برفشان و فتنه را بیدار کن

هوشیاران را ز جام شوق خود سرمست ساز

هر کرا بد مست بینی ساعتی هشیار کن

عقل جز وی رهزن راهست، ازو غافل مشو

یا بترک عقل گیر و یا بترک یار کن

هان و هان! تا هستی خود را نبینی در میان

گر ببینی، خود گناهی، از خود استغفار کن

گر خدا خوانی مکن اسرار عرفان فاش فاش

ور خدا دانی، بیا، اسرار حق اظهار کن

قاسمی، جای مدارا نیست با کوران راه

گر ببینی منکر حق را تو هم انکار کن

 
 
 
زنده‌رود
سنایی

ساقیا! مستان خواب‌آلوده را بیدار کن

از فروغ باده، رنگِ رویشان گلنار کن

لاابالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نِه

عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن

گر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات

[...]

سوزنی سمرقندی

باغ و بستان از در دیدار شد دیدار کن

کار عشرت ساز و کار دیگر اندر کار کن

لهو و شادی و نشاط و خرمی بسیار کن

با بتان و گلرخان آهنگ زی گلزار کن

عیش را تدبیر ساز و لهو را هنجار کن

[...]

صائب

با کمند زلف تسخیر دل افگار کن

این کهن اوراق را شیرازه از زنار کن

نیست جرمی در جهان بالاتر از هستی تو

تا نفس در سینه داری صرف استغفار کن

بر لب بام آ، به زردی چون نهد رو آفتاب

[...]

واعظ قزوینی

یا رب از خواب گران غفلتم بیدار کن

با هوای کوی خود زین مستیم هشیار کن

دور کن نیش هوسهای جهان را از دلم

غنچه ام را در هوای خود گل بی خار کن

تا ز خون فاسد اندیشه ها گردم سبک

[...]

مجذوب تبریزی

خویش را رسوای شهر و کوچه و بازار کن

هم‌چو من با ساده‌رویان عشق ورز و کار کن

ساده‌رویان را اگر کمتر به بازار آورند

نو‌خطان را بین و سرحین جوهردار کن

خیز خود در هر چه بینی با خلافش خو مگیر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه