گنجور

 
نظام قاری

رونق عهد شبابست دگر بستانرا

میرسد مژده گل بلبل خوش الحانرا

در جواب او

رونق حسن بهاریست دگر کتانرا

گرم بازار زشمسی شده تابستانرا

انکه دستار طلا دوز علم گردانید

کرد چون ریشه پریشان من سرگردانرا

تا نهالی و لحافت نبود چندین دست

در وثاقت شب سرما منشان مهمانرا

ای تکلتو بکفل پوش چو روزی برسی

خدمات جل خرسک برسان ایشانرا

گرچنین جلوه کند آستی جامه صوف

خاکروب در خیاط کنم دامانرا

قاری آن کورخ کمخای گلستان بیند

التفاتی ننماید چمن بستانرا

عجبی نیست زدارائی عدل سلطان

ماهتاب ارکند از رفق رفو کتانرا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم

که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را

کسی که دام کند نام نیک از پی نان

یقین بدان تو که دام است نانْش مر جان را

ناصرخسرو

سلام کن ز من ای باد مر خراسان را

مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را

خبر بیاور ازیشان به من چو داده بُوی

ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را

بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد

[...]

امیر معزی

شریف خاطر مسعود سعد سلمان را

مسخرست سخن چون پری سلیمان را

نسیج وحده که نو حُلّه‌ای دهد هر روز

زکارگاه سخن بارگاه سلطان را

ز شادی ادب و عقل او به دار سلام

[...]

ادیب صابر

لب تو طعنه زند گوهر بدخشان را

رخ تو طیره کند اختر درفشان را

به بوسه لب تو تهنیت کنم دل را

به دیدن رخ تو تربیت دهم جان را

به جان تو که پرستیدن تو کیش من است

[...]

اثیر اخسیکتی

چه خرمی است که امروز نیست زنگان را

چه فرخی است کزو بهره نیست کیهان را

بهار و کام طرب تازه می کند دل را

ضیاء انس و فرح زقه میدهد جان را

بدشت جلوه گری عرضه داد بار دگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه