گنجور

 
قاآنی

داورا ای که خاک پای ترا

شاه انجم به دیدگان رفته

هفته‌ای می‌رودکه شاهد بخت

رخ به جلباب غصه بنهفته

زانکه مداح خود به مثقب فکر

در مدیح تو گوهری سفته

کس بدان پایه مدح نشنیده

کس بدان مایه شعر ناگفته

لیک از آن کاخ مدیح دلکش را

داور روزگار نشنفته

فکرتش ازکلال پژمرده

خاطرش از ملال آشفته

چه شودگر شود ز رحمت تو

مستفیض این روان آلفته

باد از یمن طالع بیدار

بدسگالت به خاک و خون خفته

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

ای زمین را ز بهر خدمت تو

آسمان بارها ثنا گفته

وی به الماس خاطر وقاد

در اسرار اختران سفته

ز اعتدال بهار خاطر تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه